صفحات

۱۳۹۴ بهمن ۲۹, پنجشنبه

roozonline.com: Latest News - 15 new articles



roozonline.com: Latest News - 15 new articles

In This Issue...


سیمرغ بهترین ورود امام!

علیرضا رضائی

متأسفانه علیرغم تمام تلاشهای سپاه، بسیج، خصوصاً گشت ارشاد و سایر نهادهای غیر مرتبط برای برگزاری راحت و آزادانه جشنواره فیلم فجر، با کمال تأسف شاهد بروز فجایعی از جانب دولت و شخص وزارت ارشاد بودیم که در بارزترین نمونه می توان از سانسور گسترده در بخش اهداء سیمرغ بلورین بهترین ورود امام راحل به وطن نام برد.

طی این حادثه، یکی از آگاهان که محض دریافت پناهندگی هم که شده حتماً خواست نامش فاش بشود و دقیقاً به همین دلیل هم ما اینکار را نمی کنیم، مستنداتی از سیمرغ مورد اشاره بدون سانسور در اختیار ما قرار داد که برای تماشای آن به کانال تلگرام ما….. ببخشید، از روی عادت دستمان خورد نوشتیم….. برای تماشای آن می توانید روی «ادامه مطلب» کلیک کنید تا دویست تا لینک تبلیغ ساعت مچی آفتابی و دستبند هیدرولیک شربان محبت و بخار افزایش جنس میلی و آخرین عکسهای دوست دختر قبلی کامران و هومن و دوست پسر فعلی هومن تنهایی و غیره برایتان باز بشود:.

  • سیمرغ بلورین بهترین ورود برعکس امام:

به عوامل خدوم انقلابی مشهد مقدس که برای اولین بار امام را به جای اینور، از اونور پیاده کردند.

سیمرغ بلورین مربوطه سه روز بعد به دلیل بی توجهی افراد انقلابی به انقلاب و پنچری هواپیمای حامل امام، پس از تست دوپینگ پس گرفته شد که قرار شد مسئولین امر، سال آینده با تلمبه این نقیصه را بر طرف بکنند.

 

  • سیمرغ بلورین بهترین تیتراژ غم انگیز

مشترکاً به عوامل جان بر کف خرم آباد و بعداً اراک که با خلق حماسه FERANCE و FRANC، خلاصه با هر بدبختی ای بود به ملت حالی کردند که امام از فرانسه تشریف آوردند و بلافاصله اشک شوق به همه جمع شد.

  • سیمرغ بلورین بهترین جلوه های ویژه امام نورد یو اس اس جان

به عوامل همیشه صحنه دار شهرک فضایی-سینمایی خانواده قاسم سلیمانی و با تشکر از هماهنگی خوب ایستگاه فضایی یو اس اس محمود در فضا

 

  • سیمرغ بلورین بهترین «چه وقت خوابه»

برای لحظه ورود امام به ماه که بلافاصله به روئیت هیئت داوران رسید و باعث تعجب رسانه های بیگانه شد

 

 

  • سیمرغ بلورین بهترین پیام انقلابی ( تصویر اول صفحه)

به پیام امام که بعد از نداشتن هیچ احساسی، بهترین پیامی بود که تا حالا کسی به جایی داده بود

 

  • سیمرغ بلورین نسل چهارم امام راحل

برای خلق حماسه امامیناتور در بازگشت به وطن که در آن برای اولین بار، دلیل نداشتن هیچ احساسی از طرف ایشان کاملاً احساس شد

 

  • سیمرغ بلورین یوگی و امام

برای پیش درآمد فیلم «امید امام به شما دبستانی ها» که اسم یکی شان هم امیر تتلو بود

 

  • سیمرغ بلورین بهترین رسانه ی جشنواره

برای روزنامه دیواری سیار حضرت امام که استثنائاً توسط عوامل نفوذ رسانه ای دشمن در خارج منتشر نمیشد و تا پایان جشنواره توقیف هم نشد و بعد از آن به ماشین لباسشوئی منتقل شد.

همچنین در پایان از عکس دسته جمعی امام با رد صلاحیت شدگان پرده برداری شد که بلافاصله بعد از مشاهده تصویر، دوباره روی آن پرده اندازی صورت گرفت.

 

    


Sponsor message
powered byad choices

مرگ برآمریکا! ما آمریکا را دوست داریم!

در راهپیمایی روز ۲۲ بهمن ما شاهد سردادن شعار «مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل!» بودیم. اما زمانیکه مردم برمی گشتند و ما را با میکروفنی در دست می دیدند- از آنجایی که ظاهر ما به خوبی نشان می داد که خارجی هستیم- سلام می کردند و می پرسیدند از کجا به ایران سفر کرده ایم. زمانیکه پاسخ می شنیدند بدون استثنا می گفتند «به ایران خوش آمدید» و اغلب مردم می گفتند «ما آمریکا را دوست داریم!" این بخشی از گزارش مارکو ورمان و متیو بل خبرنگاران رادیوی جهانی ان پی آر آمریکا است که در روزهای نزدیک به سالگرد انقلاب اسلامی به ایران آمده و هفت روز را در تهران گذرانده اند. گزارش این دو خبرنگار آمریکایی اینطور آغاز می شود: طی ۳۷ سال گذشته درهای ایران تقریبا به روی اکثریت مردم آمریکا بسته بوده، بنابراین ما اولین مسافران به جایی بودیم که تنها به اندازه تیتر رسانه ها از آن آگاهی داشتیم بنابراین باید برای تغییر برداشت هایمان از این کشور ذهن بازی می داشتیم. و البته که برداشت هایمان تغییر کرد. در ادامه این گزارش آمده: میزان آزادی که ما به عنوان خبرنگار داشتیم و رفت و آمد و پرس وجوهایمان از مردمی که می خواستیم، بسیار شگفت آور بود. اما نخستین نکته شگفت انگیز این بود که ما در نهایت به این سفر رفتیم. ما درخواست ویزا کردیم- و بسیاری از سازمان های خبری دیگر رد شدند و مجبور هستند چندین بار دیگر درخواست بدهند. اما ما از روی مراحل بوروکراتیک  پریدیم و توانستیم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چراغ سبز بگیریم. در تمام طول سفر متوجه این مطلب بودیم که اینجا و آنجا محدودیت های امنیتی وجود دارد اما واقعا جالب بود که می توانستیم به راحتی بیرون برویم و با بسیاری از مردم صحبت کنیم. جامعه ای جسور به نظر می رسد سال ها تحریم و فشار در ایران مردم را از جهاتی جسور کرده است. چه در بحث دانلود موسیقی از شبکه  های شخصی مجازی اینترنتی- که به نظر می رسد بسیاری از مردم از آن استفاده می کنند- باشد که مردم از وی پی ان ها استفاده می کنند و اصلا نگران اینکه دستگیر شوند نیستند و چه بحث حجاب زنان باشد که چندان سختگیرانه نیست و روسری زنان تنها نیمه سرشان را پوشانده و گاهی که بیش از اندازه عقب می رود آنها روسری را جلو می کشند و حتی برخی مواقع شاهد زنانی با چکمه های چرم بالای ران هستیم. به سرزمین تضادها خوش آمدید در راهپیمایی روز ۲۲ بهمن ما شاهد سردادن شعار «مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل!» بودیم. اما زمانیکه مردم برمی گشتند و ما را با میکروفنی در دست می دیدند- از آنجایی که ظاهر ما به خوبی نشان می داد که خارجی هستیم- سلام می کردند و می پرسیدند از کجا به ایران سفر کرده ایم. زمانیکه پاسخ می شنیدند بدون استثنا می گفتند «به ایران خوش آمدید» و اغلب مردم می گفتند «ما آمریکا را دوست داریم!» بعد همین مردم را می دیدیم که بار دیگر به جمعیت راهپیمایی کنندگان می پیوندند و دوباره شعار «مرگ بر آمریکا!» سر می دهند. توجه به غذا مطمئنا در ایران کباب و ششلیک یا گوشت بره زیاد است. اما ایده افزودن میوه ها به غذاهای خوش طعم- گوشت بره با زردآلو و آب انار یا جلومرغی که با آلو ترش طعم داره شده- همان چیزی است که غذای ایرانی را از هر غذای دیگری متفاوت می کند. به نظر می رسد تمام شهر تهران مانند پاریس در راستای لذت بردن واقعی از غذا فعالیت می کند و این در حالی است که این کشور به دلیل تحریم، سال ها محرومیت را تجربه کرده است. ایرانیان صنعت پررونقی از فست فود به راه انداخته اند که ممکن است خوب یا بد باشد اما شما می توانید هرجا می خواهید کباب پیدا کنید. هرجا که می روید سبزی فروشی هایی وجود دارد که میوه های فوق العاده ای دارد و تنورهای نان در این شهر بوی عالی را در فضا می پراکند. چیز دیگری که تجربه کردیم یک ظرف بستی زعفرانی بود که با یک دسر کاملا ایرانی به نام فالوده سرو می شد. این تنها بخشی از برداشت و احساس ما از سفر به تهران بود.  منبع: نگام

    


