صفحات

۱۳۹۴ بهمن ۲۲, پنجشنبه

roozonline.com: Latest News - 8 new articles



roozonline.com: Latest News - 8 new articles


سیاوش باز برآتش

هوشنگ اسدی

سیاووش که چون "آرش" جان درتیر آزادی ایران نشاند و گشت و گشت و سرانجام در سکوت یخ زده وین بر زمین نشست، در بیستمین سال خاموشی اش بازچون "سیاوش" بر آتشی دیگر می گذرد تا پاکی خود را به آزمونی دیگر بگذارد. چشم بسته بر تنها حماسه مدرن ما "آرش کمانگیر" که بروزگار خویش سرود امید بود و به کتابهای درسی راه یافت و سالهای دراز است که چاپ می شود و کتاب می شود و نوار و فیلم می شود و جزو چند شعر محدود نیمایی شهره عام و خاص است؛ بخش کوچکی اززندگی سیاوش را پیراهن عثمان کرده اند. جهان شعری غنی سیاوش کسرایی از"آرش کمانگیری" که در اوج یاس تیرش را بسوی افق فردا پرتاب می کند و تا"مهره سرخ" که میراث خونین نسلی را به یادگار می گذارد، همه و همه قربانی نگاه سیاسی می شود...... ...... در این شبهای خاموشی سیاوش، قلم ازرفتن می ماند. بهتر است بماند تا"مانلی" آن را بردارد. "مانلی" تنها پسر سیاوش که با شهرت پدر"بیزنس" نمی کند و شکار شوهای شبکه های معروف نمی شود، پدرش را برآتش می بیند و تمامی آنچه را من می خواهم بگویم، در فیس بوک خود می نویسد. وقتی شکست خوردی...   مانلی کسرایی  در ماه اكتبر ١٩٩٤ از طريق دفتر صليب سرخ جهاني مدارك پدرم جهت خروج از شوروي و سفر به اتريش را دريافت كرديم و در راه بازگشت به منزل در اتوبوس بوديم كه از او سئوال كردم: بابا آيا اگر يكبار ديگر بدنيا مي آمدي اين راه و اين انديشه رو انتخاب مي كردي؟ در جوابم گفت: مانلي جان هميشه اين طور رسم بوده كه وقتي كسي شكست مي خورد و يا مي بازد همه اطرافيان و دور و بر مي گويند: ديدي؟ ما كه گفتيم. ما كه مي دونستيم. و هر كسي كه از راه مي رسد هزار و يك انتقاد مي كند. و همه حق دارند چرا كه تو بازنده و شكست خورده اي. اما از فرد پيروز انتقاد نمي شود. او گفت تو كه خودت زندگي ما رو مي بيني. نه حساب بانكي دارم، نه كاخي و نه قصري. زندگي ما هم هميشه با حقوق من و بيشتر با سوزن زدن مادرت گذشته. اينجا هم كه رهبري حزب حقوقي رو كه ما از صليب سرخ مي گرفتيم قطع كرد و اگر تو و بي بي و اشرف نبوديد معلوم نبود چه وضعي پيدا مي كرديم. صحبت ما گل گرفت و تا خود منزل گفتگو كرديم. او در ادامه گفت: تا انقلاب ٥٧ من ممنوع الخروج بودم و تمام اطلاعاتم از كشورهاي جهان از جمله شوروي از طريق كتاب هايي بود كه مطالعه مي كردم. جوان بودم كه جنگ جهاني دوم با پيروزي شوروي و نابودي فاشيسم به پايان رسيد. همه جا صحبت از شوروي و ماركسيسم و جامعه عدالت اجتماعي و حكومت كارگري بود. در اروپاي غربي و در كشورهايي مانند فرانسه، اسپانيا، ايتاليا و يونان نيز جنبش هاي ماركسيستي بخاطر مبارزه كمونيست هاي اين كشورها در جريان جنگ با آلمان از محبوبيت خاصي برخوردار شده بودند. با تقسيم شدن آلمان و برلين، دنيا به ٢ قطب تقسيم شد. قطب "سرمايه" برهبري آمريكا كه مسبب "هيروشيما" و "ناگازاكي" و جنگ هاي ديگر بود و قطب "كار" برهبري شوروي كه اروپا را از يوغ فاشيسم آزاد كرده بود. و ما هر چه مطالعه مي كرديم بيشتر و بيشتر شيفته شوروي مي شديم. تحصيل، درمان و بيمه رايگان، ريشه كن شدن بيسوادي و بيكاري و غيره. اما متاسفانه هيچگونه اطلاعي از داخل كشورهاي سوسياليستي نداشتيم. كودتاي ٢٨ مرداد بوقوع پيوست و رهبري حزب به خارج رفت و هيچ ارتباطي با آنها نبود. رهبري حزب از جمله احسان طبري پس از انقلاب و بازگشت به ايران نيز صحبتي از وضعيت واقعي اين كشورها نمي كردند. حتي عمو سايه ( منظور او هوشنگ ابتهاج بود كه ما او را عمو صدا مي زديم ) و به آذين كه از نزديك ترين دوستان من بودند هم به مسكو سفر كردند و با من صحبتي نكردند. من تا خود انقلاب بهمن هيچ ارتباطي با رهبري حزب توده نداشتم و با همان شيفتگي جواني از حزب و انديشه ماركسيسم و سوسياليسم در ايران دفاع مي كردم. و در جواب تو بايد بگویم كه اگر يكبار ديگر بدنيا مي آمدم همچنان از آزادي و برابري انسان ها و برقراري عدالت اجتماعي در كشورم دفاع مي كردم و همانطور كه پس از خروج از ايران و آشنايي با جو سياسي در شوروي در برابر رهبري حزب توده و اطاعت كوركورانه از سياست هاي شوروي ايستادم، بار ديگر نيز اين كار را مي كردم. چرا كه من روزي عضو حزب توده ايران بمعناي حزبي مردمي شدم. حزبي كه بايد هميشه و در همه حال در جهت منافع ايران و مردم كشورم عمل مي كرد.  پدرم بعد از ٣ هفته براي هميشه شوروي را ترك كرد. و حدود يكسال بعد در وين از دنيا رفت. از آن تاريخ ٢٠ سال مي گذرد. جاي او برايم بسيار خالي است. چه وقايعي اي كه در اين ٢٠ سال رخ نداد. و من تاسف مي خورم كه او نبود و نديد. و البته بارها با خود گفتم كه چه خوب شد كه زود رفت و نظرات بسياري از باصطلاح دوستان و رفقاي نزديك خود را در رابطه با اشعارش نشنيد و نخواند.
در اين ٢٠ سال چه ها كه ننوشتند. و البته نوك پيكان حمله همه صاحب نظران "آرش كمانگير " بود 
از اين كه كسرايي وزن شعر را بلد نبود و رعايت نمي كرد تا اينكه او فقط شعر سياسي سرود و غيره. و اين هميشه سئوال بزرگي برايم بود كه چرا و به چه دليل؟ چرا تا زماني كه او زنده بود و رفاقت ها و دوستي ها سر جايش بود كسي حرفي نزد؟ اما تا چشم فرو بست رفقا و دوستان شروع به انتقاد كردند. و هزار و يك ايراد از شعر او گرفتند. تا اينكه روزي در محفل دوستان درد و دل مي كردم كه دختر نوجوان يكي از دوستان روسم با شنيدم حرف هايم گفت: "اگر من شاعر بودم و دوست دختر شاعري هم داشتم و شعر او در زمان حياتش در كتاب درسي چاپ ميشد و شعر من چاپ نميشد من حتما دق مي كردم و از حسودي مي مردم.
از اين محفل چند ماهي مي گذرد اما مثل اينكه اين دختر كوچولو معماي ٢٠ ساله من را حل كرد". جواني پدرم همزمان با سال هاي پر التهاب سياسي در ايران بود. او كه در دانشكده حقوق دانشگاه تهران درس خوانده بود بسيار زود به عضويت حزب توده ايران در آمد. این موجب شد که مهر و نشان آرمان‌‌های اجتماعی و سیاسی تا آخرین سال‌های عمر بر پیشانی شعر کسرایی باقی بماند. سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد تا انقلاب بهمن ۵۷، سال‌های تحمیل انزوا به او توسط رژیم شاه بود، گرچه درهمین دوران "آرش کمانگیر" را ساخت و در آغاز دهه ۱۳۵۰ درباره جنبش چریکی و در غم از دست رفتن جوانان مجاهد و چريك فدايي در خیابان‌ها و خانه‌های تیمی اشعاری ساخت که مجموعه آن، در خارج از کشور با نام "به سرخی آتش به طعم دود" منتشر شد و به داخل کشور برای توزیع انتقال یافت. ای واژه خجسته آزادی 
با این همه خطا 
با این همه شکست که ماراست
آیا به عمر من تو تولد خواهی یافت؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست ایا روزی به شعر من؟
آیا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت؟ سیاوش کسرایی دلش برای وطنش و برای مردم سرزمینش می‌تپید، به نسل جوان بسیار احترام می‌گذاشت و برای آیندۀ آنان نگرانی داشت. او همیشه جویای تازگی هاي فرهنگی و ادبی بود. کسرایی عاشقانه وبی‌ریا به فرهنگ ایران عشق می‌ورزید و پاسداری از این عشق از ديد او وظیفۀ ملی، انسانی و اجتماعی شمرده می‌شد. او رویای آزادی در سر داشت: شبی مرغ سپیدی می‌شوم من
گشاده بادبان بال در باد
به دریا می‌زنم دل را و چون موج
به هر ره می‌روم آزاد آزاد کسرایی شعر "هیچ‌کس در خانه خود نیست" را به پاتریس لومومبا و شعر "ویتنامی دیگر" را خطاب به ارنستو چه‌گوارا سروده است. شعر "شهادت شمع" به بابی ساندز، مبارز ایرلندی تقدیم شده که در پی اعتصاب غذا در زندان درگذشت و شعر "هیروشیما" در همدردی با بازماندگان فاجعه انفجار بمب اتمی در این شهر نوشته شده است. کسرایی در هم‌بستگی با زندانیان سیاسی زمان خویش هم‌چون مرتضی کیوان یا خسرو گلسرخی نیز شعر گفته است.
شعر "ژاله خون شد" در توصیف راه‌‌پیمایی‌های اعتراضی مردم و شعر "از قرق تا خروس‌خوان" در وصف شب‌های حکومت نظامی، "شعر بهشت‌زهرا" در تشریح خاکسپاری کشته‌شدگان تظاهرات عمومی، از جمله شعرهای کسرایی هستند که حساسیت سیاسی او را بازتاب می‌دهند.
هرچند پرداختن به موضوع‌های سیاسی و انتقاد از شرایط اجتماعی در شعر، سنت برجای مانده از دوران مشروطیت بود، اما ناقدان شعر کسرایی همواره از بی‌راهه رفتن استعداد و ظرفیت‌های شعری او بر اثر وابستگی حزبی و ایدئولوژیک گفته و نوشته‌اند. و اینجا و آنجا "روشنفکرانی" دیده می‌شوند که اشعار سیاوش کسرایی را به علت فعالیتی که او در حزب توده ایران داشت، مورد بی مهری قرار می‌دهند.
روزي در منزل ما يكي از "رجال ادبي" ايران به او گفت كه سياوش بايد بيشتر اشعار ماندگار بگويد. پدرم در جوابش گفت: "شعر ماندگار را شعراي بزرگ مثل حافظ و سعدي و فردوسي سروده اند. اما من در حالي كه هر هفته خبر از اعدام و يا شكنجه يكي از رفقايم به من مي رسد نمي توانم در رابطه با گل و بلبل و رخ يار شعر بگويم. " متاسفانه ما در ايران و با گذشت زمان بسياري از مسايل را فراموش مي كنيم. بخصوص نسلي كه بعد از انقلاب بدنيا آمده است. و از آنجا كه سرانه مطالعه در ايران تنها ٣٠ ثانيه است تعجبي ندارد كه جاي كتاب و منابع تاريخي را شبكه هاي "من و تو" و غيره گرفته اند.  در همين حال دوستاني نيز سياوش كسرايي را باني اصلي انقلاب ايران مي دانند. به عنوان نمونه دوستي چندي پيش در زير عكسي از پدرم و محمد رضا شجريان مي نويسد:
"ايكاش شادروان كسرايي هيچگاه با خميني و دار و دسته تبهكار او در يك جبهه قرار نمي گرفت".
خانواده ما در طول ٢٠ سال گذشته همواره در رابطه با هر اظهار نظري در رابطه با پدرم سكوت اختيار كرد چرا كه اين حق هر ايراني است كه در رابطه با او نظر خود را بيان كند. در رابطه با مسايل فني شعر نيز بايد اعتراف كنم كه مثل "از فضل پدر تو را چه حاصل" در باب من صدق ميكند و همين كه اين متن را به فارسي مي نويسم ( در حالي ١٤ سال بيشتر نداشتم هنگام خروج از ايران) هنر كرده ام. اما صلاح ديدم به دو نكته اشاره كنم.
فكر مي كنم بسياري از هموطنانم "ابلو نرودا" شاعر برجسته شيلي را مي شناسند. او عضو كميته مركزي حزب كمونيست شيلي بود. و تا آخر عمر به انديشه ماركسيسم وفادار ماند. اگر دوست و آشنايي از شيلي داريد از آنها نظرشان را در رابطه با نرودا جويا شويد. شيليايي ها از هر طيف و گروه سياسي، حتي طرفداران پينوشه به او احترام مي گذارند و او را قهرمان ملي خود مي دانند. در ضمن جايزه نوبل هم بدون در نظر گرفتن عقايد سياسي اش به او اهدا شد.
گرچه هستند معدود دوستان شيليايي كه او را خائن مي نامند.
مطلب دوم در رابطه با قرار گرفتن پدرم "با خميني و دار و دسته تبهكار او در يك جبهه". من كارشناس مسايل سياسي نيستم اما مي خواهم موردي را ياد آوري كنم.
انقلاب ايران رهبري داشت، گروه هاي سياسي مختلف در آن برهه از اين رهبري پشتيباني كردند و در انتخاباتي كه از آمريكا و بريتانيا و فرانسه گرفته تا شوروي و بلوك شرق و غيره صحت آن را تائيد كردند ٩٩ در صد ( يا اگر با ديد منفي چند در صد كمتر) مردم ايران در آن سال به جمهوري اسلامي به رهبري آيت الله خميني راي دادند. و پدر من تنها يكي از راي دهندگان بود. و در سال هاي بعد كه از او در اين رابطه سئوال مي شد مي گفت: "سخنان خميني در پاريس را و قبل از آمدن به ايران بررسي كنيد. ما شيفته اين سخنان شديم و انتظار داشتيم كه به اين وعده ها عمل شود. دوستاني حتما خواهند گفت. شما بيهوده باور كرديد. اين ديگر وظيفه تاريخدانان و كارشناسان است كه علت باور ٩٩ در صد مردم ايران به يك شخص را بررسي كنند. اما بار ديگر تكرار مي كنم. پدرم تنها يكي از شهروندان راي دهنده بود. "
سخن به درازا كشيد و من از همه دوستان و آشناياني كه زحمت كشيده و اين نوشته من را مي خوانند تشكر مي كنم. متاسفانه سياوش كسرايي دفتر خاطراتي از خود به جاي نگذاشت. اما وضيعت و آخرين فريادش را در منظومه "مهره سرخ" به جوانان و آيندگان زد.
تنها خواهش من از منتقداني كه انديشه و طرز تفكر او را مورد نقد و بررسي قرار ميدهند اينست كه عینک سیاه و سپید دیدن را از چشم‌های خود بردارند و سعي كنند همانطور كه سياوش كسرايي با شخصيت هاي سياسي ايران، از هر طيف و دسته اي به نيكي گفتگو و تبادل نظر مي كرد، اين بار آنها نيز بدون پيشداوري هاي مغرضانه و عاري از جهت گيري هاي گروه گرايانه توشه هنري او را به جوانان و زنان و مردان كشورمان بشناسانند.
بيست سال از در گذشت او مي گذرد اما بنظرم او همواره وقايع سياسي كشورش را دنبال مي كند و با اشعارش ما را به آينده اي روشن اميدوارم مي كند. تك تك چون قطره ايم و بي اندام
يك جا و ليك، بر شده درياييم
......
به سهراب هایم ندا در دهیدکه هنگامِ هنگامه ها در رسید
در بسته بر خلق را وا کنید مبادا بدین کار پروا کنید
......
اين ذره ذره گرمي خاموش وار ما 
بي گمان روزي سر مي زند ز جايي و خورشيد مي شود خانم ها!آقایان! همراه مانلی عزیز، این شبان سرد زمستانی را بیاد سیاوش کسرایی با سرود همیشه امیِد، آرش کمانگیر، گرم می داریم: آری، آری زندگی زیباست... 

    


Sponsor message
powered byad choices

سیمرغ عطار و پرسش از حقوق برابر

جواد موسوی خوزستانی

در کشور ما همدلی و کشش نسبت به عرفان و معرفتِ اشراقی، در میان طیف وسیعی از تحصیل‌کرده‌گان طبقه متوسط و نخبگان دولتی همواره وجود داشته که پس از انقلاب، این کشش و گرایش، گسترده تر شده است. سرآمدانِ فکری و نظریه‌پردازان این طیف که شاید با تسامح بتوان آنها را زیر عنوان نواندیشان صوفی دسته‌بندی کرد غالباً با نگاهی امروزی سعی می‌کنند آثار و آراء معنوی و قصص پندآموز اولیای تصوف اسلامی را بازخوانی، ترویج و تفسیر کنند. بازتفسیر متن‌های کلاسیک عرفان اسلامی به ویژه آموزه‌های تمثیلی منطق الطیر، مثنوی معنوی، گلش راز، منازل السائرین، و. . . معمولاً با هدف تخفیف آلام روحی و سرگشتگی انسان‌ها در جامعه‌ی انبوه معاصر صورت می‌گیرد. در این نوع مواجهه خیلی طبیعی است که رهیافت معنوی اولیای تصوف اسلامی - که مسئله ولایت در مرکز آن نشسته – رهیافتی مداراجو، عادلانه و راهگشا تلقی شود. اگر بنا باشد نمونه‌ای از این مواجهه‌ی نواندیشانه را مثال بیاوریم می‌توان به برخی تفسیرهای معاصر از قصه "سیمرغ" عطار هم اشاره کرد. از منظر تحلیل پاره‌ای از این نواندیشان که معمولاً حوادث آن دوره از جهان ایرانی را با افق دوران مدرن می‌خوانند، عطارنیشابوری در منظومه سیمرغ ، سلوک را در قالب امری "گروهی" آورده نه فردی؛ که رویکردی مترقی و جامعه‌محور است و در راستای حقوق برابر انسان‌ها قرار می‌گیرد. به خصوص که معتقدند عطار در این قصه، خداوند را نیز به عدالت بین مرغان – سی مرغ – تقسیم می‌کند و به اصطلاح ماجرای اناالحق ("من" عین حق‌ام) را دموکراتیزه کرده و بدل به نَحن‌الحق ("ما" عین حق‌ایم) کرده است. . . . یادداشت کوتاه حاضر نیز به جستجوی صحت و سقم این رهیافت روشنفکرانه از "قصه سیمرغ" است تا شاید نسبتِ آن با مفهوم عدالت (و معادل امروزی‌اش= حقوق برابر) آشکار شود. ساختار دو وجهی قصه سیمرغ نزدیک به هزار و دویست سال است که گفتمانی سازماندهی شده و معطوف‌به‌قدرت در منطقه ما پدید آمده و به «گفتمان صوفیانه» نامدار شده است. این گفتمان ریشه‌دار که عمدتاً در شیوه‌ی اندیشیدنِ گروه‌هایی از روشنفکران ایران (عمدتاً نواندیشان صوفی) و به ویژه در میان جمعیت‌ها، فرقه‌ها، و مکتب‌های گونا‌گونِ تصوف شیعه و سنی، جریان دارد در اغلب دوره‌های تاریخی، هویت خود را به نوعی در برابر همه‌ی متن‌گرایانِ مذاهب اسلامی (و در ایران معاصر در برابر تشیع مبتنی بر فقه و شریعت ایجابی) تعریف کرده است. گفتمان صوفیانه بر خلاف رقیب خشن و افراطی‌اش (شریعت‌مداران اشعری/ وهابی)، و به رغم ظاهرگرایی تشیع رسمی، غالباً نوعی تساهل و گشودگی را در ساختار فرم، به نمایش می‌گذارد و در رویه باطنی‌اش نیز البته قاعده‌مند، جهت‌دهنده، سلسله‌مراتبی و هنجارگذار است. بنابراین هر دو رویه را به طرزی شایسته نمایندگی می‌کند. شاید از روشن‌ترین مصداق‌های این رویکردِ دو وجهی، همین منظومه "سیمرغ" عطارنیشابوری باشد. این داستانِ استعاری عملاً توانسته است که هر دو وجه گفتمان صوفیانه را در پیکری واحد (قصه سیمرغ)، به نمایش گذارد. وجه نخست: نخستین لایه در دستگاه مفهومی قصه سیمرغ، توصیه به حرکت و هجرت و رهاشدن از "هر چه رنگ تعلق پذیرد" است چرا که صاحب منطق‌الطیر به مانند عارفان پیش از خود، زندگی دنیوی را در قیاس با وصال معشوق (نورالانوار) به چیزی نمی‌گیرد به حدی که مهم‌ترین سرمایه آدمی (جان) را می‌توان - و باید – صرف اش کرد، صرف مقصودی بزرگ‌تر کرد تا به این وسیله، معنا و روشنایی را یافت: "هدهدِ رهبر چنین گفت آن زمان / کان که عاشق شد نه اندیشد ز جان/. . . سد رَه، جان است، جان ایثار کن / پس برافکن دیده و دیدار کن / تو که‌ای، این را و آن را بر فشان / ترکِ [دنبالِ] ایمان گیر و جان را بر فشان". [۱] پیروی و تبعیت از همین حکمِ معرفتی-اخلاقی است که ره‌جویان و پرندگانِ مسافر نیز در سفر دراز و پُرمخاطره‌شان به سوی پادشاه آسمان‌ها (سیمرغ)، با فداکردن داوطلبانۀ جان‌شان در واقع به زندگی دنیوی‌شان معنی می‌دهند و از قضا پاداش‌شان را در همین دنیا (در مسیر طولانی سفر) می‌گیرند یعنی کیفیت زندگی‌شان - تا لحظه‌ای که زنده‌اند - تغییر می‌کند چون هدفی دارند که به‌ خاطرش بمیرند. . . در واقع این صورتِ دیگری از مفهوم تاریخی شهادت و ایمان است. گفتن ندارد که این لایه نخست، و توصیه به ایثار و رهایی، همان وجهی است که در طول تاریخ از سوی تشیع غالیانه و در دوره معاصر نیز از سوی نواندیشان صوفی، همواره برجسته و پُر رنگ شده است. وجه دوم: اما از سوی دیگر، این آسمانی‌بودن، این جان‌فشانی و الزام سالکِ حقیقت به رها شدن از جمیع تعلّقات و نعمت‌های دنیوی (عشق آخرالزمانی)، خواه ناخواه، اسلوب و قواعدی سفت و سخت، مشروط‌کننده، و جهت‌دهنده هم دارد یعنی برعکس تفسیرهای رایج، هرگز بی‌قاعده و آنارشیک و "به اختیار سالک" نیست. زیرا همیشه مقتدایی از سلاله طیبۀ اولیای طریقت و شریعت، حضور دارد تا رهجویان را رهبری و هدایت کند و افزون بر پاسخگویی به نیازهای شرعی و معرفتی‌شان، هم‌هنگام در جنبه‌های مختلف واقعیتِ مادی زندگی آنان نیز مداخله کند، تا به کمک این مداخله خیرخواهانه، سفر حماسی سالکان را نظم و جهت بخشد و از این رهگذر، امور جانبازی و ایثار را نیز به قاعده کند. بنا به همین ضرورت و سنت مرسوم است که حضور فراگیر، امرونهی‌کننده و هنجارگذار مقتدای این سفر (هدهد) واجب می‌نماید؛ حضوری واجب که علوّ و برتری "ذاتی"‌اش بر دیگر مسافران، نمی‌تواند و نباید قابل انکار باشد زیرا او "نظرکردۀ حضرت سلیمان" است: "گفت: ای سایل، سلیمان را همی / چشم افتاده‌ست بر ما یک دمی / نه به سیم این یافتم من نه به زر / هست این دولت همه زان یک نظر". هدهد ابتدا خیلی عادی و در جایگاه برابر با بقیه پرندگان، در میان اجتماع مسافران ظاهر می‌شود و از آنان، همراهی و همدلی می‌طلبد اما در ادامه سفر، حضور و جایگاه‌اش به حدی بسط می‌یابد و فراگیر می‌شود که پرندگانِ مسافر و مخاطبان داستان به تدریج متوجه می‌شوند که او آمده تا کل زیست‌جهانِ سالکان این سفر را نظمی دگر بخشد؛ نظمی فراگیر، مستحکم، زیبا و ملهم از ارزش‌های آسمانی. یعنی همان نظم کل‌گرایی که از فرش تا عرش، از کرۀ خاکی تا ژرفای کائنات امتداد یافته، و مرغان جهان، بسته به رابطه‌شان با این نظم آسمانی، در زمينِ واقعیت - در همین کرۀ خاکی - پاداش و جزا می‌بینند. اتفاقاً به اعتبار همین رویکرد کل‌گرا و فراگیر است که حضور استعلایی هدهد نمی‌تواند به یک حضور برترِ ذاتی و صرفاً معرفتی (فراانضمامی) محدود و مقیّد بماند بلکه به همۀ لایه‌های واقعیت، بسط می‌یابد و در همه امور معنوی و مادی رهپویان مداخله می‌کند. . . تأمل‌برانگیز است که معمولاً این وجه هژمونیک از تعالیم تصوف اسلامی، به ندرت از سوی نواندیشان صوفی معاصر، به بحث گذارده شده و یا احیاناً مورد نقد قرار گرفته است. در ادامه ماجراهای جذاب و پندآموز قصه سیمرغ متوجه می‌شویم که ضوابط عملی و برنامه‌های بلندپروازانه‌ای که هدهد، به اجرایی‌شدن‌شان فرمان می‌دهد لاجرم از موقعیت فردی و روحانی‌اش مشروعیت می‌گیرند. در واقع شأن قدسی و رازپردازی‌شده‌ی اوست که اجازه می‌دهد نسبت به رفتار جمعی و زندگی خصوصی ره‌جویان ـ حتا در شخصی‌ترین آرزوها و ایده‌آل‌هایشان ـ قضاوت و دخالت کند[۲] در نتیجه، علوّ و مرتبتِ هدهد بر همسفران‌اش، از آن قسم برتری‌ها و فضیلت‌های برساخته‌ای است که در بستر گفتمان‌های معطوف به قدرت، خواه ناخواه، جهت‌دهنده‌ی هنجارهای عرفی و اخلاقی برای افراد، گروه‌ها، جماعت‌ها، و حتا عموم جامعه است. از قضا به همین اعتبار است که عطار در سراسر "منطق الطیر" به مخاطبانش گوشزد می‌کند که حتا فرایض دینی و عبادت و ریاضت‌کشی وقتی مقبول می‌افتد که بر مبنای اوامر و نقشه راهی که شیخ (مقتدا) تعیین می‌کند صورت گیرد، و اگر طاعات و عبادات به تشخیص خود سالک انجام شود ارزش چندانی ندارد: "طاعتی بر امر، در یک ساعتت / بهتر از بی ‌امر، عمری طاعتت 
هر که بی فرمان کشد سختی بسی / سگ بود در کوی این کس نه کسی"! هم از این روست که اغلب مشایخ بزرگ طریقت و شریعت اسلامی، نه تنها انجام امور دنیوی بلکه طاعات و عبادات و تلاش برای شناخت حقیقت را اگر تحت تصرفات اوامر و نواهی شیخ کامل (هدهد) صورت نگیرد هرگز تأیید نمی‌کنند. کمااین‌که روی دوم سکه نیز به همین اندازه مهم و حیاتی است یعنی موفقیت در این سفر باطنی بدون حضور "جماعتِ" سالکان و مقلدان نیز ممکن و مورد تأیید نیست. واقعیت این است که در اغلبِ پروژه‌های معطوف‌به‌قدرت و گفتمان‌های فرمانروا، "جماعتِ توده‌وار" و "پیشوا"، دو روی یک سکه‌اند، لازم و ملزوم یکدیگرند؛ در واقع یک پکیج یا به قول خودمان یک بقچه اند که از عصرهای کهن، از قرون وسطا به ما ارث رسیده است. طبعاً این همبافتگی برای هر دو سو – برای مقتدا و مقلدان - بسیار حیاتی و ضامن منافع است. گفتن ندارد که بدون حضور «توده‌وار جماعتِ مریدان»، ضرورتِ وجود رهبر (هدهد) نیز بلاموضوع می‌شود. گرایش به معنا در گفتمان هدهد در دستگاه مفهومی و شناخت‌شناسانه حکیم عطارنیشابوری، راه تقرّب به منبع روشنایی – نورالانوار - الزاماً وحدت و یکی‌شدنِ همه‌ی مرغان جهان به زیر سایه ولایت هدهد است. معنی دیگر این رهیافت دینی-اشراقی این است که فرد به تنهایی نمی‌تواند از ظلمت رها شود، حتا طاعات و عبادات او نیز مستجاب نخواهد بود. از سوی دیگر خالق قصه سیمرغ در چهارچوب همین دستگاه مفهومی است که به تولید شناختِ باطنی از جهان موفق می‌شود و از این رهگذر سعی می‌کند از رموز هستی و بغرنجی‌های عالم وجود، رازگشایی کند، و نهایتاً تصویری فریبا و رؤیاگون از مدینه فاضله را برای مریدان و مسافران، تبیین نماید. بنابراین عطار در خلال ماجراهای جذاب قصه سیمرغ، از همین منظر است که بر یکدست شدن جماعت و ذوبِ جان‌های شیفته در انوار حق (در سیمرغ) تأکید و پافشاری می‌کند. "اصطلاح جمع نزد صوفیان اسلامی بسیار رایج است، و منظور از جمع، تحقق وحدت درون‌ذاتی و به دنبال آن، وحدت با خداست. "[۳] مطابق همین سنت ستبر صوفیانه، عطار در این قصه نیز سلوک باطنی و طی طریق‌کردن به سوی سیمرغ را در قالب امری "گروهی" آورده است، زیرا جبرِ ارزش‌ها و سنت نیرومندِ جماعت‌گرایی در فرهنگ ما شرقیان از یک سو، و از دیگر سو، خلقِ جماعتِ مرغان (به جهت "ضرورت حضور هدهد و اثبات ولایت او") از جمله نکاتی است که در قصه سیمرغ، و در اغلب قصص صوفیانه، آشکارا تصریح شده است. از نکاتِ کمتر دیده‌شده اما حائز اهمیت در این رابطه، یکی هم این نکته است که اگر توصیه هدهد به جماعتِ مقلدان و مسافران فقط اندرزی مدرسی و معرفتی بود و صرفاً بُعدی آموزشی و اخلاقی داشت مشکل چندانی به‌وجود نمی‌آورد، مشکل آن‌جا پیدا می‌شود که هدهد "شأن قدسی" برای خویش قایل می‌شود و "انا بشر مثلکم" را فراموش می‌کند! به زبان روشن‌تر، نحوه‌ی برخوردِ از بالا و مداخله‌جویانه‌اش در زندگی روزمره ره‌پویان، مسئله‌ساز است. منابع و مکتوبات فراوانِ موجود هم نشان می‌دهند که عطارنیشابوری در این رهیافت و بسط آن در فرهنگ اسلامی، تنها نیست و اکثریتِ مطلق اولیاء و مشایخ بزرگ تصوف عابدانه و عاشقانه، در کتاب‌ها و قصه‌های اندرزگوی‌شان، عمدتاً با همین نگرشِ آمرانه است که "جمع" مقلدان را مورد خطاب قرار می‌دهند: مجمعی کردند مرغان جهان. . . ؛ جماعتی که تا پیش از تمکین و ذوب در متافیزیکِ شهودی رهبرشان، همواره "دیگری" محسوب می‌شوند، همان دیگری و دیگرانی که در بخش بزرگی از تاریخ، به عنوان شهروند درجه دوم، در مراتب پایین‌دستی و نابرابر نسبت به مقتدای شان، جای داده شده‌اند، چرا که: جاهل‌اند، تنبل و کاهل‌اند، بهانه‌گیرند، خودپسندند، ضعیف‌النفس‌اند، سالوس‌اند، عوام‌اند، دنیاپرست‌اند، بی بصیرت‌اند، سست‌بنیادند، صغیرند،. . و در نتیجه، محتاج راهنما و شبان‌اند. سخن پایانی پیش از خاتمه گزارش، چه بسا اشاره‌ای مختصر به موقعیت انسانِ سده های میانه، و رابطه محتوم اش با "جمع"، به نتیجه‌گیری این بحث بتواند یاری رساند. معمولاً گفتمان‌های معطوف به قدرت، در همه فرهنگ‌ها، خطاب‌شان اغلب به قوم‌ها و جماعت‌های بی شکل و توده‌وار است؛ تأکید بر ضرورت حضور توده و جماعت، نه تنها در گفتمان‌های صوفیه (که مورد تأیید و تکریم نوگرایان صوفی است) بلکه در میان اغلب گرایش‌های متن‌گرا و شریعتمدار نیز وجود دارد. توده‌گرایی و تقدّس جمعیت‌های توده‌وار در برخی گرایش‌های سیاسی و رادیکال اسلامی به حدی است که گاه هست و نیست اسلام را نیز به وجود "جماعت" پیوند می‌زنند برای مثال، در نشریه تئوریک گروه داعش به نام "دابِق" از عمر بن الخطاب نقل می‌شود که اساساً "بدون جماعت، اسلام وجود ندارد. بدون جماعت، امارت [امیری کردن- فرمانروایی] هم وجود ندارد، و بدون امارت، اطاعت هم وجود نخواهد داشت. "[۴] روحانیان بنیادگرا و نظریه‌پردازانِ مؤسسِ داعش برای استحکام هرچه بیشتر مبانی این نظریه، به یکی از احادیث نبوی هم متوسل می‌شوند و از قول پیامبر(ص) نقل می‌کنند که: "الله پنج مورد را به من خطاب کرد: جماعت، اطاعت، شنیدن، هجرت و جهاد فی سبیل‌الله"[۵] فرهنگ "جماعت‌گرا" در ایرانِ سده‌های نخستین اسلامی یعنی در دوره ظهور تصوف اسلامی در کشور ما، طبعاً بسیار پُر رنگ‌تر بوده است زیرا در آن دوره آدم‌ها صرفاً از طریق عضویت در یک جماعت (قبیله، نژاد، فرقه یا گروه) از هویت خویش آگاه می‌شدند. گفتن ندارد که برای چنین آدمی، تحمل هیچ چیز دردناک‌تر از آن نبوده که او نتواند خود را با جماعت، یکی ببیند. به اعتبار این برداشت از تاریخ سده‌های میانۀ ایران (سده ششم و هفتم هجری، زمان تولد قصه سیمرغ)، پرسشی که این روزها، ذهن کنجکاو خوانندۀ سیمرغ را می‌تواند درگیر سازد و از نواندیشان صوفی معاصر، انتظار پاسخ داشته باشد این نکته است که در سده ششم آیا ممکن بود عطار نیشابوری اساساً بتواند با کلیتِ فرهنگ شرق مقابله کند و "جماعت" و "توده" را در قصه‌های اندرزگوی‌اش نادیده بگیرد و هم‌هنگام بر "فردیتِ" رهپویان ("اناالحق") نیز تأکید گذارد؟ به فرض که چنین نادیده‌انگاری اراده‌گرایانه‌ای صورت می‌گرفت آن‌گاه حضور استعلایی هدهد ضرورت وجودی خود را از دست نمی‌داد؟ و اگر هدهدِ هادی از روابط سلسله‌مراتبیِ قصه، حذف می‌شد یا در جایگاهی برابر با مرغان قرار می‌گرفت آیا این داستان اساساً می‌توانست در دستگاه مفهومی و طبقه‌بندی قصص صوفیه (ادبیات عرفانی)، کم‌ترین جایگاه و منزلتی کسب کند؟ اگر از منظر روابط متقابل «شبان-رمگی» هم بنگریم این پرسش به صورت دیگری آغاز می‌شود: آیا در نبود هدهد، اصلاً دلیلی وجود می‌داشت که عطارنیشابوری، مسافرانِ قصه‌اش را به صورت "گروهی" (نَحن‌الحق) خلق کند؟. . . . . . . بله در غیبت مقتدایی از سلاله اولیاء طریقت و شریعت، چه بسا ممکن بود مسافران این سفر نیز به مانند شیفتگان برج بابل، در پهنه زمین متفرق شوند و هر کدام‌شان "به تنهایی" سعی کند به کعبه‌ی آمال‌اش برسد اما این دیگر موضوعی است که می‌بایست بیرون از روابط و دستگاه مفهومی تصوف اسلامی به آن پرداخت. پانوشت ها: 
۱. کلیه ابیات، برگرفته از چاپ هفتم منطق‌‌الطیر عطار، به تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی است که در سال ۱۳۸۹ توسط انتشارات سخن، منتشر شده است.
۲. در مقاله "استحاله سیمرغ" شیوه‌ی مقابله هدهد با سبک زندگی و تعلّقات اینجهانی همسفرانش به طور مشروح توضیح داده شده است. برای مطالعه می‌توانید به این لینک رجوع کنید به وبلاگ نگارنده.
۳. در ادامه جابری می‌افزاید: "ین همان تصوفی است که در میان ما مسلمانان به «اتحاد» و «فنا» و «وحدتِ شهود» از آن یاد شده است. . . در واقع خواننده چون بدین‌جا می‌رسد خود را در برابر به‌کارگیری برداشت سیاسی ایدئولوژیک آشکاری از فلسفه دینی هرمسی می‌بیند: جریان نفس جهان در همه اجزایش همانند جریان نفس انسان در همه اعضای بدن است. اما این پایان داستان نیست زیرا همخوانی و «وحدت»ی که بین انسان و جهان قائل‌اند آن را بین «جامعه و دولت» نیز قائل هستند: همان طور که در جهان هستی، همانند جهان درونی انسان، نفس واحدی جریان دارد و آن را به جریان می اندازد، جامعه یا دولت نیز نیازمند چنین نفسی است؛ این نفس «نبوی» یعنی «امامی» از سلاله‌ی پیامبر است. "؛ محمدعابدجابری، "نقد عقل عربی"، ترجمه سیدمحمد آل مهدی، صص ۲۷۲ و ۲۷۳ و ۳۰۹، نسل آفتاب، تهران ۱۳۸۹.
۴. مجتبی نجفی، "دابق: از هجرت تا امامت، داعشی ها و جنگ آخرالزمانی"، تحلیل محتوای نشریه داعش (نشریه دابق یا دابیق)، پنجشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۴لینک ۵. همان.
* لازم است خاطرنشان کنم که در پرورش این متن و کاسته شدن از ضعف‌هایش، وام‌دار باوند بهپور هستم. منبع:مدرسه فمینیستی