Sponsor message
powered byad choices

۱۲۳ کشتِه استان تهران ؛ درگیری‌های سوریه و عراق

نادر نصیری مدیرکل «بنیاد شهید و امور ایثارگران» اعلام کرد که تاکنون از استان تهران ۱۲۳ نفر در درگیری‌های سوریه و عراق کشته شده‌اند. به نوشته سایت محلی بهارستانه، نادر نصیری گفت: "شهدای مدافع حرم برای دفاع از اسلام و جلوگیری از رسیدن آتش جنگ به کوچه و خیابان‌های ایران می‌جنگند و ما هم در داخل کشور وظایف خود را به درستی انجام دهیم تا راه‌های نفوذ را ببندیم." ۱۲۳ نفری که مدیرکل «بنیاد شهید و امور ایثارگران» اعلام کرده در سوریه یا عراق کشته شده‌اند در قالب گروه «مدافعان حرم» به این کشور‌ها اعزام شده بودند. این گروه در نخستین ماه‌های آغاز درگیری‌ها در سوریه از سوی قرارگاه «امام حسین» وابسته به سپاه پاسداران تشکیل شد تا نیرو‌های مورد نیاز در جنگ با مخالفان بشار اسد را در ایران سازماندهی کند. ثبت‌نام‌ برای عضویت در این گروه آن‌طور که محسن کاظمینی، فرمانده سپاه تهران بزرگ اعلام کرده در نواحی بسیج تهران بزرگ صورت می‌گیرد. آقای کاظمینی ششم بهمن‌ماه امسال برای نخستین‌بار نحوه ثبت‌نام داوطلبان عضویت در این گروه را اعلام کرده و گفته بود از شهر تهران تاکنون ۲۸ «مدافع حرم» در سوریه و عراق کشته شده‌اند. «مدافعان حرم» در استان‌ها و شهر‌های دیگر نیز فعالیت گسترده‌ای دارد به طوری که طی سه سال گذشته ده‌ها عضو آن از شهر‌ها و روستا‌های ایران برای جنگ با مخالفان بشار اسد راهی سوریه شده‌اند. بسیاری از اعضای «مدافعان حرم» را نیرو‌های رسمی سپاه و بسیج تشکیل می‌دهند و بیشترین کشته‌های ایران در درگیری‌های سوریه و عراق نیز مربوط به این دو نهاد نظامی است. افغان‌ها و پاکستانی‌های مقیم ایران نیز از دیگر اعضای گروه «مدافعان حرم» هستند که در قالب دو گردان «فاطمیون» و «زینبیون» سازماندهی می‌شوند. از تعداد کشته‌های این دو گردان نیز تاکنون آمار رسمی منتشر نشده٬ اما هر هفته گزارش‌های متعددی از کشته شدن برخی از نیروهای آنها در سوریه از سوی رسانه‌های محلی منتشر می‌شود. تازه‌ترین این گزارش‌ها مربوط به کشته شدن هشت عضو گردان «زینبیون» در سوریه است که براساس اعلام سایت محلی «قم‌ فردا» مراسم تشییع و خاکسپاری پیکر آن‌ها روز سه‌شنبه ۲۷ بهمن‌ ماه در قم برگزار شد.  منبع:رادیو فردا

    


Sponsor message
powered byad choices

خرید هشت میلیارد دلار جمهوری‌اسلامی از روسیه

به دنبال سفر و دیدارهای وزیر دفاع جمهوری اسلامی از روسیه، تهران قصد دارد تا هشت میلیارد دلار سلاح و تجهیزات از روسیه بخرد. روزنامه روسی «کومرسانت»، ۲۷ بهمن ماه، به نقل از مقام‌های روسی خبر داده که جمهوری اسلامی قصد دارد هشت میلیارد دلار سلاح و تجهیزات از روسیه بخرد. طبق نوشته‌ی این روزنامه "جمهوری اسلامی فهرست تجهیزات مورد نیاز خود را به روسیه تحویل داده و دیدار دهقان با هدف تسریع برخی از قراردادهای کلیدی صورت گرفته." خبرگزاری روسی «اینترفاکس» نیز با تایید خبر، نوشته: "خرید «سامانه اس ۴۰۰» از جمله مواردی‌ست که بین طرف روسی و جمهوری اسلامی مطرح شده." پیش از دیدار بین شویگو و دهقان، وزیر دفاع جمهوری اسلامی با ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهوری روسیه نیز گفت‌وگو کرده بود که در آن نیز بر توسعه همکاری‌ها تاکید شد.

    

پیامِ انقلاب

حامد احمدی

فیلمِ "دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند"-ساخته‌ی "محمد رسول‌اف"- در کنارِ تصویری که از روشن‌فکران و هنرمندان می‌سازد، و تا حدی رقت‌بار است، موفقیت بزرگ‌اش در وارد کردن کاراکتری‌ست که نماد و نشانه‌ی یک دوران است. کدها گرچه به یک شخصیت حقیقی، پیام فضلی‌نژاد، می‌رسد اما کاراکتر بازجو که به دنبال حذف و سانسور و تعدی به تاریخ است، تصویری‌ست که نظامِ پس از انقلابِ 57، به دنبال تولید و بازتولیدِ انبوه‌اش بوده و است. *** امامِ امت از همان ابتدا راهِ زنده‌گی نو را نشان داد. امتِ مستضعف که ارتش بیست میلیونی لقب گرفته بود، تنها قرار نبود در ریاضت و مدارا با کم‌بودهای نظام تعریف بشود. قرار نبود پس از آغاز جنگ، نقشِ گوشتِ دمِ توپ و سنگر و سپر فرماندهان را بازی بکند. در نقش دیگری، وسطِ زنده‌گی شهری که پیش از 1357 داشت به سمت مدرنیته می‌رفت، می‌توانست برای خود نقش بازجو، پرونده‌ساز و جاسوس را بردارد و هر آن‌کس را که دوست نمی‌دارند، در غیبت تاریخ مکتوب و صفحه‌های سوخته به دست گزمه و عسس- نام‌های انقلابی: بسیج و کمیته- بسپارد. *** شغلِ جدید و محبوبی متولد شد. کودکانِ انقلاب دیگر در گوی آینده‌ی خود، در شمایل پزشک و مهندس و خلبان و آرتیست فرو نمی‌رفتند. بازجو شدن و پرونده ساختن و لو دادن دوست و همسایه حرفه‌ی تازه‌ای بود؛ تحفه‌ی امام و انقلاب. *** مهم‌ترین روزنامه‌ی حکومت، کیهانِ غصب شده، محل و سکوی پرواز کارورزان این حرفه‌ی نو بود. جایی که مهدی نصیری مشق نوشت و پس از او، یاران حاج سعید، بر کرسی استادی نشستند و شاگرد پرورش دادند. برادر حسین و برادر حسن، بسیجی‌های خلع سلاح‌ شده و جاسوس‌های بچه‌سال دیروز را که ساواکی کشف می‌کردند را آموزش می‌دادند. چند توابِ از بازداشت رسیده هم در نهضت برادر حسین و حسن، آب‌دیده شدند تا شوالیه‌های مبارزه با تهاجم فرهنگی از کارخانه‌ی ولایت بیرون بیایند. *** سکانس غم‌انگیزِ "دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند" جایی شکل می‌گیرد که روشن‌فکر و اهل فرهنگ گیر کرده در چاردیواری برآمده‌ی انقلاب برای زنده‌گی و پرواز به سوی خانواده، دست به دامن بازجو می‌شود. روشن‌فکری که حاضر است دست‌نوشته‌های‌اش، روایت صادق تاریخ، را تحویلِ بازجو بدهد تا بتواند از زندانِ خانه‌گی فرار بکند و برود. تاریخ می‌سوزد، زندان می‌ماند، روشن‌فکر می‌میرد و بازجو، شغلِ بازجویی، پروارتر می‌شود. *** کیهان حالا به میلادهای متعدد رسیده. انگار فرمانِ تولید مثل رهبری در این‌جا به گوش گرفته شده. از نشریاتی با رویه‌ی روشن‌فکری که کسی مثل براهنی را روی صندلی بازجویی نشاندند تا مجله‌ی "پژوهشی"ای که با بازیگری چون سعید کنگرانی تاریخی جعلی را می‌کاود تا نمونه‌های دیگر و فراوان؛ از قدیمی‌ترها مثل رجانیوز تا جدیدترها چون نسیم آنلاین. *** پروژه روشن است. آنان که "نه" گفتند را باید به زور تاریخی جعلی به زیر کشید. باید براهنی را تبدیل به مدافع جمهوری اسلامی کرد و رخت انقلابی را هم به تن شهیار قنبری و شماعی‌زاده دوخت. هرکس قدمی خلافِ مسیر انقلاب برداشته باشد، در فهرست موریانه‌های انقلابی قرار می‌گیرد تا در پروژه‌های پژوهشی سنگسار بشود. ***  تاریخ اما حیات فرمایشی ندارد و به شکل طبیعی پیش می‌رود و ریگ و رنگ را پس می‌زند و حقیقت را نمایش می‌دهد. "دست‌نوشته‌ها نمی‌سوزند." نه آن‌ها که به انقلاب نه گفتند، انقلابی می‌شوند، نه کشتار سال 67 از بین خواهد رفت و نه روشن‌فکرکشی سه دهه‌ی اخیر. *** پیام انقلاب "امام"، پرورش "پیام‌برانی" بود با کتاب‌هایی از جعل و دروغ و قلبِ تاریخ. ریشه‌‌ی فاسد انقلاب جایی خواهد خشکید، که تاریخ صادقانه روایت بشود. تمام حاضران در صحنه‌ی دیروز، گذشته‌شان را همان‌جور که بوده، باید روایت بکنند. در آن روز دیگر فاحشه‌گری تاریخی شغل محبوب و آبرومندی نخواهد بود. کسی برای ساختن تاریخی دروغین با صاحبان قدرت نمی‌خوابد و کودکان نامبارکِ جعل و دروغ دیگر به دنیا نمی‌آیند.

    

زیبا پیر شدن...