    


Sponsor message
powered byad choices

تولد خالق آرش :سیاوش کسرایی

فرزاد حسنی

"من آن ابرم که می آیم ز دریا  روانم در به در صحرا به صحرا  نشان کشتزار تشنه ای کو  که بارانم که بارانم سراپا " تولد سیاوش کسرایی است و تولدش بهانه ای بود برای سر زدن به خانواده او و دیدار با دختر نازنینش "بی بی کسرایی" و ملاقات جالب و غیرمنتظره با همسرش که از وین به سن دیه گو سفر کرده بود. با بی بی نازنین ساعت ها نشستیم و درباره احوال شاعر گفتگو کردیم از کودکی تا بزرگسالی و تا زمان پرواز ابدی شاعر . بهانه تولد شاعر بود و از مراسم های تولدی که خانواده برای شاعر در غربت برپا می کردند نیز یاد کردیم . بی بی از محدودیت ها و دشواری های ان زمان می گوید و از روز های خوش گرفتن مراسم تولد برای شاعر و همسرش از پختن غذایی که دوست داشت حرف می زند و از هدایایی که همیشه کتاب بود و سیاوش چنین می خواست. گفتگوی من با "بی بی " و همسر محترم سیاوش کسرایی دریچه ای تازه می گشاید به احوال شاعر در غربت وکیفیت زیستن  و سرایش او در خلال سال های پس از هجرت و دشواری هایی که بر اودر تمام این سال ها رفته است . از این منظر گمان می کنم این گفتگو که به زودی و در آستانه نوروز منتشر خواهم کرد اطلاعات مفیدی را در اختیار دوستداران شعر سیاوش و علاقمندان به شعر فارسی و محققان ادبیات و فرهنگ قرار دهد . در این نوشتار به صورت مختصر مروری خواهم داشت بر احوال شاعر و بخش های بسیار کوچکی از گفتگوها را نیز در آن گنجانده ام. اما این نوشتار را دیباچه یا پیش درامدی فرض کنید برای شناخت بیشتر سیاوش کسرایی. درباره سیاوش سیاوش کسرایی متولد۱۳۰۵ در اصفهان است. سن چندانی نداشت که به همراه خانواده به تهران آمد و دوره دبیرستان را در دبیرستان دارلفنون تحصیل می کند. در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تحصیل کرد و جالب آنکه در دوران تحصیل با خیلی از شخصیت های مهم سیاسی و اجتماعی از جمله داریوش فروهر و داریوش همایون،دکتر مجیدی و دکتر عالیخانی  هم دوره شد و علی رغم دو مسیر متفاوت در زندگی ،دوستی و محبت این دو تا سال های نزدیک به پرواز ادبی هر دو ادامه داشت . سیاوش کسرایی از نسل اول شاعران رهرو نیما و از جمله جوانانی بود که در دهه ۲۰ به حلقه نیما راه یافتند. او در میان نخستین پیروان نیما که عبارت بودند از منوچهر شیبانی، فریدون توللی، اسماعیل شاهرودی، هوشنگ ابتهاج و مهدی اخوان ثالث، به پایدارترین و وفادارترین فرد شهرت دارد. مرتضی کیوان، هوشنگ ابتهاج و سیاوش کسرائی هر سه از آموختگان مکتب نیما بودند و دوستی و رفاقت میان آنها تا زمان درگذشت کیوان و سیاوش ادامه داشت . سالهای پس از کودتای 28 مرداد تا انقلاب بهمن 57، سالهای تحمیل انزوا به کسرائی توسط رژیم شاه بود، گرچه او درهمین دوران حماسه "آرش کمانگیر" را ساخت و در آغاز دهه 1350 درباره جنبش چریکی و در غم از کف رفتن شورهای انقلابی در خیابان ها و خانه های تیمی اشعاری ساخت که مجموعه آن، از سوی حزب توده ایران در مهاجرت با نام "به سرخی آتش به طعم دود" منتشر شد. کسرائی از کوشندگان کانون نویسندگان ایران بود و در کانون از همراهان  جدا نشدنی زنده یاد به آذین. در دوران انقلاب، کسرائی را می توان یگانه شاعر لحظه لحظه های انقلاب دانست. مجموعه شعرهای این دوران او خود تاریخ انقلاب به شعر است. میدان ژاله و تظاهرات تاسوعا و عاشورای سال 57 ، الهام بخش دو شعر بلند کسرائی در همین ارتباط است. او هم در میدان ژاله بود و فاجعه کشتار مردم را به چشم دید و هم در راهپیمائی تاسوعا و عاشورا میدان فوزیه سابق و امام حسین کنونی را تا میدان آزادی پا به پای مردم طی کرد و طرح شعر این راهپیمائی را از حوالی پل چوبی در خیابان انقلاب ریخت. مهاجرت سیاوش سیاوش کسرایی بعد از یورش دوم به حزب توده مدتی مخفیانه زندگی کرد و سرانجام به کمک همسرش و به همراه خانواده از طریق بلوچستان از ایران خارج شده و به افغانستان رفت و چند سالی در این کشور اقامت کرد. سیاوش پیش از عبور از مرز ایران و در آستانه رود هیرمند آخرین شعری را که قبل از ترک ایران سروده با عنوان "شب بیداری "را به دوستی می سپارد: "نازنین، صبح بپا خاسته را با تو آغازیدن! با تو از پخش و پریشانی دلها گفتن. از دهانت سخن سوختگان بشنیدن. راه رفتن با تو! غمگسارانه نشستن با تو چای در خلوت خاموش دو جان، نوشیدن. گفتنی ها را نا گفته نهادن بر لب نکته ها زیر نگه پوشیدن. آسمان تا که نبیند غم چشمان ترا پرده بر پنجره ها افکندن. در کنارت ماندن. در کنارت ماندن. روز را با تو بشام آوردن. شب بیداری و دلداری را با تو پایان بردن! "  در طول این مدت به فعالیت های نوشتاری و دیدار با شعرا و نویسندگان افغان مشغول بود و تلاش می کرد شرایط دشوار زندگی در غربت را اینگونه طی کند . به دنبال اخذ پذیرش دانشجویی دو فرزندش و رهسپاری آنها به سوی مسکو و دشواری شرایط زندگی در افغانستان سیاوش کسرایی نیز به همراه همسرش به مسکو رفت . او  از «نسل چهارم» و از آخرین نسل مهاجران ایرانی به اتحاد جماهیر شوروی بود. زندگی در شوروی آن زمان  با دشواری های بسیاری همراه بود .سیاوش   تجربه درونی و رنج روحی خود را در سال های زندگی در شوروی و مسکو در سروده «دلم هوای آفتاب می‌کند» وصف کرده است. زندگی در شوروی سیاوش کسرایی از نسل چهارمی های مهاجر به شوری بود . نسل چهارم یا "آخرین نسل" شامل رهبران و شمار گسترده ای از کادرها و اعضا جان بدر برده حزب توده ایران و سازمان اکثریت بودند که از بهمن ماه ۱۳۶۱ که این سازمانها مورد پیگیرد قرار گرفتند، تا دو سه سال بعد به شوروی مهاجرت کردند. این موج از چند نظر دارای ویژگی های است که آنها را به معنای واقعی کلمه به "آخرین نسل" تبدیل می کند: افراد این نسل از فعالان انقلاب ایران بودند که یکی از انقلاب های مهم قرن بیستم به شمار می آید. این انقلابیون چپ گرا اغلب تحصیل کرده و از طبقه متوسط شهری ایران با تحصیلات دانشگاهی یا دانشجو، مهندس و دکتر بودند. این نسل  دورانی به آنجا گام نهادند که "سوسیالیسم واقعا موجود" پس از مرگ برژنف و در آغاز زمامداری چرنینکو، ظاهرا در اوج استحکام نظامی، اقتصادی، علمی و با تسلط بر یک ششم کشورهای جهان در حال تبدیل شدن به نظامی فراگیر بود. "آخرین نسل" این بخت را یافت که با یک چشم گریان و یک چشم خندان شاهد زوال نهایی "سوسیالیسم واقعا موجود" باشد و سپس به اروپا مهاجرت کند. این نسل این ویژگی را نیز داشت که عملاً در جریانِ یک مقایسه تجربی و اجتماعی میان نظام‌های سوسیالیستی و سرمایه‌داری غرب قرار گیرد. این افراد بنا به زمان و نیز مرزی که هنگام ورود به شوروی انتخاب کرده بودند، در شهرهای مینسک، باکو، تاشکند، چارجو و تاشائوز( جمهوری ترکمنستان) اسکان داده شدند. محل‌های مسکونی آنها و نیز همه مکاتبات و زندگی آنها زیر نظر و محاصره کامل ک.گ.ب قرار داشت. سیاوش کسرایی نیز در سال های زندگی در شوروی مدت های زیادی افسرده زیست و حتی در مقطعی دو ساله موفق نشد دست به قلم ببرد و شعری خلق کند . اما آنچه که سرنوشت و زندگی این نسل را دگرگون کرد، تحولاتی بود که با روی کار آمدن گورباچف ، آغاز شد. سیاوش کسرایی یکی از افراد "آخرین نسل" دو سال پیش از مرگ، در قلب مسکو از دریچه‌به بیرون نگاه می‌کند و تجربه درونی و رنج روحی خود را در سروده "دلم هوای آفتاب می‌کند" می فشرد. این سروده بازتاب روح های عذاب دیده چهار نسل ایرانیان در شوروی است که همواره و در همه لحظات زجر، سرخوردگی و هزار درد بی دوا، دلشان به سوی میهن سرمی‌کشید: ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد تمام روزهای ماه را فسرده می نماید و خراب می کند و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها دلم هوای آفتاب می کند خوشا به آب و آسمان آبی ات به کوههای سربلند به دشتهای پر شقایقت به دره های سایه دار و مردمان سختکوش توده کرده رنج روی رنج زمین پیر پایدار هوای توست در سرم اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من به سوی دیگری شتاب می کند نه آشنا نه همدمی نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی تویی و رنج و بیم تو تویی و بی پناهی عظیم تو نه شهر و باغ و رود و منظرش نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست تو و هزار درد بی دوا تو و هزار حرف بی جواب کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند چراغ مرد خسته را کسی نمی فروزد از حضور خویش کسش به نام و نامه و پیام نوازشی نمی دهد اگر چه اشک نیم شب گهی ثواب می کند نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش سخن به هر کلام وشیوهای ز عهد و از یگانگی است به دوستی، سخن ز جاودانگی ست امان ز شبرو خیال امان چه ها که با من این شکسته خواب می کند مرگ سیاوش سرانجام بعد از مهاجرت دوباره همسرش به اتریش و فروپاشی شوری و دشواری زندگی پناهندگان در این کشور به اتریش می رود و مدت کوتاهی بعد از ورود و اقامت در این کشور در ۶۹ سالگی پس از عمل جراحی قلب و ابتلا به ذات‌الریه در وین، پایتخت اتریش درگذشت و در «بخش هنرمندان»آرامگاه مرکزی شهر وین به خاک سپرده شد. مزار سیاوش تا سال ها بعد از مرگش میعادگاه دوستداران اوست . همسرش مهری سال های سال است که به طور مرتب به مزار سیاوش در وین سر می زند .همسرش می گوید :"سال های اول هر هفته یک بار و در این سال ها هر دو هفته یک بار مرتب به مزار سیاوش سر می زنم و با او صحبت می کنم و در مورد فرزندان سیاوش و حال و احوالشان با او سخن می گویم و گاه صحبت هایم با گله و شکایت همراه است و گاه با شوخی و خبر رساندن از احوال کسانی که سیاوش دوستشان داشت . در تمام این سرزدن ها به مزار سیاوش شاهد نوشته ها و یاداشت هایی از دوستداران سیاوش هستم که اغلب در میان یک پاکت پلاستیکی برای در امان ماندن از برف و باران گذاشته شده و دوستداران سیاوش در ان یادداشت ها و اشعاری برای او نوشته اند . "  شعر سیاوش سیاوش کسرائی یکی از شاگردان نیما یوشیج بود که به سبک شعر او وفادار ماند. از جمله مجموعه شعرهای به جا مانده از سیاوش کسرائی، می‌توان به مجموعه شعر آوا، آرش کمانگیر، مهره سرخ، در هوای مرغ آمین، هدیه برای خاک، تراشه‌های تبر، خانگی، با دماوند خاموش و خون سیاوش اشاره کرد.سیاوش کسرائی هم چنین از بنیان‌گذاران انجمن ادبی شمع سوخته بود. او سالیان دراز در حزب توده   ایران فعالیت داشت. اولین شعرنیمایی کسرایی با نام "پس از من شاعری آید" در سال ۱۳۳۰ و در ۲۵ سالگی وی سروده شده است. او شعر نیمایی را در دو حوزه شعر حماسی و شعر سیاسی نیز گسترش داد و منظومه‌های حماسی/اسطوره‌ای "آرش کمانگیر" و "مهره سرخ" را به گنجینه ادبیات معاصر فارسی افزود. منظومه "آرش کمانگیر" در سال ۱۳۳۸ منتشر شد و کسرایی را به اوج شهرت رساند. چاپ این منظومه در کتاب‌های درسی، بخش‌هایی از این شعر بلند و حماسی را در خاطر میلیون‌ها دانش‌آموزان ایرانی نشاند. "آری آری زندگی زیباست زندگی آتش‌گهی دیرنده پابرجاست گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست جنگلی هستی تو ای انسان جنگل ای روییده آزاده سربلند و سبز باش ای جنگل انسان" شمس لنگرودی، شاعر، منتقد و نویسنده کتاب " تاریخ تحلیلی شعر نو" پیش از این  در گفت و گویی با رادیو فردا درباره ویژگی های شعر سیاوش کسرایی گفته است :"صحبت کردن درباره بعضی از شاعران و اساسا بعضی امور چندان راحت  نیست که یک نمونه آن هم سیاوش کسرایی است؛ برای این که سیاوش کسرایی یکی از شاعران موثر در جریان شعر نو  ایران و در  امور سیاسی ایران نیز دست  کم برای سه دهه  در ایران تاثیر گذار بوده است". لنگرودی می افزاید:"تاثیر سیاوش کسرایی  بیشتر به سبب محتوای شعرهایش بوده است که در آن سال ها هم بیشترین توجه به محتوا بوده است. اما الان که به شعرهایش نگاه می کنیم می بینیم او حیف شد. چون شاعری با آن استعداد و  صمیمیت در شعرهایش، به خاطر درکی که از شعر داشت و به خاطر عقایدش، کمتر به فرم در زبانش پرداخته است."  سیاوش و سرایش سیاسی جوانی کسرایی هم‌‌‌زمان با سال‌های پرالتهاب سیاسی در ایران بود. او که در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران درس خوانده بود، بسیار زود به عضویت حزب توده ایران درآمد. این موجب شد که م نشان آرمان‌‌های اجتماعی و سیاسی تا آخرین سال‌های عمر بر پیشانی شعر کسرایی باقی بماند. کسرایی شعر "هیچ‌کس در خانه خود نیست" را به پاتریس لومومبا و شعر "ویتنامی دیگر" را خطاب به ارنستو چه‌گوارا سروده است. شعر "شهادت شمع" به بابی ساندز، مبارز ایرلندی تقدیم شده که در پی اعتصاب غذا در زندان درگذشت و شعر "هیروشیما" در همدردی با بازماندگان فاجعه انفجار بمب اتمی در این شهر نوشته شده است.او همچنین اشعاری را نیز برای "نلسون ماندلا" مبارز آپارتاید در آفریقای جنوبی و دیگر مبارزان آزاددیخواه نیز سروده است . کسرایی در همبستگی با زندانیان سیاسی زمان خویش هم‌چون مرتضی کیوان یا خسرو گلسرخی نیز شعر گفته است. شعر "ژاله بر سنگ افتاد" در توصیف راه‌‌پیمایی‌های اعتراضی مردم و شعر "از قرق تا خروس‌خوان" در وصف شب‌های حکومت نظامی، "شعر بهشت‌زهرا" در تشریح خاکسپاری کشته‌شدگان تظاهرات عمومی از جمله شعرهای کسرایی هستند که حساسیت سیاسی او را بازتاب می‌دهند. "ژاله بر سنگ افتاد خون شد ژاله چون شد خون جنون شد سلطنت زین جنون واژگون شد" هرچند پرداختن به موضوع‌های سیاسی و انتقاد از شرایط اجتماعی در شعر، سنت برجای مانده از دوران مشروطیت بود، اما منقدان شعر کسرایی همواره از بیراهه رفتن استعداد و ظرفیت‌های شعری او بر اثر وابستگی حزبی و ایدئولوژیک گفته و نوشته‌اند. لنگرودی  در این خصوص  نشان می کند : "اگر شما محتوا را از شعر سیاوس کسرایی بگیرید شعر او فرو می ریزد اما مجموعه این حرف ها این نیست که او شاعر بدی بوده است. کسرایی شاعر تاثیر گذاری بوده است و برای چندین دهه، پرچم دار شعر سیاسی ایران بوده است اما این اشعار، ارزش تاریخی  پیدا کرده است ." خانواده سیاوش سیاوش کسرائی صاحب سه فرزند است که اکنون یکی از آنها –مانلی - در روسیه زندگی می کند و مدتی در دانشگاه به تدریس اشتغال داشت و در حال حاضر مدیریت یک آکادمی ورزشی را در روسیه بر عهده دارد . اشرف دختر دیگر سیاوش در حال حاضر ساکن مونترال کانادا است و به روانشناسی اشتغال دارد .بی بی کسرایی دختر ارشد سیاوش کسرایی  نیز این روزها در سن دیه گو زندگی می کند و تلاش دارد با مدیریت وب سایت و صفحه فیس بوک سیاوش کسرایی به نشر آثار وی کمک کند و با شوق فراوان پاسخگوی دوستداران و علاقمندان او از سراسر دنیاست . او همچنین در چند سال اخیر تلاش زیادی برای اجرای صحنه ای منظومه :مهره سرخ" انجام داد و موفق به اجرای صحنه ای ان در آمریکا شد .  سیاوش و منظومه آرش کسرایی اساساً شاعری اجتماعی است. اما در شعرهای او تغزل و تصویر فراوانی به چشم می‏خورد، " آوا "، نخستین مجموعه شعر "کسرایی" بیشتر حاوی شعرهای وصفی بود. پس از "آوا"، "کسرایی" منظومه "آرش کمانگیر" را سرود . این منظومه با وصفی تغزلی آغاز می شود، اما کم‏کم اوج می‏گیرد و به بیان حماسی گرایشی پیدا می‏کند . در این منظومه، افسانه‏ای باستانی زنده می‏شود و "آرش کمانگیر"، پهلوان دیروز در صحنه زندگی امروز نمایان می‏شود." کسرایی" برای نشان دادن دوره‏ای از زندگی اجتماعی ما از افسانه‏های باستان سود جسته است . می‏توان او را از این نظر راه گشای منظومه‏های حماسی اجتماعی شعر نو پارسی دانست . تعبیرات و تصویرهای بسیار زیبا و ابداع او در توصیف‏ها و تغزلات از ویژگی های شاعر او به شمار می‏رود که او را از هم‏نسلانش متمایز می‏کند . در شعرهای "سیاوش کسرایی"، امید به زندگی و دل بستن به آرمان‏های انسانی و بشری به چشم می‏خورد . البته این دستاورد کمی برای شاعری مثل "سیاوش کسرایی" نیست . سیاوش کسرایی" خود در خاطراتش انگیزه سرودن منظومه "آرش کمانگیر" را حفظ غرور ملی می‏داند و پاسخی نمادین به "افراسیاب" که در دوران پادشاهی "منوچهر" در پی این است که غرور ملی ایرانیان را خدشه دار کند تا ایرانیان دیگر در پی این نباشد که دم از ایرانی و غیرت ایرانی بزند ، ایران را چندین سال مورد محاصره قرار می‏دهد تا با تقاضای صلح ، غرور ملی ایرانیان را که از آغاز مردمی غیور و غیرتمند بودند، خدشه دار کند . اما از این میان با پیشنهادی که می‏شود یک تیر انداز به نام "آرش" ،تیری در کمان می‏گذارد و از بالای کوه البرز آن را به آن سوی مرز پیشین ایران و توران می‏اندازد و مرز ایران را گسترش می‏دهد . با پرتاب این تیر و تعیین مرز جنگ تمام می شود و "آرش کمانگیر" که جانش را در این تیر نهاده بود خاکستر می‏شود و با گذشتن از جان، ایران را از زیر سلطه و نابودی نجات می‏دهد . من نیز با سرودن این منظومه خواستم تا نام ایران را برای همیشه زنده و جاویدان نگه دارم .  سیاوش و مهره سرخ  منظومه مهره سرخ آخرین سروده بلند او تبلور شناخت و باور این دوره از حیات هنری شاعر و متکی بر نقد تجربی خود اوست. اگر آرش کمانگیر منظومه ای است که در آن آرمان گرایی نه تنها بر اساطیر و افسانه ها که بر مضامین اسطوره ای نیز استوار است ، که این البته خود به مطلق گرایی در آرمان انجامیده است ، اما در منظومه مهره سرخ کسرایی با وفاداری به آرمان از مطلق گرایی رها می شود و در عین حال با این تلقی از آرمان نیز مرزبندی می کند که آرمانی بودن را عین مطلق پرستی می داند. درون مایه انتقادی این منظومه نسبت به نگرش گذشته به آرمان ، از متن زندگی انسان مشخص و از گرماگرم عرصه کار و پیکار سرچشمه می گیرد. پشتوانه پیام او در مهره سرخ آرزوها و امیدهای برباد رفته ، جان های سوخته ، خون های ریخته ، و فداکاری ها و قهرمانی های در نیمه راه مانده است. تکیه گاه کسرایی در این منظومه هم تجربه تراژیک چند نسل معاصر وی و هم تجربه شخصی خود اوست. کسرایی خود در برآمدی بر مهره سرخ در این باره می گوید: « آرش و سهراب گردانندگان این دو منظومه اگر از یک خون بوده باشند اما هر یک را وظیفه ای دیگر است. آرش با بر جا نهادن گرد تن از سد مرگ بر می جهد و نه جان خود که جان های بی شمار دیگری را می رهاند. اما سهراب نوخاسته ، خیر خواهی است خطر کرده و خطا رفته با خنجری در پهلو ، که دادخواهانه نگران سرانجام داوری بر کار خویشتن است. در جهان واقعیت آرش ها اندکند و سهراب ها بی شمار. در مهره سرخ سخن از خطاهای خطیر نیک خواهانی است که شیفتگی را به جای شناخت در کار می گیرند و اینک تاوان های سنگینی که می بایدشان پرداخت. » در اینجا شاعر بین آگاهی و آرمان گرایی با بی دانشی و مطلق پرستی مرزی صریح و روشن دارد.  این حقیقتی است که داستان رستم و سهراب در تمام دوران حیات هنری کسرایی ذهن او را به خود مشغول داشته است ، اما چرا این بار شاعر این داستان از شاهنامه فردوسی را (البته با بازآفرینی هنرمندانه) برای رساندن پیام خود برمی گزیند ؟ پاسخ به این سئوال در همخوانی مضمون تاریخی این داستان با آن پیام نهفته است. سهراب به عنوان ایفاگر نقش محوری داستان ، قهرمانی زاده و پرورده مطلق ها (مانند آرش کمانگیر) نیست ، سهراب تجلی انبوه انسان های آرمان گرا اما حقیقی در زمانه ما و با همه ضعف ها و قوت ها و تشویش ها و دل واپسی های آنهاست. او در هر گام و هر مرحله از سرنوشت خویش با پدیده های ناشناخته و سئوال های بیشمار روبروست. او و یا آفریننده او (شاعر) تصمیم نمی گیرند تا مطلق ها را درهم شکنند ، بلکه سیر واقعی و چاره ناپذیر زندگی و مرگ او خود شکست مطلق هاست. در مهره سرخ رابطه خیر و شر رابطه ای ساده نیست و عطش کنترل ناپذیر انسان به تشخیص و داوری به سادگی سیراب نمی شود. در زندگی قهرمان مهره سرخ جهان بینی ها پا به پای تغییر جهان تغییر می کنند اما آرمان های انسانی تا زندگی هست باقی می مانند.  سیاوش کسرایی با منظومه مهره سرخ تولدی دیگر در شعر خود می کند. اما دریغ که این تولد با مرگ شاعر به خاموشی می گراید و مهره سرخ در زندگی هنری او بی همزاد می ماند.