گفت‌وگو رضا قوی‌فکر با پوری بنایی یک ضرب المثل ایتالیائی و یا روسی می گوید: "چه شانس بزرگی است، زیبا پیر شدن!"
دلم نمی آید بنویسم "پوری بنائی" جوانی را پشت سر گذاشته، چون هنوز طراوت جوانی با اوست، گرچه، زیبا به سن و سالی رسیده. آنقدر که وقتی پرسیدم چند بهار را دیده ای؟ گفت: زرنگی نکن. نمی گم. حدس بزن. و من نتوانستم حدس بزنم! فقط گفتم: هنوز برای من و همسن و سال های من "آواگاردنر" سینمای ایرانی! همان زیباترین هنرپیشه هالیوود که جانشینی برای زیبائی اش هنوز پیدا نشده!
گفت: رمان "زن 30 ساله بالزاک را خوانده ای؟"
گفتم: می خواهی بگی...
گفت:۷۵سال را فراموش کن. من همیشه زن 30 ساله بالزاکم. راستی چه حیف شد "فروزان". دلم می خواد براش یک بزرگداشت بگیرند. میشه یا نمیشه نمیدونم. صورتش همچنان مهربان و معصوم است و رفتارش منحصر به فرد. یعنی همان تیپی که در فیلم های فارسی بود. در اولین فیلمش "عروس فرنگی" زیباترین عروس بود! چنان ماهرانه در آن نقش ظاهر شد که انگار راستی راستی به خانه بخت می رفت.
همین خانه بخت رفتنش با بهروز وثوقی ، همه جا شایع شد تا آنکه ناگهان روزنامه ها نوشتند بهروز و گوگوش با هم ازدواج می کنند. خیلی ها شوکه شدند، اما نمی دانم خود پوری بنائی هم شوکه شد؟
روزنامه های مطرح آن زمان یعنی کیهان و اطلاعات و مجلات پر طرفداری مثل زن روز و اطلاعات هفتگی و تهران مصور و ... خبرنگار ویژه به شمال و جنوب ایران فرستادند تا بلکه از سفرهای وثوقی و گوگوش در کنار هم چیزی دستگیرشان شود. بهروز وثوقی تا آنزمان پای ثابت بازی در فیلم هائی بود که در آن پوری بنائی هم بازی می کرد. نوعی چسبندگی سینمائی که بعدها فروزان و فردین هم با همین چسب در فیلم های فارسی ظاهر شدند.
در سال ۱۳۵۵ وثوقی با گوگوش ازدواج کرد، اما پوری بنائی هرگز ازدواج نکرد !
دوسال بعد، همه از هم جدا شدند. انقلاب شد. بهروز وثوقی خیلی زود ایران را ترک کرد، گوگوش پس از رفت و برگشتی کوتاه سالها درایران ماند تا بالاخره او هم مقیم خارج شد. پوری بنائی اصلا از ایران خارج نشد.به قول دوستی پوری بنائی در خداحافظ تهران بازی کرد اما هرگز با تهران خدا حافظی نکرد!
حالا پوری بنائی سالهاست که همسایه ماست. دفترش نزدیک خانه ی ماست.. در اوج زیبائی اش من خیلی جوان و حتی نوجوان بودم و مبهوت زیبائی اش و حالا مبهوت ادب و مهربانی اش. مخصوصا وقتی با لبخندی ملایم سلامم را پاسخ میدهد. این ادب و مهربانی حتی در فیلم هائی که بازی کرد هم جلوه داشت و به همین دلیل همیشه نقش هائی را بازی می کرد که با شخصیتش همآهنگ بود. شخصیتی که در یک خانواده سنتی و ایرانی ، شکل گرفته بود.
هر از گاهی می بینمش. با متانت خاصی در مقابل آپارتمان محل کارش از اتومبیل پیاده می شود و درست انگار که دارد در یک فیلم ایفای نقش می کند، با قامتی بلند و استوار به سمت دفتر کارش می رود.
از همان دهه ۶۰ که همسایه شدیم دلم می خواست مانند یک خبرنگار با او گفتگو کنم.
چندی پیش در جشن منتقدان سینما دیدمش. پس از ۳۷ سال روی سن رفت و هنگام صحبت از شدت هیجان بغضش منفجر شد! شاید برای سالهای از دست رفته و دوستان و همبازی های از کف رفته!
گریه امانش نمی داد و حاضران در جلسه هم تحت تاثیر این حرکت پوری بنایی ، اکثرا بغض کرده بودند و من دیدم مردان و زنانی را که صورتشان بارانی شده بود! داشت می گفت: باورم نمیشه، بعد از 37 سال روی سن بیایم.
با نام صدیقه وارد سینمای ایران شد و خیلی زود شد "پوران" و بالاخره "پوری" شد.
6 ساله بود که با خانواده اش از اراک به تهران آمد .۶ خواهر و یک برادر دارد. خواهران همگی در آنسوی ایران زندگی می کنند، اما برادرش در ایران است! یکی از خواهرهایش خواننده بود. با نام "اکی" بنایی. از آخرین شاگردهای استاد نی داوود بود. همان که استادِ قمرالملوک هم بود. پوری بنایی در ۱۳ سالگی به هنرستان خیاطی رفت. بعد از خیاطی هوس یاد گرفتن یک ساز ایرانی به سرش زد و چند سالی سنتور تمرین کرد! بعد ها به باله علاقمند شد و نزد خانم لازاریان تمرین باله کرد. در حقیقت، بی آنکه خود بداند، داشت برای آن آرزوی نهایی اش، یعنی ورود به سینما آماده می شد!
خودش می گوید:
وقتی دیپلم ادبی را گرفتم، سرشار از عشق به سینما بودم اما این علاقه را به دلیل احترامی که برای پدرم قائل بودم هرگز بر زبان نیاوردم. تا اینکه آقای نصرت الله وحدت که با زن عموی من اشنا بودند به خانه ما آمد تا از پدرم اجازه بگیرند من در فیلم عروس فرنگی بازی کنم ! پدرم اول مخالفت کرد اما با اصرار اقای وحدت به شرط آنکه پاک و سالم بمانم و لباس های نامناسب نپوشم، قبول کرد .
از سال ۱۳۴۳ تا سال ۱۳۵۷ حدود۸۵ فیلم بازی کردم که چند تایی از انها فیلم های مشترک ایران با آمریکا ، فرانسه ، ترکیه و ژاپن بود
بالاخره دل را به دریا زدم و درباره بهروز وثوقی پرسیدم.
گفت: ساموئل خاچیکیان کارگردان معروف، برای بازی در فیلم خداحافظ تهران از من دعوت کرد. در این فیلم من نقش مقابل بهروز را بازی می کردم .همبازی شدن همان و علاقه شدید بین من و او همان! این فیلم در حقیقت سر آغازی بود برای بازی در فیلم های بعدی به اتفاق بهروز. بتدریج یک زوج سینمایی موفق شدیم که با استقبال مردم هم روبرو شد. نامزد شدیم . از سوی دیگر مسعود کیمیایی در فیلم خداحافظ تهران دستیار خاچیکیان بود. همانجا کیمیایی به بهروز گفت قصد دارد اولین فیلم بلند سینمایی اش را بسازد و برای نقش اول او را در نظر گرفته است. بهروز داستان را برایم گفت و تاکید کرد که دوست دارد من در قیصر بازی کنم. اما این را هم گفت که برای شروع کار ۱۰۰ هزار تومان کم دارند! من بدون آنکه حرفی بزنم رفتم بانک عمران و ۱۰۰ هزار تومان وام گرفتم و دادم به بهروز! حتی یادم هست که برای بانگ عمران یک فیلم تبلیغاتی هم بازی کردم که طرفدارانم را عصبانی کرد! در قیصر من نقش نامزد بهروز را بازی می کردم . نقشی که در واقعیت هم شکل گرفته بود، اما به ازدواج نیانجامید! پس از قیصر هم او به دنبال کار خود رفت و من هم در پی سرنوشت خود!
نامزدی ما شش سال طول کشید. نمیدانم چطور شد که گوگوش و بهروز با هم آشنا شدند و کارشان به ازدواج کشید.
پس از سالهای دوری از سینما کیارستمی از من خواست در فیلم "شیرین" مقابل دوربین کلاری بروم. کیارستمی در مصاحبه ای گفت قشنگ ترین حس و اشک را من از پوری بنایی گرفتم! و این حرف برای من بزرگترین جایزه بود.
در چند فیلم متفاوت مثل زنبورک فرخ غفاری و غزل مسعود کیمیایی هم بازی کردم.
- و حالا؟
زندگی ام خیلی متفاوت شده. نمونه بگم. اخیرا پسر جوانی از زندان تماس گرفت که خانم به داد من برسید!
رفتم زندان به دیدنش. در ۱۲ سالگی دوستش را هل داده، سرش به سنگ خورده و مرده. از همان زمان در زندان است تا حالا که ۱۸ ساله شده و زیر اعدام است! می گفت می ترسم تا قبل از رسیدن به 18 سالگی اعدام شوم، مگر اینکه ۸۰ میلیون به خانواده ی مقتول دیه بدهم . خیلی جوان موقری به نظرم رسید. با دوستانم تماس گرفتم و ۲۰ میلیون تومان برایش جمع کردیم! بعد از ۱۲۰۰ هنرپیشه، ورزشکار، هنرمند رشته های مختلف و بازرگانان دعوت کردیم و ۱۰۰ میلیون تومان هم انجا جمع کردیم. جوان ازاد شد و با بقیه پولها هم برایش یک کاری دست و پا کردیم. حالا کار می کند و خرج مادر و برادرش را هم تامین می کند.
بیشتر وقتم در خانه های سالمندان کهریزک، محک، مرکز نگهداری از کودکان عقب مانده بیماران تالاسمی ،ام.اس،بنیادهای خیریه و...می گذرد. نجات جان انسان ها جوانم نگه می دارد.
به در و دیوار دفترش که پراست از عکس های متفاوت وتقدیر نامه هایی که برای کارهای نیکش دریافت کرده است ،اشاره کردم و پرسیدم
- از سینما به انجمن های خیریه؟
گفت: این عشق قدیمیه در من. یکبار روی جلد مجله زن روز آن سالها، عکسی از فرح پهلوی دیدم که صورتش را چسبانده بود به صورت یک پسر بچه جذامی. چند روز بعد رفتم بنیاد خیریه فرح گفتم می خواهم به دهکده جذامی های مشهد و تبریز کمک کنم. قبول کردند و این آغاز دیگری در زندگی من بود. بعدها یکبار که "شارل آزناوور" خواننده فرانسوی به تهران آمد گریبانش را برای کمک به جذامی های ایران گرفتم. یک گردن بند به گردنش بود که 1.80 میلیون تومان قیمت داشت. گفت این را میدهم. من هم درجا در یک حراج همت عالی آن را 2 میلیون 800 هزار تومان فروختم و پولش را به جذام خانه دادم. منبع: فیس‌بوکِ رضا قوی‌فکر