    


Sponsor message
powered byad choices

رحمان هاتفی و شوخی تلخ تاریخ

جلال سرفراز

هنوز صدای رحمان در گوشم زنگ می زند. بازوهایم را گرفته بود و با هیجان می گفت: این انقلابه این انقلابه، اواخر پاییز ۵۷ بود هنوز صدای رحمان در گوشم زنگ می زند. بازوهایم را گرفته بود و با هیجان می گفت: "جلال! این انقلابه ... این انقلابه ..." اواخر پاییز ۵۷ بود. رژیم شاهنشاهی به بن بست کامل رسیده بود. داشت انقلاب می شد. همه وجود رحمان شور و هیجان بود. می گفت: "ما نسل خوشبختی هستیم... ما سر یک پیچ بزرگ تاریخی زندگی می کنیم ..." من به عادت همیشه سر شوخی را باز کردم و گفتم: "رحمان جان محکم بایست که نیفتی ..." رحمان بر آن بود که عمر نظام سرمایه داری چندان دراز نخواهد بود .او کم و بیش به پیروزی سوسیالیسم در همه کشورهای جهان باور داشت. از سوخت و سوزش حرفی نمی زد، از دیر و زودش چرا. کمتر کسی از کارکنان آن سالهای کیهان است که سخنرانی ها و بحث و جدل های پرشور رحمان و موافقان و مخالفان او در کیهان را، که بیشتر از طیف نیروهای چپ بودند، فراموش کرده باشد. نسل ما با شناخت و تجربه محدودش، در پی دگرگونی جهان بود. اما جهان به گونه دیگری دگرگون شد. رحمان شاهد این دگرگونی ها نبود. اگر زنده بود بی تردید اکنون با دید دیگری به زمان و جهان می نگریست. رحمان هاتفی در بحرانی ترین شرایط حاکم بر جامعه به سردبیری روزنامه "کیهان" گمارده شد. امیر طاهری کنار گذاشته شد و رحمان هاتفی به جایش نشست. این هر دو از برجسته ترین روزنامه نگاران کشور بودند و با هم روابط صمیمانه ای داشتند، منتها با دو دید مختلف. یکی در جایگاه روشنفکری لیبرال و دیگری یک انقلابی پر و پا قرص. آن روزها رسانه های عمومی مثل امروز گسترده و متنوع نبود. به همین دلیل مطبوعات به مراتب تاثیر گزارتر از امروز بودند. تیراژ کیهان در ماههای آخر انقلاب از یک میلیون سر زد و گاه در بازار سیاه با چند برابر قیمت به فروش می رسید. در چنین شرایطی برای نخستین بار عکس های بزرگ آیت الله خمینی به ابتکار رحمان هاتفی در کیهان منتشر و خبرهای مربوطه بزرگنمایی شد. چهره سیاسی رحمان تا پیش از انقلاب بر همه مخفی بود. او می کوشید تا گرایش سیاسی اش را از کار حرفه ای جدا کند.اما پس از انقلاب در تایید و تبلیغ غیر مستقیم دیدگاه های حزبش ناچار بود که به نفع حاکمیت و به زیان برخی از همکارانش در تحریریه موضع بگیرد. چنین رفتاری سبب نارضایی بخشی از تحریریه کیهان شد، به طوری که در انتخاب شورای سردبیری که برای نخستین بار در کیهان پس از انقلاب انجام می شد به او رای ندادند. این بود که محمد بلوری ۱۱۹ رای و رحمان هاتفی ۹۹ رای آورد. این هشداری بود به رحمان. می دانست که اشتباه کرده اما راه بازگشت بسته بود، باید تا پایان راه می رفت. پس از پایان اعتصاب دوم مطبوعات، کیهان با چنین تیتری منتشر شد: "به فرمان امام خمینی اعتصاب مطبوعات پایان یافت". این خبر با کوشش روزنامه نگاری به نام خوانساری، فرزند یکی از آیت الله های مستقر در قم و با جلب موافقت رحمان هاتفی، صفحه اول روزنامه را پرکرد. سندیکای روزنامه نگاران و نویسندگان مطبوعات و بسیاری از روزنامه نگارانی که به انقلاب اسلامی و وعده های آیت الله خمینی و طرفدارانش باور نداشتند به این کار اعتراض کردند. در تمام مدت اعتصاب بارها و بارها چهره هایی از بازار و طرفداران آیت الله خمینی می خواستند و می کوشیدند در مذاکره با سندیکا و پرداخت حقوق روزنامه نگاران اعتصابی، مطبوعات کشور را زیر نفوذ بگیرند اما موفق نشدند. اما کار از کار گذشته بود. به تدریج گروهی که برخی از آنها حتی به فساد اخلاق شهره بودند با ریش و تسبیح و دمپایی و همه اسباب و اوراد اسلامی در کیهان آفتابی شدند. نخستین نتیجه فعالیتهای تخریبی این گروه بیرون راندن بیش از بیست نفر از فعال ترین روزنامه نگاران کیهان با پشتیبانی و تایید آیت الله خمینی بود. گام بعدی اعتصاب هیئت تحریریه کیهان و نتیجه نهایی از هم پاشی هیئت تحریریه دوره انقلاب و جایگزینی آن با هیئت تحریریه اسلامی شد. در این اعتصاب رحمان هاتفی از همه فعالتر بود.حتی به مذاکره و سازش با مهمانهای ناخوانده تن داد. اما بیفایده بود. او چنین روزهایی را پیش بینی نکرده بود. با اینحال امیدش را هم از دست نمی داد. او بر آن بود که تازه آغاز کار است. از آن پس تمام هم و غم رحمان به کارهای حزبی علنی و غیر علنی محدود شد. در این چارچوب می توان به نکته های دیگری نیز اشاره کرد. در آخرین ماه های دولت آموزگار به کوشش جواد طالعی، بزرگ پورجعفر و من، نامه سرگشاده ای در اعتراض به سانسور و ممیزی مطبوعات نوشته و منتشر شد که بیش از ۱۵۰ نفر از روزنامه نگاران، اهل قلم و برخی از اعضای کانون نویسندگان آن را امضاء کردند. این نامه بازتاب وسیعی داشت. مخالفان نیز از پا ننشستند و در تایید وضعیت موجود نامه ای نوشتند که چند نفری آن را امضاء کرده بودند. همه می دانستند که این یک نامه فرمایشی ست. احتمال دستگیری ما می رفت اما با توجه به شرایط ما سه نفر را ممنوع القلم کردند. دکتر مصباح زاده تحت فشار قرار گرفت که هر چه زودتر ما را از تحریریه کیهان اخراج کند. رحمان هاتفی این نامه را امضاء نکرد اما در گفت و گو با دکتر مصباح زاده مانع اخراج ما شد. بعدها متوجه شدم که به دلیل کار مخفی از امضاء آن نامه سر باز زده بود. در جریان چنین رویدادهایی رحمان همیشه یار و یاور همه بود. کمتر اتفاق می افتاد که کسی دچار گرفتاری شود و رحمان به یاری اش نشتابد. در آغاز حکومت شریف امامی برای نخستین بار در کیهان اعتصاب شد و بلافاصله آیندگان و اطلاعات به اعتصاب پیوستند. نخستین بار پس از سی و پنج سال، چاپخانه کیهان از کار باز ایستاد. علت حضور یکی از افسران اطلاعاتی در تحریریه و دادن رهنمودهای لازم برای سانسور خبرها بود.ابتدا دو سه نفر از ما به حضور او در تحریریه اعتراض کردیم. سپس اکثریت تحریریه کیهان و دیری نشد که کارکنان فنی، چاپخانه، بخش های اداری و آگهی های کیهان هم به ما پیوستند. دکتر مصباح زاده افسر اطلاعاتی را به بیرون راهنمایی کرد و انتظار داشت که ما که به شدت از حضور افسر اطلاعاتی در تحریریه خشمگین بودیم به سر کار خود برگردیم. اما ما با همه احترامی که برای او قائل بودیم به پشت میزهامان برنگشتیم. می خواستیم که دولت آزادی مطبوعات را تضمین کند. در این چارچوب کمیته هایی برای تصمیم گیری تشکیل دادیم. رحمان با نگاهی موافق، منتظر نتیجه کار بود. من به عنوان سخنگوی کمیته انتخاب شده بودم و پس از گفت و گویی نه چندان طولانی اعلام اعتصاب کردیم. سرانجام دولت شریف امامی در جریان بحث و جدلهایی که با سندیکای روزنامه نگاران و نویسندگان مطبوعات داشت در نامه ای رسمی تلویحا قول داد که در کار مطبوعات دخالتی نکند. در چنین هنگامه ای و در چارچوب رویدادهایی از این دست که پس از سالها اختناق اتفاق می افتاد چنانکه اشاره شد رحمان هاتفی سردبیر کیهان انقلابی بود.

بازگشت به گذشته کار ساده ای نیست. بازنمایی زندگی رحمان نیز نیاز به شناختی همه جانبه دارد. کاری که به تنهایی از من ساخته نیست. نه با زندگی خصوصی او آشنایی چندانی داشتم و نه آنچنان که باید از کار پشت پرده و تشکیلاتی اش سر در آوردم. با این حال شاهدی بر حضور چشمگیر او در دو سه سال از بحرانی ترین سالهای انقلاب بودم. انقلابی که رحمان با همه وجودش خواستار آن بود بی آن که در دوره کار مخفی رسما بتواند درباره آن حرفی بزند یا چیزی بنویسد. شاید اگر بتوان رحمان را در دو چهره آشکار و پنهان یعنی رحمان هاتفی روزنامه نگار و حیدر مهرگان انقلابی بازنمایی کرد کار آسان تر بشود. این دو چهره گاه مستقل از هم عمل می کنند و گاه بر هم تاثیر می گزارند. چهره آشکار رحمان را می توان در هیئت روزنامه نگاری حرفه ای دید، در دو مرحله. ابتدا در بخش گزارش که کارش به زندان کشید. سپس در جایگاه معاون سردبیر و سرانجام در مقام سردبیری روزنامه کیهان در اوائل سال ۵۷. رحمان همواره بر ضرورت روشنگری های فرهنگی تاکید می کرد. در دور اول کار روزنامه نگاری اش بخش فرهنگی و هنری روزنامه کیهان به کوشش او و پشتیبانی دکتر مصباح زاده به راه افتاد. گفت و گوها، تحلیل و تفسیرها و جدل های فرهنگی و ادبی در این روزنامه آغاز شد و در فاصله ای کوتاه در میان اهل قلم و روشنفکران جا باز کرد. رحمان موفق شد اعتماد چهره های صاحب نامی چون شاملو و اخوان و آزاد، یا محسن هشترودی و دکتر حاج سید جوادی را به همکاری با بخش فرهنگی روزنامه جلب کند. در این چارچوب به بخش پربار ادبی و هنری "کیهان سال" نیز باید اشاره کرد. در این دوره رحمان در محافل هنری و فرهنگی ایران جایگاه ویژه ای دارد. مهمترین نکته ای که می توان در روند اندیشه روشنگرانه او بازشناخت، دیدگاه های طبقاتی اوست که زیر پوشش مسائل فرهنگی مطرح می شود. این دیدگاه از نظر مفتشان عقاید پنهان نماند و از جمله به همین دلیل گذارش به زندان افتاد. پس از آزادی از زندان دیگر بار به کیهان باز گشت. چهره پنهان و آرمانی رحمان را چنان که اشاره شد باید در کار و نام حیدر مهرگان چه در شبنامه "نوید"، چه در کتابها و جزوه هایی که در آغاز انقلاب به این نام منتشر می شد باز شناخت. مثلا در یادنامه هایی که برای هوشنگ تیزابی و خسرو گلسرخی نوشت و یا در تحلیل آرش کمانگیر سیاوش کسرایی. انسانی رمانتیک و آرمانگرا که شکنجه و مرگ را پرچمی برای مقاومت می سازد، جز به عدالت اجتماعی و آزادی نمی اندیشد و سرانجام جان بر سر آرمانهایش می نهد، بی آن که در برابر شکنجه گرانش به زانو درآید. حزبی گاهی ناگزیر از سیاسی کاری می شود."اسناد و دیدگاه ها" یک نمونه از این سیاسی کاری های اوست. در این کتاب برخی از دیدگاه های درست حزب توده ایران در تحلیل شرایط سالهای نخست دهه چهل برای جلب نظر روحانیت و شخص آیت الله خمینی وارونه جلوه داده می شود. این در حالی ست که دیدگاه های آیت الله خمینی در سخنرانی های "۱۵ خرداد" هیچ شباهتی با مواضع حزبی در آن سالها نداشت. در آن سالها، حزب توده ایران تا آنجا که من دریافته ام گذشته از مبارزه برای برابر حقوقی زن و مرد به ویژه با اصلاحات ارضی شاه در برچیدن بقایای فئودالیسم و ضرورت گذار به تولید سرمایه داری تاکید می کرد. چنین تحریف هایی بی تردید در پیروی از دیدگاه های حاکم بر حزب در دوره حکومت اسلامی اتفاق می افتد، در هنگامه ای که پشتیبانی از "خط امام"، "هم استراتژی و هم تاکتیک" به شمار می آید ـ عنوان مقاله ای در "نامه مردم" که نگارش آن را به حیدر مهرگان نسبت می دادند ـ.. در اینجا بحث بر سر درستی یا نادرستی مشی حزب توده ایران در سالهای نخست انقلاب نیست بلکه سخن از حیدر مهرگان است که ناگزیر به چنین سیاسی کاریهایی هم تن می داد. این در حالی بود که حکومت جدید در تدارک دستگیری و کشتار او و مجموعه کسانی بود که در حوزه چپ، در رویای سوسیالیسم به سر می بردند.