    

جشن‌واره‌ی اطلاعات و سپاه و ناجا

یوسف محمدی

جشن‌واره‌ی فیلم فجر که از ابتدا دولتی بوده، در دوره‌ی اخیرش بیش از هر زمان دیگر حضور همه‌جانبه‌ی نهادهای دولتی و حکومتی را تجربه کرد. دیگر نهادهایی چون سپاه و وزارت اطلاعات به صورت علنی فیلم می‌سازند، جایزه می‌گیرند و ستایش می‌شوند؛ و در مقابل، سینمای مستقل و نیمه‌مستقل، اگر از هفت خوان هیات انتخاب و بخش‌های دیگر بگذرد، در گوشه‌ی رینگ منتقدان و رسانه‌ها و داوران دولتی و سیستم اکران از هستی ساقط می‌شود؛ گویا که از ابتدا نبوده. امکان مینا فیلم تازه‌ی کمال تبریزی. محصول رسمی وزارت اطلاعات. فیلم‌نامه‌‌نویس که با نام مستعار اصفهانی در سینما حضور پیدا کرده، طبق گفته‌ی بهروز افخمی، کارمند بازنشسته‌ی وزارت اطلاعات است. همان فردی که پیش از این فیلم‌نامه‌ی "روباه" و " سریال "تعبیر وارونه‌ی یک رویا" را با تم فعالیت‌های هسته‌ای نوشته. و حالا در دوران پسا برجام، که دیگر انرژی هسته‌ای، نرخ و قیمتی ندارد؛ از تم تازه‌ای رونمایی شده. پرداختن به سازمان مجاهدین خلق. امکان مینا که از سوی منتقدان و کارشناسان مستقل با انتقادهای فراوان مواجه شد، در میان بهت همه، در نه رشته کاندیدای دریافت سیمرغ بلورین شد. و البته، با کارتِ سبز وزارت‌خانه، کارگردان فیلم می‌تواند یکی از تابوهای سینمای جمهوری اسلامی را بشکند؛ به تصویر کشیدن زن و مرد در یک بستر. سیانور دومین فیلم تولیدی وزارت اطلاعات. با همان تم تعیین شده. داستانی حول محور فعالیت‌های سازمان مجاهدین خلق در پیش از انقلاب. کارگردان فیلم: کارگردانِ فیلم تبلیغاتی محمدباقر قالیباف. تهیه‌کننده: مشاور فرهنگی محمدباقر قالیباف. حامیان و ستایش‌گران فیلم از اهالی سینما و هنر نیستند. فهرست چنین است: روح‌الله حسینیان، عزت‌الله ضرغامی و عبدالرضا هلالی. جمله‌ی مداح اهل بیت، بهترین معرف اثر تولیدی وزارت اطلاعات است: "سیانور نماینده‌ی جوانان مومن انقلابی در جشنواره فیلم فجر بود." بادیگارد تازه‌ترین ساخته‌ی کارگردانِ نظام: ابراهیم حاتمی‌کیا. فیلمی که در موسسه‌ی اوج- از زیرمجموعه‌های قرارگاه عمار- تولید شده. پرویز پرستویی که نقش محافظ یکی از افراد مهم نظام را بازی می‌کند، برای ایفای این نقش توسط محافظ حسن روحانی، رئیس دولت، آموزش تیراندازی دیده. حاتمی‌کیا با ورود به جشن‌واره، کماکان کاراکتر همیشه طلبکارش را به نمایش می‌گذارد. از فیلم‌های موفق در جشن‌واره‌های بین‌المللی انتقاد می‌کند، فرش قرمز جشنواره فجر را حرام می‌داند و در پایان، وقتی کاندیداهای دریافت سیمرغ اعلام می‌شود، معتقد است در حق‌ فیلم‌اش جفا شده. منتقدان، کیفیت هنری فیلم را، به خصوص در بخش فیلم‌نامه، نازل می‌دانند؛ اما بادیگارد حاتمی‌کیا محافظان و ستایش‌گران خود را دارد. رجانیور و خبرگزاری فارس، فیلم حاتمی‌کیا را قربانی دولت "تدبیر و امید" دوران "پسابرجام" معرفی می‌کنند! قربانی‌ای که فقط سیمرغ کم گرفته! ایستاده در غبار محصول دیگرِ موسسه‌ی اوج. موسسه‌ای که جوانان مستعد در زمینه‌ی گرافیک و فیلم‌سازی را جذب می‌کند تا بتوانند دوران سربازی‌شان را با کار در این موسسه و تولید آثار ارزشی سپری کنند. ایستاده در غبار روایتی‌ست از زنده‌گی احمد توسلیان. منتقدان فیلم را ستاره‌باران می‌کنند. تم نقدها و نوشته‌ها یکسان است. نوآوری در روایت تصویری! بدون این‌که نظر و نقدی درباره‌ی این منتشر بشود که این نوآوری در خدمت چه مضمونی قرار گرفته و محصول کدام بخش و موسسه است. فیلم البته گرفتار دردسرهایی هم می‌شود. خانواده‌ی توسلیان تهدید کرده‌اند که جلو نمایش‌اش را خواهند گرفت تا از فیلم استفاده‌ی جناحی نشود. جشن‌واره‌ی فجر که همیشه زیر سایه‌ی دولت بوده و سیمرغ‌های‌اش با بودجه‌های دولتی رشد کرده‌اند، حالا محصولات‌اش را هم مستقیما از سوی دولت و نهادهای حکومتی دریافت می‌کند. تماشاگران فیلم‌ها هم دیگر اهالی سینما نیستند. از روح‌الله حسینیان تا عبدالرضا هلالی روی صندلی‌های سینما نشسته‌اند تا ارزش‌های نظام روی پرده‌ی نقره‌ای رژه بروند و بعد تکنسین‌های نظام روی صحنه بیایند و با سیمرغ بلورین عکس یادگاری بیاندازند. تیرِ خلاص را هم نیروی انتظامی شلیک می‌کند. سخن‌گوی ناجا درباره‌ی پوشش هنرمندان حاضر در جشن‌واره گفته: "قانون برای همه افراد به صورت یکسان اجرا می‌شود و حاشیه امنی برای هنرمندان از نظر پوشش وجود ندارد و ما در طول جشنواره از حضور افرادی که پوشش نامناسبی داشتند جلوگیری کردیم." سینما بهانه است. جشن‌واره برای پاسداشت ارزش‌های نظام برگزار می‌شود.

    