    

آرش كمانگیر

سیاوش کسرایی


برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337

    

قلب آرش

حیدر مهرگان ( رحمان هاتفی)
 مقدمه ای بر شناخت حماسه "آرش کمانگیر" سیاوش کسرائی آرش که بد؟ این تندر از پیشانی کدام کوه سر زد؟ چرا آمد؟ چه کسی خرقه اسطوره به دوش او انداخت؟ کدام سینه او را آرزو کرد؟ شاعر، نخستین پرسش ها را در برابر تاریخ می گذارد، اما نخستین پاسخ خود را می دهد: این آب ازلای انگشتان زمخت مورخان می گریزد. من شبح آرش را نمی خواهم، قلب او را می خواهم، با همه خونی که در آن فواره می زند... به این ترتیب آرش کسرایی از کالبدی که مورخان برای آن مقبره و ضریح ساخته اند جدا می شود. پیکری با این همه شادابی و جهش و انفجار، مومیایی بردار نیست. شاعر با خود می گوید: - من آرش دیگری می خواهم. آرشی که در افق های ذهن من اسب می تازد، زوبین می اندازد، و برق شمشیرش چشم ها را ذوب می کند، در یک تابوت تاریخی نمی گنجد. حتی از کاسه مرگ سرریز می شود. پهلوانی او در یال و کوپال و نفیر رجزهایش نیست، تن او از باد است، اما در رگ هایش به اندازه همه نسل ها خون واقعی می جوشد. سرشت او افسانه ای است، اما حقیقت او پشت هر افسانه ای را می شکند. این چنین مخلوق را با کدام ابزار و از چه مایه و ماده ای می توان استخراج کرد؟ از نقطه برخورد تاریخ با ضد تاریخ، از خمیر مایه واقعیت و خیال ... شاعر آستین ها را بالا می زند و دست به کار می شود. به مورخ اشاره می کند که: - تو کنار برو اما به تاریخ می گوید: - تو سخن بگو. بدین سان "عمو نوروز" به مثابه نمادی از سنت ها و تجسم اسطوره ای تاریخ ، داستان را آغاز می کند. شاعر اصرار دارد که از زبان عمو نوروز " قصه" سر دهد. هم انتخاب عمو نوروز تعمدی است و هم نام " قصه" که در جای حماسه نشسته است. قصه، پای بند به واقعیت، آن گونه که وجود دارد نیست، در قصه، تخیل است که عنان را در دست دارد، اما قصه خود زادگاهی جز واقعیت و سینه مردم نمی شناسد. شاعر با اطلاق نام قصه به ماجرای آرش، پیشاپیش خود را از زره تنگی که پیشینیان بر تن آرش کرده اند، خلاص می کند: - من زره دیگری برای او نمی بافم. او را از قید زره زمان و مکان رها می کنم. آرش حقیقتی نیست، زمینی است، در گذشته تمام نشده، در آینده تکرار می شود... محتوی داستان تعیین شد. گوینده آن هم. اما مخاطب و شنونده کیست؟ پیش از آنکه قهرمان با تقدیر خود گلاویز شود، چشم ها و گوش هایی باید او را همراهی کنند. شاعر گوشه ای از راز خلقت را در این انتخاب بیرون می ریزد. مخاطب همه، کودکان عمو نوروزاند، تمثیلی از نسلی که فردا از میان دست های آن ها می روید، این ها آینده اند که باید بر روی شانه های آرش بایستند. اما از سر تصادف کلبه عمو نوروز، میزبان مهمانان ناخوانده ای می شود: ره گم کرده ای ، سرگشته در میان " کولاک دل آشفته و دمسرد ". او از نشان "ردپاها"یی که "روی جاده لغزان" و برف آلود افتاده و "چراغ کلبه از دور سوسو" می زند و " پیام" می دهد، راه را می یابد. "ردپاها روی جاده لغزان" کنایه ای شاعرانه از قدم هایی است که پیش از ما راه های خطر را کوبیده و گشوده اند. این "راه" هیچ وقت از رونده خالی نبوده است. و " سوسوی پیام چراغ کلبه " امیدی است که تا حرکت و جست جو هست، هست. "ره گم کرده" که تا پایان منظومه هیچ خطی از صورت او روشن نمی شود، و چهره بی نقش و سفیدش، تداعی همه راه گم کردگان و از نفس افتادگان راه هاست، ناگهان در کنار آتش دلچسب درون کلبه با "آرش" سینه به سینه می شود و تا به خود بیاید دست سوزان و پهلوانی او را در دست های یخ کرده خود می یابد. او در سرگذشتی که عمو نوروز نقل می کند، مقصد گمشده را می تواند بیابد. آرش این راه و این مقصد است. حماسه آرش با مناجات گونه ای در توصیف و ستایش طبیعت و انسان شروع می شود. واژه ها در حالتی از جذبه و سماع ، به پای کوبی می پردازند، از خود بی خود می شوند، به زیبایی سجده می برند و در حالتی از شیدایی، برکت زیبایی را در خوشه های سرشار "زندگی" درو می کنند. آیا این نیایشی در محراب طبیعت و زیبایی خالص است؟ همان طور که بازارف دانشمند گفت: " طبیعت نه یک معبد، بل کارگاهی است که هر انسانی در آن با کاری درگیر است." سرود و ستایش طبیعت، در ادامه خود به "زیبایی " و "کار" می رسد. مگر نه این که " کار، سرچشمه احساس زیبایی است" و(( قوانین زیبایی در مرحله نخست تابع " کار مادی" یعنی آن بخش از فعالیت های بشری است که متوجه شکل دادن به ماده)) به منظور برآوردن نیازهای حیاتی اوست؟ اگر چه به بیان چخوف (( احساس زیبایی در انسان حدود و ثغوری نمی شناسد)) از آنجاست که طبیعت و ماده نا متناهی است. و کار که گرهگاه انسان و طبیعت است آغاز و فرجام ندارد. پیوند طبیعت و زندگی، وحدت کار و زیبایی، در منظومه کسرایی نه فقط از ادراکی ژرف، از غریزه ای نیرومند می تراود. طبیعت معبد نیست، اما زندگی چرا. " زندگی آتشگهی دریرنده پابرجاست" زندگی در عرف کسرایی و آرش مقدس است. و برای دفاع از حرمت و تلألو این روان و معنی است که آرش به یک نیاز بدل می شود، از بطن ضرورت می زاید و با نثار کامل و بی نقص خود به این نیاز و ضرورت جواب می دهد. آرش پرومته نیست، اما نگهبانی آتشی است که نبض حیات را گرم نگه می دارد و خون را در میان نسوج و مویرگ ها گلگون می کند. داستان آرش داستان هنگامه ای است که این آتشگاه رو به خاموشی می رود. آرش میوه درختی است که خود در خاموشی می روید. اما او کلید ظلمات هم هست. آنچه او را پرورده با او نفی می شود . سراینده آرش، زایش و رویش آرش را در آن "ضد"ی می یابد که باید خود "ضد" را به بار آورد. به کلام هگل " خفاش مینروا، شامگاهان به پرواز در می آید" آرش دژخیم نیست، آرش دژخیم دژخیم است. این کدام فصل سترونی است که "صحنه گلگشت ها گم شده" و " در شبستان های خاموشی" "از گل اندیشه" تنها یک عطر می تراود: " فراموشی". " باغ های آرزو بی برگ" و "آسمان اشک ها پر بار". آیا این همان فصلی نیست که حافظ از "ناراستی کار" و " غدر اهل روزگار"ش می نالد و مسعود سعد از عمق ملال حصار و زهرمارش؟ همان فضایی نیست که در حراجگاهش سعدی را به کار گِل می گمارند و حسنک وزیر را بر " اسب چوبین " می نشانند، چراغ دیدگان رودکی را به باد می دهند و سر سیاوش را در طشت زرین می گذارند؟ " آرش" کسرایی در سر پیچ این فصل است که از "آرش" مورخان جدا می شود: " مقصد من پایتخت تاریخ است. امواج و دوران ها زیر پای سرنوشت منند. از هم جدا شویم..." آرش مورخان در زمین و زمان خاص میخکوب شده است. روایات اوستایی چهره او را بر آسمان ها ترسیم کرده اند و او را " خداوند تیر شتابنده" خوانده اند. آرش آسمانی به روایت آسمان از "اسفندیار" ایزد زمین، کمانی می گیرد که تیر سحرآمیز آن دورپرواز است، " لکن هر آنکه آن را بیفکند ، به جای بمیرد" " آرش با این آگاهی تن به مرگ در داد و تیر اسفندیار را برای سعه و بسط مرز ایران بیفکند". مجمل التواریخ بر آن است که آرش " این تیر را به صنعت و حکمت راست کرده بود" مشیر الدوله پیرنیا در " تاریخ ایران باستان" داستان آرش را به تفصیل دیگری آراسته است: منوچهر در آخر دوره حکمرانی خویش، از جنگ با فرمانروای توران، افراسیاب ناگزیر گردید. نخست غلبه افراسیاب بود و منوچهر به مازندران پناهید، سپس بر آن نهادند دکه دلاوری ایرانی تبری گشاد دهد و بدان جا تیر فرود آید، مرز ایران و توران باشد. آرش نام، پهلوان ایرانی، از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و به کنار جیحون فرود آمد و جیحون حد شناخته شد. هیچ یک از این روایت ها و چهره ها، بر آرش کسرایی تطبیق نمی کند. گوهر این آفرینش سخت متفاوت است : 1- آرش کسرایی نه مشیت تقدیر، ضرورت تاریخ است. او ریشه در زمین دارد و درسخت ترین لایه های زمین ، یعنی در تبار رنج و کار: طغیان علیه تقدیر در خور جانهایی است که ساختن تقدیر دیگری از آن ها بر می آید. این نبوغ و باروری در " کار" آرمیده است. " کار" شورشی علیه جهان موجود است تا جهان دیگری پدید آید. "کار" به طبیعت یورش می برد، آن را می کوبد، خم می کند، در هم می پیچد، می شکند، تا دوباره خلق کند. کار، مسیح بی دریغ است، به ماده جان می دمد، طبیعت را به شهر و خانه می آورد و با دست های چاک خورده، گهواره " زیبایی" را تکان می دهد. انتخاب فرزندی از سلاله "کار" تصادفی نیست. آرش همان نیرویی است که طبیعت را به تاریخ مبدل کرده است. او برده ای است که نسل در نسل در بازار فروخته شده، دهقانی است که برده داغ خورده و حراج شده را در زیر پوست خود پناه داده و کارگری است که هر صبح چون برده نوین در کارخانه فروخته شده و فردا دوباره به دنبال مشتری خویش همه جا پرسه زده است. او از تبار "رنج" و " کار" است و از او برمی آید که رنج مردم را با قلب رنجیده خود عوض کند. انتخاب فرزندی از این تبار، دعوت مردم واقعی به حمایت از مردم واقعی است. رسالت آرش را نه سراینده آن، بل تاریخ به عهده او گذاشته است. 1.  آرش کسرایی در دوره منوچهر و افراسیاب محبوس نیست، او در زمان جاری است. قامت او سقف" گذشته" و دیوارهای میدان رزم ایران و توران را می شکند. در همان حال که در قله دماوند به سوی جیحون تیر می افکند ، سایه او در زیر گام های روزبه تا سحرگاهان تیرباران می دود. این آرش، تناسخی مادی و قابل رؤیت است. سرانجام در جسم واژه ها خود نیرو و هجوم می شود و در زندان ها و شکنجه ها، در غربت و تبعید، در برگ ریزان ایمان و کسوف عشق و زیبایی، با سرود و فلز برمی خیزد، لبخند می زند، نوازش می کند، دلداری می دهد، مرهم می گذارد و جسارت و استقامت می بخشد. این آرش، هنوز راه می رود و آواز می خواند، نه فقط با دهان افسانه، با پاهای روزبه، نه فقط در شبح و خاطره مردگان، بلکه در خرقه شعر، منظومه آرش خود اینک آرش زنده ای است. 2.    آرش کسرایی سرداری یکه و پهلوانی تصادفی نیست. او نه نجاتبخش، که نجات است. او جان میلیون ها در تن واحد است ، علیرغم " آرش" برخی سرایندگان معاصر و مثلاً آرش اثیری " مهرداد اوستا" فرستاده " سروش " نیست، رستاخیز مردم است، از درگاه "امشاسپندان" نیامده، از اعماق توده ها و از نهانی ترین آمال آنها سرچشمه گرفته است . مروارید کسرایی از صدف خلق بیرون می آید. او تجسم معجزه خلق است. در بلندترین قله البرز خود را در رؤیاهایش آتش می زند و خاکسترش را که اکسیر زندگی است، بر سر شهر پژمرده می پاشد، در باد و نور منتشر می شود و در سرمشق خود از یک نیروی معنوی به یک نیروی مادی فرامی روید. در زوال جسم او پیروزی، بر افراسیاب به بار می آید. زندگی از پستان مرگ می نوشد. فنای آرش بقای اوست. 3.    آرش، قهرمان قالبی و تحمیلی نیست. هیچ چیز تصنعی ندارد. او را به ریختگر و نجار و شاعر سفارش نداده اند. خودش آمده است. از کجا؟ چگونه؟ آرش"پیک امید" "هزاران چشم گویا و لب خاموش" است. راه او از خلال "دعای مادران" و " قدرت عشق و وفای دختران" و " سرود بی کلام غم" مردان می گذرد. او تکه تن خود آنهاست. او را ساخته اند تا به مسلخ بفرستند.لحظه هایی هست که باید همه چیز را داد تا همه چیز را نجات بخشید . اینک آن " لحظه ستاره گون" است. برای گرانترین نعمت، گران ترین قیمت را مطالبه می کند. تاریخ می گوید: - نذرت را به تمامی ادا کن . چیزی کمتر از همه آن چیزی که داری نمی خواهم. اما مردم دودل اند، هم می خواهند و هم نمی توانند. "عقل" آرش را می دهد، " قلب او را پس می گیرد. این وسواس و وسوسه عین زندگی است - بودن یا نبودن ، مسئله اینست. نه، نه " وسوسه این است" آرش وسوسه ماست . حتی بی دریغ ترین جان ها، از حسرت و وسوسه خالی نیستند. مطلقی وجود ندارد... 4.  آرش، تخیل واقعیت و واقعیت تخیل است . از پندار می آید، اما چنان واقعی است که واقعیت را تغییر می دهد. در واقعیت تجسم می یابد، ولی در هاله ای از حماسه و تخیل آرزو؛ و در همین هاله، از واقعیت فراتر می رود. این شبحی است که در لبه واقعیت و خیال پرسه می زند و در عمیق ترین فصول تاریخ با جمجمه ای سنگین شده از سودا به ملاقات زندگی می رود. 5.  آرش در افسانه ای، هنگامی به میدان می آید که میهن مغلوب در زیر سم ستوران افراسیاب تکه پاره می شود. "آرش کماندار" خود آخرین تیر ترکش میهنی است که در صحنه کارزار شکست خورده، اما زانو نمی زند: -         شکست ما پیروزی دشمن نیست ، پیروزی دشمن شکسته شدن ماست. او سمبل روح خار آیین ملتی است که هر گاه به اعجاز خود پی می برد هیچ نیرویی ، هر قدر هم بی شمار، قادر به تسخیر آن نیست. آرش در افسانه، جبران شکست است. آرش کسرایی نیز در فضایی پا به میدان گذاشت که میهن در بهت و یأس ناشی از غلبه کودتا و برگ ریزان گل های سرخ، طلسم شده بود. افراسیاب اسطوره، جای خود را به افراسیاب معاصر داده بود. آرش اسطوره با گام های روزبه از دامنه البرز بالا می رفت. منظومه آرش خود نیز در این میدان سهمی داشت. او وصیت نامه آرش معاصر را باید ابلاغ می کرد. شعر کسرایی در آن کسوف و کابوس اجتماعی به لبخند می گفت تا دوباره بر لب های جرئت جرقه زند. آرش" پیک امید" " هزاران چشم گویا و لب خاموش" بود، و واژه های کسرایی که در این خون با صفا وضو گرفته بودند، اعتماد توده را به او بازپس می داد. روحیه شکست، تلخ تر از خود شکست است . وقتی انتخاب زندگی موقوف می شود، انتخاب مرگ، خود آزادی است. منظومه آرش اثبات این گونه آزادی است. 6.  آرش کسرایی در حالی توان افسانه دارد، " شهاب تیزرو تیر او" " باد فرمانبر او" و صاعقه در عضلاتش خفته است . در متن ضعف ها و عواطف انسانی او اعجاز و برجستگی مأنوسی می یابد. مرد حماسه " سپاهی مرد" ساده ای است، از سلاسه " کار" و به همین دلیل با " رنج" آشناست: " منم فرزند رنج و کار" و " رنج" ضعف آدمی و انسانی ترین غریزه و استعداد اوست. او با رگ و ریشه اش به زندگی بسته است. نیایش او در پای " قله های سرکش خاموش" که " پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایند" و " از باد سحرگاهان،پرچم" می افرازند. و " بر ایوان شب، چشم انداز رؤیایی" می گسترند، تشنگی او به " جوشان چشمه خورشید"، ولع او به زیبایی، سرود او برای " جامه ای که اندرز رزم پوشندش" و نشانه های شور و کشش او به سوی زندگی و مظاهر و مزه های رنگین آن است. از اعماق این دوست داشتن حریصانه و پهلوانی است که می نالد: " دلم از مرگ بیزار است" "آرش" چنان خالص و بی انتها زندگی را دوست دارد که برای آن می تواند بمیرد . مردن، علیه مرگ. این است نذر عاشقان زندگی قدرت آرش در ضعف اوست . عشق او از نفرت اوست . 7.    هر جا بیداد است ، میهن آرش همانجاست، هر جا که اهریمن است، اهورامزدا هم هست. جهان وطنی آرش در جهانی بودن مفهوم "داد" و " بی داد" و بی مرزی میدان جنگ اهورا و اهریمن است. آرش جهان وطن، در عین حال ریشه در قعر فرهنگ و فلسفه و هویت ایرانی دوانده است. آرش" به جان خدمتگزاران باغ آتش" است. و آتش در آیین های ایران باستان – به ویژه در بینش اوستایی- گوهر پاکی و نور و خیر است. کنفوسیوس بر آن بود که " فقط آن کس که بر خیر تکیه دارد ، رشد می کند" و زروان بی مرگ همین نوید را به فرزندش اهورا داد. آتش مقدس ، درفش اهورایی است، از این جاست که خاموش کنندگان آتش، مشتریان نفرین اهورایند: سراپای هستی از نبرد نور و ظلمت، اهورا و اهریمن تنیده شده است. تو در کدام قشونی؟ کدام باد بر درفش تو می وزد؟ " اهورا که پیکرش چون نور و روانش چون راستی دارای خرد همه آگاه است" قباله آینده را درچنگ دارد. اهریمن در ظلمتکده خود سپاهی از " جادویان و دیوان و پریان" می آراید تا آینده را فرو ریزد. او ظلمت گذشته است. اما: " من می خواهم سخن بدارم از آن دو گوهری که در آغاز زندگی وجود داشتند، از آنچه که آن گوهر خرد مقدس به آن گوهر خرد خبیث گفت، اندیشه و آموزش و خرد و ارز و گفتار و کردار و زندگی و روان ما با هم یگانه و یکسان نیست". آرش از جنس خوبی و خیر است، بیزار از اهریمن، بیزار از تاریکی، " گریزان چون شهاب از شب". واپسین سوگندش " آفتاب مهربار پاک بین" است. و خواهش غسل مرگش: " به موج روشنایی شستشو خواهم" ارفه ئوس کنار دریاهای دور می نشست و آنقدر چنگ می زد تا خورشید بدمد و کلاغ ها پرواز کنند. پرومته آتش را از مشعل خدایان ربود تا چراغ خرد انسان را بیفروزند. ابراهیم در آتش گلستان ایمان خود را یافت، سیاوش پاکی تن را در آتش پاک به آزمایش گذاشت، آرش اما خود آتش و خود خورشید است . هم عشق است و هم عاشق عشق. فراز دماوند، پایان تپه جلجتاست: " تاج خارت را بنه، رها شو" منصور بر موج های شور و اشراق به پای دار می رود، آرش با " گام های استواری " که " طنین آگاهانه" دارد. آن از آسمان نیرو می گیرد، این از زمین. آن به وصل"خود" می رود. این در وصل دیگران معنی "خود" را می یابد. فنای مطلق که همان هستی مطلق است ، نه در چنته آن که سر سودایش را دارد، که در چنگ این است که بی خیال از کنارش می گذرد. آرش پیغام آن بشارت خوفناکی است که مانی در واپسین دم خود به شاپور داد: " در ویرانی تن من آبادانی جهانی است" آرش پای است که دتر یک سوی آن زروان و زرتشت و مهر و مانی ایستاده اند و در سوی دیگرش عرفان اسلامی – ایرانی هنوز شکوفه می بارد. او مفصل " ایران باستان" و " ایران معاصر" است. دیالکتیک سرشاری که با ساختار درونی منظومه آرش آمیخته است . راز جوانی خودجوش آن است. زمینی که دست فراست ، دیالکتیک را چوت ستاره های رنگین در آن کاشته است، حتی در خواب و فراموشی، خرمنی جز این به بار نمی آورد. پیوند ادراک با غریزه و گریز غریزه از ادراک، راه رفتن روی دو پا که یکی تعلقی و دیگری عاطفی است ، به آرش یک بعد ابهام آمیز و یک بعد صریح و قابل لمس داده است. این ترکیب بغرنجی است از ابدیت و حال، و مخاطب چنین هنری، نه آنقدر که به او می دهند، بلکه آنقدر که خود برمی دارد، به چنگ می آورد. در این منطق است که نیمی از گفته اوکتاویوپاز جا می گیرد که: " شعر همچون ثمره همراهی و برخورد نیمه های تاریک و روشن وجود انسان است". اگر آن عنصر سیال، ناخودآگاه، سرشته شده از حس و نسیم و وحی، غایب باشد، هنر در ذهن های مختلف، زندگی های مختلف خود را از دست خواهد داد. تعمیم پذیری هنر مهر نبوت اوست و بدون این معجزه نویسنده به روزنامه نویس و شاعر به عکاس تبدیل خواهد شد. و اثر ذوقی با وانهادن نیم وحشی، بکر و ژولیده خود، وفور و حاصلخیزی خویش را فسخ خواهد کرد . پاز در این مورد حق دارد که در هماهنگی و تضاد عنصر خودآگاه و ناخودآگاه، در وحدت و مبارزه غریزه و ادراک ، در نقطه تصادف و تلاقی جهان کوچک هنرمند، با جهان بزرگ خارج، یکی از سرچشمه های خلاقیت هنر را می جوید. دیالک تیک حل شده، در آرش، از چنین طبیعتی است .  