نگاه و لحظه‌های شاعرانه

نسرین تبریزی

"با همه ابرهای ممکن"عنوان آخرین مجموعه شعر جلال سرفراز، شاعر و نقاش ایرانی مقیم برلین است. از او پیش از این چهار دفتر شعر منتشر شده است که ، دو مجموعه آخر " از ریل رویرو، انتشارات آهنگ ، 1390" و " با همه ابرهای ممکن" حاصل تاملات ذهن شاعر در دوران زندگی در خارج از کشور است. جلال سرفراز حدود 25 سال از که در آلمان زندگی می کند. او که اکنون هفتاد سالگی را پشت سر گذاشته، حدود چهار دهه است که شعر و نزدیک به دو دهه است که نقاشی دغدغه ومشغولیت اصلی زندگی اوست. بسیاری از منتقدان و خوانندگان اشعار جلال سرفراز اورا شاعری آرامانگرامی دانند. اما آنچه که بخصوص در اشعار سالهای اخیر او مشاهد می شود نگاه و لحظه های شاعرانه است: با سارها سخنی گفتم وقتی که از سپیر سپیدارپرزدند چرخی زدند دروقت ونت شدند روی سیمهای تلگراف جلال سرفراز در باره تاثیر مسائل سیاسی و احتماعی بر شعرش به رادیو فردا می گوید:« شعر من، جدا از ارزشهای زیبایی شناسانه یی که همیشه به آن ها پای بند بوده ام وهستم، همیشه بازتابی از دغدغه های ذهنی من است. در دوره یی از زندگی، بخصوص در سالهای انقلاب مسائل اجتماعی وسیاسی خواه ناخواه در شعر من زمینه ساز این دغدغه ها بود. نمی توانستم و نمی توانم نسبت به زندگی مردم و کشورم بی تفاوت باشم. هنوز هم کماکان نمی توانم. اما شعر من را تنها از زاویة آرمانگرایی نمی توان برانداز کرد. آنها که در کار من بیشتر دقیق شده اند، می دانند که چشم اندازهای دیگری هم در شعر من بوده و هست.» برخشت مانده بی بی دل تنگ و سر به سنگ اززخم سینه عالم و آدم می جوشد هابیل مانده است در اندام سنگ قابیلیان! کجاست جای رسیدن؟ وقت است دامن خونی برچیند وخون دامن اما می ماند برسنگ جلال سرفراز پس از دودهه شاعری شعرش را به نقاشی پیوند زد. او در باره چگونگی روی آوریش به نقاشی می گوید:«همیشه عاشق نقاشی و تئاتر بودم. دوست داشتم تئاتر بخوانم، نشد. بعد از فروریزی دیوار برلین زمینه یی فراهم شد که به سمت نقاشی بروم. با یک گروه از نقاشهای آلمانی شروع کردم، زیر نظر استاد یورگن واگنر، که در برلین شرقی چهرة شناخته شده یی بود و به شیوة کارهای جکسون پولاک علاقه داشت. در نیمة دهة ۹۰ نخستین نمایشگاهم برگزار شد، و پس از آن تا امروز چند نمایشگاه دیگر». اما با این همه آنطور که خودِ شاعرِنقاش می گوید غربت نقش مهمی دراین رمینه داشته است:« میان شعر و نقاشی پیوندی هست، بی آن که بیان تصویری در این هر دو یکی باشد. اما دوری از ایران در روی آوری من به نقاشی بی تاثیر نبود. در آلمان نقاشی جایگاه ویژه یی دارد. در جریان کار کسانی بودند که از کارهای من خوششان می آمد و تشویقم می کردند. نتیجه این شد که می دانید. البته باید اعتراف کنم که در زمینة نقاشی هیچ گونه ادعایی ندارم. آن هم با وجود این همه نقاش زبردست. با این حال گاهی رنگ و نقش به حس درونی من پاسخ خوبی می دهند، و این غنیمتی ست.» نقاشی ها جلال سرفراز تا کنون درپنج نمایشگاه حصوصی و حدود چهار نمایشگاه گروهی به نمایش گذاشته شده است. او خودرا یک نقاش حرفه ای نمیداند، گرچه که همچون اشعارش در نقاشی هایش هم گرایشهای مختلف و کلاسیک و مدرن دیده می شود. خود او در این باره به رادیو فردا می گوید:« من عمومن اهل رج زدن نیستم. به بازار هم فکر نمی کنم. فلسفة من در نقاشی هرچه پیش آید خوش آید است. اگر به همة اینها بی ادعایی  را هم اضافه کنید ،  میبینید که من نقاش حرفه یی نیستم و نمی توانم باشم. جدا از گرایشهای متفاوت، شاید در همة کارها به یک سری ویژگی های مشترک در خط و فرم و رنگ و تکنیک برخورد نکنید که بتوانند مثل یک امضاء و مثل یک زبان بیانگر کار من باشند، و این البته ضعف بزرگی است». جلال سرفرازعلاوه بر شعر و نقاشی چندین سال از عمرش را به روزنامه نگاری گذارانده و از جمله با هفته نامه"خوشه"  که سر دبیری بخش فرهنگی و ادبی آن با احمد شاملو (با مداد) بود، همکاری داشته است. او در سالهای پیش ا ز انقلاب عضو کانون نویسندگان بود و در شبهای شعر انستیتو گوته در جمع شاعران جوان آن دوره حضورفعالی داشت.

    

به یادِ تراب حق شناس...

داریوش آشوری

در سال ١٩٨٦  که من و خانواده ام  به جمع مهاجران به فرانسه پیوستیم، با همت و راهنمایی دوست از دست رفته‌ام، هوشنگ کشاورز، در شهر کرتی  (créteil) جا گرفتیم. در آن جا رفته-رفته با گروهی از ایرانیان جوانِ مهاجر و مهربان و خونگرم آشنا و دوست شدیم که سپس دانستیم به گروه انقلابی پرشوری تعلق داشته اند و یورشِ رژیم جدید آن‌ها را به این سوی جهان پرتاب کرده است. در میهمانی‌های این دوستان با مردی آشنا شدم به نسبت سالمندتر از دیگران، اما هنوز میان‌سال. به نظر می‌رسید که این دوستان به او به چشم دیگری می‌نگرند و ارج و احترام بیشتری به او می‌گذارند. او همین دوست ما بود که امروز آمده ایم تا او را که رهسپارِ دیارِ عدم است، بدرقه کنیم: تراب حق‌شناس، که دوستان قدیم هم‌رزم‌اش او را به نام مستعار سازمانی‌اش «حاجی» می‌خواندند. باری، با خونگرمی و جوششی که در او بود به‌زودی میان من و او هم رابطه‌ی دوستانه برقرار شد. یک عامل پیوند دهنده در این میان شوقِ هر دوی ما به زبان و ادبیات و شعر فارسی بود. و همین سبب شد که در آن سال‌های نخستین با دوستان دیگر در خانه‌ی خانم شهلا شفیق و رضا ناصحی، که همسایه‌ی ما بودند، گرد هم آییم و چندی سعدی‌خوانی و حافظ‌خوانی کنیم.
حق‌شناس یک مبارز انقلابی خستگی‌ناپذیر بود و تا پایان عمر، حتا در سال‌های از-پا-افتادگی به دلیل بیماری فلج کننده‌ی هولناک، در فضای آن اندیشه‌ها و آرزوها زیست و برای آن آرمان‌ها کوشید. با این‌همه در تنگنای زندگانیِ سیاسیِ صِرف نمی‌زیست. او که از سنتِ طلبگی در حوزه‌ی علمیه برخاسته بود، با آن که از آن فضا و باورهای ایمانی‌اش بریده و به جریان ضد آن پیوسته بود، صفاتِ خوبِ زندگانیِ طلبگی در او همواره زنده بود.  حق‌شناس در همه‌عمر یک دانشجوی ثابت‌قدم بود و از به سر بردن و همسخنی کردن با اهل کتاب و قلم لذت می‌برد. خود نیز نویسنده و مترجم بود و رابطه‌ی دوستانه‌ی ما هم بر همین پایه بود. به همین دلیل، با آن که من سالیانی دور از فرانسه بودم، در بازگشت رابطه‌ی دوستانه‌ی ما از نو برقرار می‌شد. چند زبان می‌دانست. بر زبان عربی کلاسیک و مدرن به‌خوبی مسلط بود. با اتکا به دانشِ عربی او مدتی با هم هفته‌ای یک روز کتابِ المنقذُ من الضلالِ ابوحامد غزالی را می‌خواندیم که ادعانامه‌ی کلامیِ غزالی بر ضد فلسفه است.
دوستار شناگری بود و شناگر چالاکی بود. تا پیش از ازپا درافتادن‌اش هفته‌ای دو-سه روز به استخر می‌رفت و من هم چه‌بسا هفته‌ای یک روز دعوت او را اجابت می‌کردم و با او همراه می‌شدم. بدنِ نیرومند ورزیده‌ای داشت و طول استخر را بیست یا شاید سی بار یکسره شنا می‌کرد. چنان که من به شوخی او را، که زاده‌ی شهر جهرم بود، «نهنگِ دریای جهرم» لقب داده بودم. گفت-و-گوی ما در راه به سوی استخر و در استخر بیشتر پیرامون لغت‌شناسی و شعر سعدی و حافظ و فردوسی و مولوی بود. او همیشه در این باب‌ها آغاز کننده بود و پرسش‌هایی را طرح می‌کرد. هم‌سخنی‌مان از بحث پیرامونِ مسائل نظری علمی و سیاسی هم خالی نبود. برای آن که گفت و گومان ادامه یابد اغلب پس از بیرون آمدن از استخر مرا به کافه‌ای دعوت می‌کرد تا جامِ شرابی فضای «سمپوزیوم» دونفره‌مان را گرم‌تر کند. او با آن که مبارز سیاسی سرسختی بود وفادار به آرمان‌های رادیکال، برخورد اش با نظر کسی دیگر، دست کم آن گونه که با من رفتار می‌کرد، همیشه با ادبانه و روادارانه بود. گمان می‌کنم که با دیگران هم همین گونه بود. شوخی و خنده هم با هم کم نداشتیم و با آن که دل دردمندی داشت آزرده از روزگار، هرگز تلخ و عبوس نبود و شوخی‌ها و طعنه‌های دوستانه‌ی مرا با قهقهه‌های بلند پاسخ می‌گفت. به یاد ندارم که هرگز از سختی‌های بسیارِ زندگانی‌اش شکوه کرده باشد.
اما از بخت بد، این شناگر ورزیده و پرتوان از چند سال پیش در استخر از مشکلی در شانه و بازوهای خود یاد می‌کرد و از این که عضله‌هاش رو به سستی دارند. و این همان بلایی بود که آرام-آرام  او را می‌فرسود تا آن که سرانجام از پا درانداخت. با این‌همه او به یاری یکی از دوستان جوان‌اش تا دو-سه سال پیش، شاید به امید بهبود، همچنان به استخر می‌آمد، اگرچه «نهنگِ دریای جهرم» دیگر توان شنا کردن نداشت.
شوق فراوانی به مطالعه داشت. من مجله‌های گوناگون فرهنگی و ادبی را که از ایران به دست‌ام می‌رسد به او هم می‌دادم. و هرگاه فراموش می‌کردم، یادآوری می‌کرد. نکته‌ی شگفت این که در این دو-سه سال پایانی عمر که با دست و پای فلج در آن بیمارستانِ دلگیرِ دورافتاده خوابیده بود، در چند باری که به لطف دوستان مشترک و یاران هوادار او برای من فرصت دیدار از او پیش آمد، باز از من می‌طلبید که برای او مجله‌های تازه ببرم. آخرین بار حدود دو ماه پیش  بود که به همت پرویز قلیچ‌خانی دیدار میسر شد.  با آن که از تمام تنِ بی‌اختیار-اش تنها اختیارِ یک کلّه‌ی هشیار برای او مانده بود، باز از من می‌خواست که برای‌اش مجله‌های تازه ببرم. سرزندگی و جوشندگیِ فکریِ و قدرت اراده‌ی او در آن بلای هولناک که دچار شده بود به‌راستی مایه‌ی شگفتی بود. در نوروز امسال برای تبریک سال نو، به یاری دوستان، تلفنی به من زد که با به یاد آوردنِ وضع درماندگی جسمانی او به‌راستی از این همه وفاداری و لطف شرمنده شدم.
در باره‌ی فضایل او دوستان و یاران دیرینه‌اش که با او در دل خوف و خطر زندگی کرده اند بهتر می‌توانند سخن بگویند. با این همه می‌خواهم از تجربه‌ی شخصی خود با او، در همان محدوده‌ای که یاد کردم، بگویم که: از نظر بزرگ‌منشی و بی‌ریایی و پای‌بندی به اصول اخلاقی و وفاداری، از همه جهت، او را انسانی کمیاب دیده ام. همین فضایل او بود که سبب شد در روزگار فروپاشیدگی سازمان‌ها و سرخوردگی از آرمان‌ها، باز دوستان و هوادارانِ بسیار او را که دچار درماندگیِ جسمانی‌ شده بود به یاد داشته باشند و به دیدار-اش بشتابند. تا به جایی که جوانِ برومندِ بزرگواری از سرِ  وفاداری دوستانه زندگانی شخصی خود را در کشوری دیگر رها کند و در چند سال پایانی زندگانی او شبانه‌روز خود را به پرستاری از او بگذراند. به نظر می‌رسید که «حاجی» در همان روزگار درماندگی نیز مایه‌ی دلگرمی بخشی از مبارزان قدیمی بود.