    

نخستین منظومه حماسی معاصر

آرش کمانگیر منظومه ای است که کسرایی آن را در اسفند1337 سروده و در آن به زبانی تمثیلی و با استفاده از داستان معروف آرش کمانگیر به خفقان دوران شاه اشاره کرده است. در این کتاب این منظومه همراه با نظرها و تحلیل‌هایی از نویسندگان و منتقدان مختلف همراه شده است که بعد از شعر آورده شده است. مهدی اخوان ثالث «آرش کمانگیر» را اثری مردم‌پسند می‌داند و می‌نویسد: «من یک نسخه از آرش کمانگیر کسرایی دارم که اگر آن را ببینید، از مقدار حاشیه‌هایی که بر آن زده‌ام، شگفت‌زده می‌شوید. این اثر آن‌چنان زبان حماسی ندارد و جز اول و ‌آخر آن که خوب است و انصافا بسیار زیبا، در بقیه آن زبان حماسی به کار برده نشده است. زبان حماسی باید استحکام، درشتناکی و اعتلا داشته باشد و هر کلمه‌ای با تمام معنا به جای خود بنشیند و ما قادر به تعویض و قرار دادن چیز دیگری به جای آن نباشیم، اما شعر کسرایی این‌طور نیست. این شعر بازی‌هایی با الفاظ دارد و زیبایی‌هایی قدمایی خاصی را هم به کار برده است و در ضمن وزن آن حماسی نیست. به همین دلیل مردم آن را بیشتر می‌پسندند. نکته دیگر اینکه درباره این شعر تبلیغ بیشتری شده است. مضمون [شعر] بکر است. در «شاهنامه» به صورت بسیار کوتاه و در اساطیر ما وجود دارد، اما کسرایی قصه را زیبا درست کرده است، به گونه‌ای که گیرایی و جاذبه دارد. نادرستی زبان آن را تنها اهل فن می‌فهمند. این مضمون اگر به دست کسی می‌افتاد که در زبان حماسی بیشتر ورزیده بود، شاید یک شاهکار درمی‌آمد؛ اما این شعر، شاهکار لنگانی است که به دلیل مضمون زیبا، برداشت خوب و تأثیر ابتدا و انتهای یک شعر و نیز عدم درک مردم از ایراد آن، موفق و میان مردم پذیرفته شده است. هرچند من در اشعار کسرایی نمونه‌های بهتری دیده‌ام، اما هیچ یک این تازگی مضمون را بدین شکل ندارند». (به نقل از «کیان»، س 2، ش 8، مرداد و شهریور 1371) اما به‌آذین که به منظومۀ کسرایی نگاهی مثبت دارد، درباره آن می‌گوید: «آرش کمانگیر، اثر سیاوش کسرایی، نخستین منظومه حماسی است که در ایران به سبک نو و با دیدی نو سروده شده و از این نظر اثری راه‌گشاست ... کسرایی خود را در چارچوب تنگ و روی هم فقیر داستان زندانی نکرده، بیش از داستان‌سرایی و شرح حرکات پهلوانی در تجسم حال و روح و محیط کوشیده است. تعابیر نغزش در نهایت باریک‌اندیشی است و بیان ساده‌اش شادابی زنده دارد که در اندیشه و احساس چنگ می‌اندازد. خواننده یا شنونده تا پایان نمی‌تواند از تأثیر این کلام سرشار از حقیقت و زیبایی بیرون برود. رضا براهنی که اصلا نگاه مثبتی به این شعر کسرایی ندارد، درباره‌اش می گوید: «آرش کسرایی قهرمانی است که به شکل رمانتیک و اجتماعی رجز می‌خواند، به جای آنکه ذاتا یک قهرمان رجزخوان باشد. اغلب قسمت‌های آرش شباهت به یک انشای منظوم دارد. سمبل‌ها فوق العاده کلی است و اگر وزن را از شعر بگیریم، چیزی که از محتوای مطلب می‌ماند یک سرمقاله بسیار ساده دربارۀ قصه آرش با نتیجه‌ای اجتماعی به دست می‌آید. محمدرضا شفیعی کدکنی نظری ملایم‌تر درباره منظومه کسرایی دارد و آن را در مجموع موفق ارزیابی می‌کند و درباره آن می گوید: «کوشش‌هایی که در سال‌های اخیر برای بازخوانی و تحقیق در اساطیر ایرانی (از پورداوود به بعد) آغاز شده، زمینه را برای توجه به اساطیر ملی آماده کرده و جوانه‌هایی از ادب حماسی در شعر معاصر به ظهور پیوسته که از نظر احیای یک اسطوره، آرش کمانگیر اثر سیاوش کسرایی را می‌توان نام برد که با همه ایرادهایی که به نحوه سرودن آن گرفته‌اند، نفس حادثه و نفس اسطوره زمینه کامل دارد؛ زیرا هم مایه قومی و ملی دارد و هم حادثه غیرطبیعی در آن دیده می شود.

    