    

برسد به دستِ غزل خانمِ شاکری

مهرنوش هاتفی

رفیق جان! رفیق قدیمی سلام
می دانم که چندان مرسوم نیست کسی که نمی شناسی اش، تو را اینگونه خطاب کند، ولی بگذار بگویم که ما آشنایان قدیمی هستیم! مگر تو همان دخترک شاد با لباس سنتی گیلکها نبودی در فیلم گلنار که در میانه سیاهی های دهه ی شصت بر پرده ی نقره ای می خواندی و دست افشان به ترنم و ترانه مشغول بودی؟ آن وقت انتظار داری تو را رفیق قدیمی نخوانم؟ مگر می توان آن تجربه را که به حفره ای سپید می ماند در خاطره ای تمام سربی فراموش کرد؟ مگر می توان پنجره ای شاد را از یاد برد که دخترکی سرخپوش آن را برای لحظه ای گشوده بود؟ به یاد می آورم که مادرم در تاریکی سینما به آن دخترک مبهوت، گفت که با ترانه ها دست بزن پسرجان! و من ناباور و حیران از آن همه شادی که بر پرده ی نقره ای می وزید، توانی در دستهایم نمی یافتم. مادرم به جای من همراه با رقص و ترانه دست می زد و با لبخند سپیدش در آن تاریک روشنا به دخترک مغموم اطمینان می داد که خواب نیست.من شاد شدم و مدیون تو ماندم برای لحظه ای که در کابوس شبهای موشک باران می شد به آن چنگ زد و از هیاهوی ترسناک خیابان گریخت...پس به من حق بده که تو را رفیق قدیمی بنامم به خاطر این خاطره ی مشترک.رفیق جان می دانی چرا دوباره به یادت افتادم؟
به راستی باور نمی کردم کسی که در مجموعه ی شهرزاد در نقش زنی از جنس صخره و مینا، شعر و گلوله، خشم و عشق ظاهر شده است همان دخترک سرخپوشِ سرخوش باشد! زنی که اسلحه در کیف می گذارد، ماشه می چکاند و شعرهایش را با "قطره ، قطره ، قطره" ،
صداقتش می سراید، همان رفیق بچگی هایم باشد!
اما رفیق جان صادقانه بگویم از دیدن دوباره ات، هم خوشحال شدم هم ناراحت! خوشحال شدم که زنی پیدا شده و چنین نقشی را بازی کرده و از آن سو غمگین شدم از اینکه تو را در چنین نقشی می بینم. راستش را بخواهی این حوضچه ها لایق شنا کردن تو نیست. در سناریوهایی نقش داشتن که دیگران نوشته اند، در فیلمنامه هایی که دیگرانش نوشته اند! سرنوشت تو را در این فیلمها دست بزرگتری رقم می زند که نه به سودای بیان تاریخ از چشم فرودستان و خاموشان تاریخ که از جانب فرادستان و پیروزمندان به میدان آمده است. این قلم به دستان، حزب و سازمان فرودستان را بیگانه پرستِ بی پروای گانگستر معرفی می کنند که در آن هدف وسیله را مجاز می کرده و سودای آرمانشهر هر جنایتی را مباح می ساخته و در آن یا فریب‌خوردگانی بی مغز و یا عروسکهای خیمه شب بازیِ بیگانگان نقش آفرینی کرده اند. مبارزان راستین از نظر این قلم به‌دستان، کسانی هستند که جانشان از مذهب و ملیت گداخته است با ته ریش یا تسبیحی، نه هیچ منفعت شخصی دارند و نه هیچ بغضی آن ها را بند کشیده است. فقط آنها هستند که پرچم مبارزه را تا سرمنزل مقصود می رسانند و یا جان بر سر پیمان می نهند...این است تاریخی که فاتحان می نویسند!
اما رفیق جان تاریخ دیگری هم هست. روایتی دیگر هم وجود دارد زیر خروارها خاک و خاطره! آرزو کردم که این بازی بی نظیر، این بغض بازنشده ی گلو و شعر و گلوله ی به هم آمیخته ای که تو در این مجموعه به نمایش گذاشته ای در هیاتی دیگر، در فرصتی دیگر، به نمایش در می آمد. مثلا؟ مثلا نقش ملکتاج محمدی را تو جان می بخشیدی. راستی می شناسی اش؟ شرط می بندم که حتی نامش به گوش‌ات نرسیده باشد. می بینی؟ یکی از زنان پیشروی این ملک چگونه از صفحه ی خاطرات محو شده است؟ نه تنها از نامش در رسانه های فراگیر خبری نیست، که سخن گفتن از او نیز انگ و برچسب با خود همراه می آورد.
حکایت او نیز روایت یکی از مبارزان گمنامی است که نه برای نان و نه برای نام، جان به میانه ی میدان می آورند. به راستی چرا کسی به یاد نمی آورد زنی را که در دهه ی بیست با ناخنهای لاک زده، موی مرتب و سواد بالا که در حزب زحمتکشان و کارگران به مبارزه مشغول بود؟ زنی که به خاطر مردمش در هیأت زنی چادری فرو رفت و محافظ مردی شد که بامداد شاعر او را دوشادوش مرگ و پیشاپیش مرگ می دید. مردی که از "اطاعت کورکورانه" سرباز زده بود. مردی که جانش به جان مردمش بسته بود، به خوشبختی شان، به بهروزی شان، به رهایی شان! آن مرد را خیلی ها می شناسند ولی حتما کسی برایت نگفته است که این زن شاعر بود، نویسنده بود، مترجم بود، زیبا بود و از همه مهمتر عاشق بود. او از عشقش هیچگاه سخنی نگفت، عکسهای آن مرد اسطوره ای را در لحظه ی اعدام دید و تا آخر عمر در قلبش گریست. او نه خائن بود نه ترسو نه گانگستر! او فقط یک زن بود، متجدد، مبارز و عاشق! راستی چرا می گویم بود؟ او زنده است، سخت نفس می کشد و سخت فراموش شده است...
دو دهه که بیایی جلوتر، از این دست زنان فراوان تر یافت می شود. تا به حال نام فاطمه امینی را شنیده ای؟...نمی دانی چقدر دلم می خواست فیلمنامه ای می نوشتم و صدای خش برداشته ات از عشق و اراده، خواهش و خاطره را در کالبد دخترکی می گذاشتم که نیمی از بدنش را سوزانده بودند و بازهم دلش نمی آمد که نشانی خانه ی تیمی اش را به دژخیمانش بدهد...او می دانست که کسی در آن خانه نمانده و رفیقانش کتاب و اسلحه را از آن خانه برداشته اند و جانشان برای لختی در امان است. می دانی چرا این چریک مجاهد لب از لب نمی گشود و با مرگ محض پنجه در پنجه بود؟ مطمئنم که نمی دانی چون این قهرمانیها را در روایتهای رسمی جایی نیست. پس بگذار من برایت بگویم که او فقط به خاطر یک درخت لب از لب باز نمی کرد. آری به خاطر یک درخت! درختی که باد درآن خاطره می خواند و بهار به شکفتنش وادار می کرد. درآن خانه اگر رفیقی نمانده بود اما نشانه ای از زندگی هنوز وجود داشت که به سوی نور فریاد می کشید و دخترک نمی خواست سرشاخه های جوان و شکوفه های نورس چهره ی کریه جلادان را ببینند مبادا که برگی بلرزد و شکوفه ای بریزد... او سخن نگفت تا نیم دیگر بدنش را نیز سوزاندند، اما او زنده ماند تا تجسد این شعر باشد که "به خاطر هر چیز کوچک و پاک به خاک افتادند...به یاد آر "
نمی دانم غزل خان شاکری! که کسی آیا برایت از این سرنوشتها سخنی گفته است؟ که آیا از صبا، محبوبه، غزال، نسترن، زهرا، ویدا و صدها زنی که برای تحقق شادی و آزادی به میدان آمده بودند و عشق و سر و جان در این راه گذاشتند، سرگذشتی شنیده ای؟...می دانم که این روزها کسی از قهر و خشم انقلابی سخن نمی گوید، می دانم که این روزها دیگر کسی عشقهای افسانه ای و مبارزان اسطوره ای را باور نمی کند و می دانم که سخن گفتن از مبارزه ی مسلحانه گوشهای نازنین طبقه ی بالا را آزار می دهد، اما در کنار همه اینها می دانم که روز ما فرداست، فردا روشن است...دوست دارم در فردایی که می آید، که خواب دیده ام که می آید حنجره بشویم برای گلوبریدگان، قلم بشویم برای بی صدایان تاریخ و آن وقت است که آدمی مثل تو باید جان بدهد به این زنان، کالبد بشود برای روح پرتلاطم تاریخ، چهره ای بشود برای گمنام ترین‌شان! پس تا آن هنگام، تو را به جان بهار، تو را به صداقت شکوفه ی گیلاس، تو را به اصالت امید سوگند می دهم که خودت را ملعبه ی قدرت نکنی، بازی ات را نقش هزاررنگ سرمایه و سودا نکنی، هرجایی نشوی در بازی قدرت و زور...بمانی سربلند و مغرور تا روزگار نقشی در خور برایت بنویسد...پس رفیق جان تا آن روز روشن بدرود.
رفیق قدیمی ات مهرنوش

    

سهراب در آتش

واکنش‌هایی اهالی ادبیات به مرگ سهراب رحیمی امید شمس، شاعر و مترجم: دریغ از سهراب / خبر کشته شدن سهراب رحیمی در یک حادثۀ آتش‌سوزی خودرو، امروز صبح، مثل پتک فرود آمد. پلیس سوئد پرونده را با عنوان قتل رده‌بندی کرده است، با این حال احتمالات دیگر را هم درنظر گرفته است. به آزیتای عزیز و یاسمن نازنین تسلیت می‌گویم. دوست ندارم به گمانه‌ای دامن بزنم، اما مرگ شاعر به این وضع حاکی از اوضاع غم‌انگیز دنیای ماست. محمدحسین محمدی، نویسنده: آه، سهراب! دوستی خبر مرگ سهراب را تلفنی برایم گفت، مگر مطمئن نبود و آرزو می‌کردم که غلط شنیده باشم که خبر را در این‌جا هم خواندم و… دریغ از سهراب! یک‌بار دیدنش در خاطره‌ام ماندگار شده بود! با همان یک دیدار، احساس کرده بودم این زوج ادیب، سهراب رحیمی و آزیتا قهرمان، از بهترین دوستانم استند. و حالا دریغ از سهراب! این اندوه را به آزیتا قهرمان تسلیت می‌گویم. و یاد سهراب گرامی! فرهاد گوران، نویسنده و مترجم: دردا و دریغا دوست عزیز و دور و دیرین ما. شاعر بدبختی‌های مضاعف. شهرام رحیمیان، نویسنده: شنیدن خبر ناگوار فوت سهراب رحیمی، شاعر ایرانی مقیم سوئد، برای من که هرگز او را ندیده‌ام، بسیار دردناک بود. زیبا کرباسی، شاعر: چه کسی باورش می‌شود سهراب عاشقم رفته باشد مردی که گفت ای سبزسبز همین دیدن تو کفایت عمری چشم و قلب من است ای هم‌نشین کلمه قاتلت آن که تو را در آتش افکند و مهربانی‌ی تو را بر ما دریغ کرد تا جاودان زمین و زمان و جان یک دم آسوده نباشد تکه‌ای یادگار سهراب رحیمی حالا چهره‌ات را پیدا کنم نکنم چه کنم تنناها یاهو آهو آهو وار در دشت طواف کنم دلی دلدل بخوانم نخوانم چه کنم در تنهایی‌ی نیمه شب آرام بگریم نگریم چه کنم می‌شینم ساعت‌ها با کلمه دور می‌شوم از خودم محمد محمدعلی، نویسنده: تسلیت و تسلا برای آزیتا قهرمان. دردآور و باورنکردنی است برای آنان که شعر سهراب رحیمی را دوست داشتند. اسدالله امرایی، مترجم: خبر هول‌انگیز پرکشیدن ناباورانۀ دوست شاعرمان سهراب رحیمی در مالمو سوئد. پیکرش در اتومبیل کاملاً سوخته و نیمه شب گذشته پیدا شده. با آنکه نشانه خاصی از جنایت روی جسد پیدا نشده، پلیس موضوع را به عنوان قتل بررسی می‌کند و جنازه را برای بررسی‌های بیشتر به پزشک قانونی فرستاده. با سپاس از نعیمه دوستدار که زحمت ترجمه خلاصه خبر را کشیده. منبع: سایت ادبیات اقلیت

    

خارج از گامِ نظام

پیام رهنما

موسیقی و لغو. ترانه و سانسور. آواز و خطِ قرمز. اوضاع موسیقی امروز ایران چنین است؛ در پس هرجا که اسمِ موسیقی و نت و ساز می‌آید، خبری هم از سانسور و لغو و خط قرمز است. دهه‌ی فجر و جشنواره‌ی موسیقی‌اش هم جدا از قاعده نیست. اهالی نت و ترانه کماکان درگیر مشکلِ حضور هستند. حضور بر روی صحنه. حضور آزادانه‌ی صدا و ساز. سرپرست گروه تندر پس از لغو اجرای  این گروه در جشنواره موسیقی فجر، می‌گوید: " با ما تماس گرفته شد و گفته شد که شما نمی‌توانید در جشنواره موسیقی اجرا داشته باشید و گروه ماکان اشکواری قرار است به جای شما اجرای برنامه داشته باشد." او درباره دلایل عنوان شده برای این تصمیم نیز توضیح داد: "ما روز گذشته و یک روز زودتر «ساوند چک» را هم انجام دادیم و هنوز هم تمام جزئیات اجرا و تست صدا روی دستگاه محل برگزاری برنامه ذخیره شده و تقریبا تمام پیش بینی‌ها انجام شده بود تا اجرایی قوی داشته باشیم. همین الان هم روی میکسر صدابرداری همه صداها سیو و ذخیره شده است." برای کاوه یغمایی و گروه‌اش هم مشابه همین اتفاق می‌افتد. در حالی خبر لغو کنسرت کاوه یغمایی در قالب سی‌ویکمین جشنواره موسیقی فجر در رسانه‌ها منتشر شد که تمام بلیت‌های این اجرا از مدت‌ها قبل به فروش رفته بود و تنها دو روز به زمان برگزاری کنسرت این موزیسین در سالن میلاد نمایشگاه باقی مانده بود.
کاوه یغمایی که پس از کش‌وقوس‌های فراوان قرار بود بعد از یک دهه، دوباره در ایران روی صحنه برود، در یک نشست خبری گفت: "در حال حاضر مهم‌ترین مسأله برای من، مردمی هستند که به من لطف کرده و بلیت‌های این کنسرت را تهیه کرده‌اند. برای همین شخصاً از آنها عذرخواهی می‌کنم؛ به خصوص افرادی که قرار بود از شهرستان‌ها برای دیدن این اجرا بیایند و امیدوارم بتوانم این مسأله ناگوار را جبران کنم و این خاطره بد با خبرهای خوب در آینده کم‌رنگ شود."
با این‌که دلیل لغو این کنسرت، عدم آماده‌گی نوازنده‌ها اعلام شده اما یغمایی می‌گوید: "ارکستر من در برخی خبرها تحت‌الشعاع قرار گرفت که به‌شخصه آن را تکذیب می‌کنم. چراکه اعضای ارکستر که تک به تک آنها از حرفه‌ای‌ها هستند، آمادگی کامل داشتند. از همسرم «نیلوفر فرزندشاد» شروع می‌کنم که طی چند روز گذشته اتفاق ناگواری برای پدرش افتاد و با این حال همچنان سر تمرین‌ها حاضر بود که این یکی از حرفه‌ای‌ترین حرکت‌هایی است که یک موزیسین می‌تواند انجام دهد. «هومن غفاری» نوازنده درامز که سال‌ها است با من است و قرار بود یکی از قوی‌ترین اجراهای خود را داشته باشد. «آرین کشیشی» نوازنده جوان گیتار باس که اعجوبه‌ای است یا «مسعود همایونی» که از نگاه من یکی از مهم‌ترین گیتاریسیت‌های فعال در ایران است. «آرون حسینی» هم زحمت بسیار زیادی در خصوص بخش الکترونیک این اجرا کشید و کارهای جالبی را آماده کرده بود. خواهرم «ساتگین یغمایی» و همچنین «نگین پارسا» هم قرار بود در این کنسرت به عنوان هم‌خوان حضور داشتع باشند و همایون نصیری که دوست قدیمی من است و برای این اجرا به من افتخار داد. همین‌طور بابک شهرکی که قرار بود با او یک قطعه ترکیبی در اجرا داشته باشیم. تمام این موزیسین‌ها از حرفه‌ای‌ها هستند و نباید تحت‌الشعاع حواشی این مسأله قرار بگیرند." روایت‌های غیررسمی لغو کنسرت کاوه یغمایی را مصاحبه با صدای آمریکا در زمان اقامت در کانادا عنوان می‌کنند. نگاه‌ها و حواس‌ها به چند هفته قبل بازمی‌گردد. زمانی که سالار عقیلی با شبکه‌ی من و تو مصاحبه کرد و تهدید شد که برنامه‌اش در جشنواره فجر لغو خواهد شد. گرچه وزارت ارشاد اعلام کرد که عقیلی به دلیل اجرای سرودهای انقلابی، خطای‌اش قابل بخشش است. بخششی که با واکنش شدید اهالی موسیقی و ایجاد کمپین "تبعیض ممنوع" روبه‌رو شد.
سیروان خسروی که به دلیل پخش کلیپ‌های‌اش از شبکه‌های ماهواره‌ای مدت‌ها ممنوع‌الکار بوده در این باره می‌گوید: "چگونه است كه در مورد آقاى سالار عقيلى كه براى چندمين بار، آگاهانه خلاف خط‌قرمزهاى بسيار مشخصِ نظام، از جمله موضوع حجاب و مصاحبه با شبكه‌هاى ماهواره‌اىِ معاند عمل كرده‌اند، سريعاً و شخصاً واكنش نشان داده‌ايد؟ نكته جالب اين است كه هيچ اظهار ندامتى نيز از سوى ايشان انجام نشده، ولى با اينكه خوانندگان پاپ طى يك نامه رسمى و سرگشاده از شخص رئيس‌جمهور و شما تقاضاى دادخواهى كردند، هيچ‌گونه واكنشى نشان نداديد. چرا بايد امثال «سالار عقيلى»ها از چنين مصونيتى برخوردار باشند كه طبق قانون كشور فرانسه با آنها برخورد شود و با امثال «زانيار خسروى»ها نه طبق قوانين كشور عزيزمان، بلكه طبق سليقه مسئولين رفتار شود؟" کسی در نفی ممنوعیت حرفی می‌زند. حرف امروز اهالی موسیقی این است: چرا دیگران هم حذف نمی‌شوند؟ اهالی موسیقی که چون سالار عقیلی مصونیت ندارند و حامیانی چون عزت‌الله ضرغامی و علی جنتی، چیزی علیه سانسور نمی‌گویند. حذف نشدن یک آوازخوان، با سابقه‌ی انقلابی، است که ناآرام‌شان کرده. گویا همه پذیرفته‌اند مدار موسیقی بر سانسور و حذف می‌گردد. موسیقی کماکان دردسر است. دردسر همه‌گانی. هم کسانی که کار موسیقی می‌کنند، هم آن‌ها که مجوز می‌دهند و هم حذف کننده‌گان هنوز با دردسری به نام موسیقی مواجه هستند. هنری که گویا فقط انقلابی‌اش حق حیات دارد. در همین روزهاست که مسئولان صدا و سیما خبر از پخش اولین ترانه‌ی رپ از سازمان‌شان می‌دهند؛ رپی با تم انتخابات! گویا هر موسیقی و نتی خارج از گام نظام مطرود است و باید یا در لیست سیاه بماند یا در فهرست انتظارِ حذف و لغو.

    

ترس از رای نیاوردن آوردن " مثلث جیم"

خبرگزاری امنیتی تسنیم اولین واکنش در باره  پروژه رای ندادن به مصباح،یزدی و جنتی که به "مثلث جیم" معروف شده اند را بصورت مصاحبه ای با آیت الهی بنام روح اله قرهی، منتشر کرد. به نوشته تسنیم:"آیت‌الله قرهی از توطئه انتخاباتی دشمنان خارجی و منافقان داخلی علیه آیات جنتی، یزدی و مصباح خبر داد و خواستار هوشیاری و تدبیر مردم و مؤمنان در مقابل توطئه‌ و مهندسی انتخاباتی دشمن در انتخابات خبرگان رهبری شد. آیت‌الله روح‌الله قرهی رئیس حوزه علمیه امام مهدی(عج) در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری تسنیم با بیان اینکه در آستانه انتخابات مجلس خبرگان، برخی که دلشان با انقلاب و رهبری نیست اقداماتی را علیه آیت یزدی، جنتی و مصباح مهندسی کرده‌اند، گفت: قبل از اینکه من راجع به این بزرگانمان، حضرات آقا عظیم‌الشان آیت‌الله جنتی بصیر با عظمت و آیت‌الله مصباح‌یزدی که بحمدالله منه در علم و عمل و تقوا و مباحث فلسفی فیلسوف عظیم‌الشان و بزرگواری هستند و همچنین آیت‌الله یزدی که بحمدالله و منه هم در باب عمومی و هم در باب اطاعت‌پذیری به عنوان الگوهای عملی برای همه هستند مطالبی را بیان بکنم به این نکته اشاره می‌کنم که یک خصوصیتی هر سه این بزرگواران دارند که دشمن از این خصوصیت مهم می‌ترسد. شخصیت کم نظیر علی جنتی آیت‌الله قرهی درباره شخصیت آیت‌الله جنتی گفت: بصیر مجاهد، عالم عامل حضرت آیت‌الله جنتی که واقعاً شخصیتی کم‌نظیر و در بعضی موارد بی‌نظیر است. من به این نکته خیلی دوست دارم توجه شود که خود حضرت امام خمینی مدظله‌العالی به آقای جنتی وزیر ارشاد بیان کرده که شما قدر پدرتان را بدانید. ایشان ویژگی‌های دارد که خیلی از مسئولین ما از آن ویژگی‌ها بهره‌مند نیستند. گفت تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. تعریفی که حضرت امام بیان می‌کردند، خود دلالت بر این است که ایشان ویژگی‌هایی دارد که شاید دیگران به آن نرسیده‌اند. "یکی از این ویژگی‌ها بصیر بودن ایشان است، ایشان بسیار بصیر هستند، ضمن اینکه ایشان عالم هستند، عالمی که فقیه است و جزو فقهای شورای نگهبان، است. هم‌دوره‌ای‌های ایشان که در فقهای شورای نگهبان بودند یکی آیت‌الله‌العظمی صافی‌گلپایگانی است. یعنی اگر ایشان مانند آیت‌الله صافی‌گلپایگانی می‌خواست در قم بمانند و مباحث درسی‌شان را دنبال کنند از مراجع تقلید بودند کما اینکه می‌دانید با آیت‌الله خزعلی مدرسه  "شهیدیّن" را تاسیس کردند و مطالب علمی ایشان هم بحمدالله مطالب قوی‌ای بود. اما از این عنوان دست کشیدند و مدافع سرسخت این نظام مقدس شدند. یعنی ایشان از خودگذشتگی بسیار بسیار والایی دارند و این هم دلالت بر بصیر بودن ایشان است. آیت‌الله قرهی افزود: فضایی که در فتنه‌ها به وجود می‌آید غبارآلود می‌شود، فضای فتنه فضای غبارآلودی است. می‌بینیم بعضی‌ها در آن فضا راه را گم می‌کنند یا حداقل برای اینکه بخواهند راه را متوجه شوند مدت مدیدی ساکت می‌شوند و «ساکتین» می‌شوند در قضایای فتنه. اما ما می‌بینیم ایشان از قبل فتنه را متوجه می‌شوند، شامه بسیار قوی دارند در این زمینه و هوش و استعداد بسیار قوی دارند و حتی در بین دوستان گاهی بیان فرمودند مثلاً ما متوجه می‌شویم دارد فتنه به وجود می‌آید. آیت‌الله جنتی جداً شخصیتی است که با یکی دو تا کلمه و جمله که بخواهیم بیان بکنیم، حقش ادا نمی‌شود. هم فقیه هستند، هم مجاهد. هم بصیر هستند، هم خودگذشته.

    

شیرین؛ امامِ مسجدی در دانمارک

شیرین خانکان امام مسجدی در دانمارک شد. این امام حجاب اسلامی را رعایت نمی‌کند و در مسجدی به نام "مریم" مشغول به کار است. شیرین خانکان که در رسانه‌ها با نام شیرین از او یاد می‌شود، امام مسجدی در دانمارک به نام "مسجد مریم" است. امام شیرین حجاب اسلامی را رعایت نمی‌کند. با این‌که از این مسجد به عنوان عبادت‌گاه بانوان یاد شده اما مردان هم اجازه دارند وارد مسجد بشوند و مراسم مذهبی را تماشا بکنند. از نکات جالب قانونِ ویژه‌ی این مسجد است که در شب‌های جمعه به مردان اجازه‌ی ورود نمی‌دهد!

    

سرِ یکی از جلادهای داعش از تن‌اش جدا شد

در حالی که یکی از جلادهای داعش مشغول آموزش گردن زنی به دیگر اعضای این گروه بود، تک تیرانداز نیروهای ویژه بریتانیا او را هدف گرفت و بر اثر اصابت گلوله مخصوص، سر از بدن جلاد داعشی جدا شد. به نوشته روزنامه «دیلی میل» یکی از جلادهای داعش در حین آموزش گردن زنی به دیگر اعضای این گروه، بر اثر اصابت گلوله مخصوصِ تک تیرانداز نیروهای ویژه بریتانیا، سر از بدن‌اش جدا شد. به گفته منابع محلی، این جلاد خشن، ترس و وحشت بسیاری در بین مردم منطقه ایجاد کرده بود. گروه کوچکی از تکاورهای نیروهای ویژه بریتانیا برای انجام عملیات علیه گروه‌های جهادگرا در سوریه حاضر شده‌اند.

    

More Recent Articles

You Might Like


Email subscriptions powered by FeedBlitz, LLC, 365 Boston Post Rd, Suite 123, Sudbury, MA 01776, USA.