مهره سرخ

سیاوش کسرایی

 بسیار قصه ها که به پایان رسیید و باز 
 غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست 
اما هنوز در تک این شام می پرد 
 پرسان و پی کننده هر قصه از نخست 
 دل دل زنان ستاره خونین شامگاه 
 در ابر می چکید 
سیمرغ ابرها 
 می رفت تا بمیرد در آشیان شب 
پهلو شکافته 
 سهراب 
روی خاک 
می سوخت می گداخت 
در شعله های تب 
آوا اگر که بود تک شیهه بود 
شوم
 ز یک اسب بی سوار
و آهنگ گامهای گریزنده ای ز دشت 
 آغاز نا شده 
پایان ناگزیرش را 
می خواست سرگذشت
اما هجوم تب 
 سهراب را به بستر خونین گشوده لب 
 می سوزدم و به آبم 
اما نیاز نیست 
نه تشنگی فروننشیند مرا به آب 
ای داد از این عطش
فریاد از آن سراب 
اینجا کجاست من به چه کارم ؟
 چه ابرهای خشکی
چه باغهای جادویی
آن پیر آن حکیم 
این میوه های تلخ به شاخ از چه آفرید ؟
 آن دسته گل چه کس ز کجا چید ؟
 مادر ز بهر من 
 این جاودانه بستر پر را که گسترید ؟
 ایا به باد رفت 
در باغ هر چه بود ؟
 تنها به جای باز 
 میوه کال گسستگی؟
یاقوت های خون 
تک قطره های لعل 
این مهره را که داد 
 این سرخ گل بگو بگو که به پهلوی من نهاد
 دیرست دیر دیر 
بشتاب ای پدر 
 مادر ! به قصه ای 
 با من ز آمدن 
وز شور و شوق دیدن آن پهلوان بگو 
بیم از دلم ببر 
خم گشت آسمان 
 چون مادری به گونه سهراب بوسه زد 
 سهراب دیدگان را 
 بر نقش تازه داد 
تهمینه 
 در برابر اینه 
 سرمست عشق و زمزمه پرداز
 گیسو فکنده در نفس باد 
آوازه داده اند و تهمتن 
 از راه می رسد 
 دلخواه دور من 
با گامهای خویش به درگاه می رسد 
رستم کجا و شهر سمنگان ما کجا ؟
نیروی چیست این 
 کو را چنین به سوی شبستان ما کشد ؟
آخر شکار گور و گمشدن رخش
هر یک بهانه ای است در انبان روزگار 
 تا فرصتی پدید کند بر نیاز من
ای رهنمای چرخ و فلک درشبی چنین 
کامم روا بدار 
 این بانگ بشنوید 
 این شور درفتاده به شهر از برای اوست 
این کوه و دشت و برزن و بازار 
 وین کاخ و بارگاه 
یا هرچه از من است 
 دل و دیده جای اوست 
اینک که ناگهان 
 از راه می رسد 
 ای اینه بگو 
منچون کنم چه سان که خویشاوند او بود ؟
گیسو چگونه برشکنم باز 
یا در میان این همه رنگینه جامه ها 
 آخر کدام یک بگزینم ؟
با او سخن چه گونه گشایم 
آرایه چون کنم که به چشمش نکو بود ؟
ای نه من به دلبری و حسن شهره ام 
 دیگر که راه رسد 
جز تهمتن که بر گل آتش گرفته ام 
 باران شبنمی برساند ؟
 آری که را سزد 
تا کودکی یگانه دوران 
بر دست و دامنم بنشاند ؟
 ابری عبور کرد 
گویی به دستمال سپیدش خیال را 
 از دیدگان خسته سهراب می سترد 
مادر !‌ کجا کجا 
 این اسب بالدار کجا می برد مرا ؟
تهمینه باره را 
 از پای تا به سر همه می بوید 
بر زینو برک و گردن او دست می کشد 
در یال های او 
 رخساره می فشارد و می موید 
یکتای من پسر 
تک میوه جوانی و عشقم کجا شدی ؟
 ای جنگل جوانه امید 
چون شد کزین درخت پر از شاخ آرزو 
بی گه جدا شدی ؟
 گفتم تو را نگفتم ؟
کز عطر راز تو 
افراسیاب نیز مبادا که بو برد ؟
امکا تو را غرور به پندارهای نیک 
اما تو را شتاب به دیدار تهمتن 
 چشم خرد ببست 
 دشمن به مصلحت 
می داد با تو دست 
 اما تو بی خبر 
 با آن دورویگان به خطا داشتی نشست 
می کوفت سم پیاپی بر خاک آن سمند 
 سر در نشیب زین
تهمینه می کند روی وموی
در برگرفته گردن آن باره جوان 
 در خویش می گریست و می کرد گفتگوی 
 آخر چرا نشانه یکتای تهمتن 
 آن شهره مهره را 
 بیهوده زیر جامه نهان کردی 
وین گونه شوربخت پدر را 
 بدنام و تلخ کام جهان کردی ؟
 سهراب خشم خورده و نالان 
ز آن رو که ژاژخواه دهانی به نیشخند نگوید 
نوخاسته نگر که به بازو 
بربسته به نابجا 
 طوق و نگین رستم دستان 
 آنگاه 
 تهمینه را به حوصله خواهان 
 مادر درود بر تو و بدرود 
دردا که مرگ دامنت از دست من ربود 
مادر
 هر مهر کز برای منت در نهانبود 
 بی هر ملامتی
با تهمتن بدار که اینک 
 تنهاترین کسی است که در این جهان بود 
با او بدار مهر که شایای آن بود 
برخیز و رخ بشوی و برآرای گیسوان 
دیگر نکن به زاری آشفته ام روان 
از باره جوان 
تهمینه زین و برگ و سلاح و لگام را به نوازش
بر می گیرد 
 با اسب تن سپرده به تاریکی و به دشت 
تا چندگامکی
همراه می رود 
آنگه درون ظلمت 
 پیچان و پاکشان 
 گویی که شکوه هایی با باد می کند 
 بدرود رود من بود ونبود من 
 ای ناگرفته کام 
 داماد مرگ حجله شهنامه 
داماد بی عروس 
 ای سرو سرخ فام 
گفتم به پروراندم فرزندی
 زیبا و پر هنر 
در رامش آورم سر پر شور و تهمتن 
 باشد که همنشینی این پور و آن پدر 
 در سرزمین ما 
 بیخ گیاه کینه بسوزاند
وین مرز و بوم را 
 با بالهای مهر بپوشاند 
اینک پسر 
 گوزن جوان گریزپای
برپشته ای به خاک غریبی غنوده است 
 اینک پدر
تهمتن 
 آن کوه استوار 
 در آسیای دردش
 چون سنگ سوده است 
تنها و دورمانده و ناشاد 
در این میانه من چو غباری به گردباد 
 ای آفریدگار
 دادی تو بهترین و ستاندی تو بهترین 
 بیداد و داد چیست ؟
 آن چیست ؟
چیست این ؟
بانگش خطی بروی سیه آسمان کشید
تهمینه دور شد تاریک شد 
 چو لکه ای از شب سیاهتر 
و آن لکه را بیابان بر برگ شب مکید 
قد می کشد گیاه شب از خاکهای دشت 
مرغی ز روی سنگ به آفاق می پرد 
بادی به دوردست 
 آوازهای خامش سهراب می برد
 گلهای قاصدم 
در جویبار باد 
از هر کناره رفت 
 یک تن چرا از این همه درها که کوفتم 
بیرون نکرد سر شمهی مرا نداد ؟
دیرست آه دیر شبگیر 
 دیگر به جز ستاره کست دستگیر نیست 
نه آب خود مبر 
ای مرد در به در 
 بازآ که هم ز سنگ تو جوشند چشمه ها 
 یک دم کنار من بنشین پهلوان پدر 
پر درد مانده اشک فروخورده 
 از خود به خشم 
 خسته و خاک آلود 
رستم کنار پیکر بی تاب 
دستش میان موی پسر بود 
شیری به تنگنای قفس در
با آبشاری 
 کوبان به صخره سر 
تا گردش سپهر مدارش درین خم است 
 ننگی چنان و داغ تو بر جان رستم است 
دستم بریده چشم و دلم کور رود من 
روزم سیاه آه ای آفریدگار چون برفراز می کشی و می کنی تباه؟
گفتند : مردی رسیده است بلی یکیه در جهان 
جز رستمش به رزم هم آورد گرد نیست 
گر تهمتن به عرصه نباشد 
امید برد نیست 
 پور و پدر برابر و بیگانگی شگفت 
 با صد نشان که بر رخ و بالاست 
نشناختم تو را 
 نشناختی مرا 
 این پرده پوش شعبده گر چشم بند کیست 
این کوری از کجاست ؟
 می گفت دل که : رستم 
 بنگر ببین نه بوی تو را دارد بگو بجو 
افسوس عقل باطل 
 می زد نهیب نه 
 هان دشمن است او 
خم می شود تهمتن 
 گریان 
 در گیسوان درهم سهراب 
سر می برد فرو 
گ.یی که او گلی را نهفته در آن میان 
بو می کند به جان 
دیری ست تا که من 
در راه استی 
وین سرزمین که زیستگه مردمان ماست 
 شمشیر می زنم 
تنها نه این منم که چنین می کنم پدر 
 می کرده این چنین و هم این رسم از نیاست 
برگشته بخت خصم که آهنگ ما کند 
آه از تو ناشناخته ره جان بیگناه 
 دشمن چه ها کند 
 آری شکست گرچه درین جنگ ننگ بود 
 اما به روز واقعه 
 افسوس
آن نابه کار خنگ خرد نیز لنگ بود 
 تدبیر بسته لب 
از هر کرانه راه به تقدیر باز کرد 
رستم چه کور بود که گم باد نام او 
دستی به آشتی نگشاده 
خود جنگ ساز کرد 
 دشمن گرفت پاره جان را و با فریب 
 پهلوی او درید
 اما چه شوم تر به مکافات خود رسید 
 وای از من پلید 
 کین بسته بود در به دلم با هزار قفل 
 دریغا ز یک کلید 
 دستت چو تیغ خدعه فرود آرد 
 حتی به راه داد 
 هشدار 
 عاقبت 
 آن تیغ را به قلب تو می کارد 
باری
 زین قصه بگذرم که چنین است روزگار 
 پیوند و مهر ماست 
 رشک آور کسان 
اما غم و جودایی هر جفت نازنین 
آرام بخش خاطر این قوم زشتکار 
در جستجوی اختری انگار 
 در توده های ابر
آن پیر تهمتن 
 رو می کند به پهنه دلگیر آسمان 
 اما هنوز با پسرش دارد او سخن
رستم 
 همیشه تنها 
 از هفتخوان مدهش شهنامه می گذشت 
هر چند جان او 
 در حسرت برآمد و پیدایی تو بود 
هر چند چشم او 
در جستجوی دیدن رعنایی تو بود 
 نو خاسته دلیری 
 فرزندی
 همراه و همنبرد 
لیکن بدین صفت که تو از راه آمدی
تنهاست باز مرد 
 آری به آرزو
 گرم است زندگی
بی شعله اش ولیک 
 خاکستری ست مانده به جا از اجاق سرد 
 زان رستم است که چرخ بلندش نبسته دست 
 اینک 
 چه مانده است ؟
یک پهلوان و در همه گیتی 
پیروز
 در شکست 
شادا سفر گزیده به منزل رسیده ای 
 خوشبخت آن که در شب پر هول روزگار 
آرامش درون 
 او را به شهر جادویی خواب می برد 
 اما مرا 
 که مانده بسی راه ناتمام ؟
شب خوش
که صخره را 
 طغیان پر تلاطم سیلاب می برد 
رستم گرفته دست پسر در میان دست 
 بر لب ز حسرت آه 
سنگین به گود ظلمت دل بال می کشد 
 گویی که خامشانه فرو می رود به چاه ؟
شب چون زنی که پر شود از برکه های قیر 
 آرام در خرام 
 خورشید خفته بود نه پیدا چراغ ماه 
 تاریک بود شام
 از هیچ کس نبود صدایی که می رسید 
سهراب دردمند 
 در خویش می تپید 
 آن ماهتاب سرزده از برج کهنه کو ؟
 کو آن برنده کو ؟
گرد آفرید آن گل پرخاشجو چه شد ؟
 آن خطر ناشناس که همچون نسیم خیس
یک دم به جان تفته و سوزان من وزید 
 گم شد به نیمه راه 
 ایا کسی به دشت 
 آهوی من ندید ؟
چونان گلی سپید 
 به نرمی
گرد آفرید از زره شب برون خزید 
ای جان ناشکیبا 
 سهراب 
 شب می رود ز نیمه 
 سحر می رسد به خواب 
دیدار ما 
 زیاده درین سرگذشت بود 
 بیگاه و پرشتاب 
 جز حسرتی چه سود تماشا را 
گاه عبور تند شهاب از بر شهاب 
یا دسته گل بر آب ؟
بگذار همچو سایه در این شب فرو شوم 
 با شورهای دل 
 تنها گذارمت 
همراه عشق خویش
 به یزدان سپارمت 
 سهرابگفت : نه 
با من دمی بمان 
در تنگنای کوته آن دیدار 
 دراوج کارزار 
اهریمنانه دستی گر عقل ما ربود 
 دلهای ما به هم دری از عشق برگشود 
 دیدار ما ضروری این سرگذشت بود 
زرین شهاب عشق 
بر ما عبور کرد 
 هر چند 
 شوری غریب تر 
 جانهای برگداخته را از هم 
 آن گونه دور کرد 
آری 
 ما عشق را اگر نچشیدیم 
آن را چو دسته گل 
 بر روی آبهای روان دیدیم 
وینک که راه وادی خاموشان 
در پیش می گیرم 
عاشق می میرم 
اما تو ای عبور نوازش 
 اما تو ای وزیده بر این برگ ناتوان 
 هشدار تا سوار شتابان عشق را 
 در هر ردا و جامه به جای آری
دریاب وقت را که تو را جاودانه نیست 
این بیکرانه را 
 زنهار 
 بیکرانه نپنداری 
 کنون برو روان و تنت پاک و شاد باد 
 همواره از منت 
با مهر یاد باد 
در پیچ و تاب های پرندینه با نسیم
گرد آفرید 
 چون شبحی دور می شود 
 شب رخنه ها و روزنه می بندد 
 شب کور می شود
آوای بالهای شگفتی
سهراب را که یک دو دم از خویش رفته بود 
 بر جای خود نشاند 
 بگشود چشم و سقف سیه را مظاره کرد 
 می دید 
 در چشم یا گمان 
 درهای آسمان چو گلی باز می شود 
 وز سایه روشن دل ابری سیه حکیم
 دستار بسته خامش و 
 موی و محاسنش 
 چون پاره های مه 
 آذین روی و سر 
 بر هودجی ز بال عقابان 
می اید هر دم بزرگتر 
می اید 
با دفترش به دست 
با پرچمی زشعله آتش فراز سر 
مرغان به جای فرشش
 می گسترد پر 
سهراب 
 کاسوده می نمود ز جا خاست 
 دیدار با حکیم 
 پنداشتی که درد ورکاست 
ژولیده روی و موی
خفتان و جامه چک 
پیچان و پاکشان 
 دستی به روی زخم تهیگاه 
 خون چکان 
 با حرمتی چنان که بشاید 
 بر او نماز برد 
 او را سلام داد 
وانگه شکستهوار به پیش آمد 
 بر دفتر گشوده شهنامه ایستاد 
 ای پر خرد حکیم سخن ساز 
 با نقطه ای ز خون
 پایان گذاشتی 
 آن قصه را که عشق 
 دیباچه می نوشت در آغاز 
پروردی ام چه نیک و 
 رها کردی ام چه زود 
 ای گردآفرین 
 به نگارش
 ایینت این بود 
 در شاهنامه ات 
 ای شهریار داد 
 داری به هر سپاه یلانی که می زییند 
 شادان به سالیان 
در دفتر بزرگ تو با گردش قلم 
بی مرگ می شود پدرم پیر پهلوان
اما مرا جوان 
آری جوان به دست همین مرد می کشی
بدنام کرده رستم دستان به داستان 
 تهمینه را نشانده به اندوه بیکران 
 سهراب 
غمخنده ای چو بر لب پیر حکیم دید 
یک چند آرمید 
 وز تو نفس گرفت 
 می آمدم به ره 
 چه پاک و چه پویا 
چون قطره ای به جانب دریا 
پیوند 
 با آن بزرگ زنده زایا به چشم بود 
غافل 
 کاندر میان آدمی و آرزو رهی ست 
هر چند پر کشش 
 اما بسا بساست خطا خیز و مرگزا
می آمدم 
تا داد و دوستی 
بر تخت برنشانم 
 آنگاه سر به خدمت 
 پیش پدر نهم 
برادرم از میان 
 ایین خود سری 
کاووس را نمان و هر جا که دیو خوست
 کاخی به داد برکشم و مهر پروری
 آزادگی شود 
 ایین پاک ما 
 درها چو پرگشایم بر گنج و خواسته 
 دیگر کسی گرسنه نخسبد به خاک ما 
 گفتم که جنگ من 
پایان جنگهاست 
 زین پس جهان ما همه عشق است و آشتی
و شاخههای گل 
در تیردان و ترکش مردان رزمجوی
نقش و نشان ماست 
چون قصد نیک بودم و باور به کار خویش
 پروا نداشتم به دل این کارزار را 
 بی پایه می شمردم و خصمانه 
 یا که از سر دلسوزی 
 تشویش مادرانه 
 هر زینهار را
آخر چگونه با تو بگویم من ای حکیم 
کاندر میان ابر و مه آسمان ما 
گم بود گم ستاره رخشان رهنما 
 ما در جدال مرگ به تاریکی 
 فرزمد با پدر 
 وان چهره های زشت سزاوار دشمنی
 پنهان به گوشه ها 
 بر ما نظاره گر 
قدمت کشیده سرکش و سوزان
 چون آخرین برآمد کاهیده شمع شب 
سهراب پر توان 
 دارد سخن به لب 
انگار تا که من بر رسیدم 
 وارونه شد جهان 
 ناراستی پدید 
پیوندها نهان 
 پور و پدر برابر هم تیغ می کشند 
اما
 پایی نه در میان 
دستی نه پیشگیر
یک لب به مهربانی و پیوند باز نه 
 از پشت سالها 
 دوری و انتظار 
آن دم که پا گرفته یکی شعله تا بدان 
 از ره رسیده را
با چشم دل ببینی و بشناسی
در پرده های مه نفسی کارساز نه 
 وقتی به رزم 
 چشم و چراغ تو 
 رستمت 
 می رفت تا پسر بکشد 
 با خود اوفتد 
زال زرت چه شد که به تدبیر مینشست ؟
 سیمرغ رهنمای کجا بود
 آن قاف آشیان ؟
 وینک که زخم پهلوی من چون گل عقیق 
پر داده عطر مرگ
کاووس شاه کیست که بی رایت ای حکیم 
 دارو کند نهان ؟
 لب بسته خامشان 
 فرمانبران رام کدام آفریدگار 
یا بد سرشتگان کدام آفرینش اند ؟
 اینان به خامشی
 ایا نه هیمه های مدد کار آتش اند ؟
 سهراب 
 آشفته تر ز پیش
دستی به روز زخم تهیگاه می کشد 
 شب 
 اه می کشد 
نازش به پهلوانی رستم 
 در واپسین دمان 
 بر خاک سرد بود 
 خفتن کنار مادر و آغوش گرم او
دردا چه بی دوام 
کوتاه
عمر شبنم 
 لبریز درد بود 
خوش بود روزگار 
 گر محنت کسان 
 چون خار سرزنش به دل و جان نمی خلید 
یا بردرخت پر گل و پر بار آرزو
 هر روز نو به نو 
 این بی شمار میوه رنگین نمی رسید 
در کشور تو آه 
یک سرگذشت نیست چو از آن من 
 تباه 
 جنگ و شکست و بی کسی و غم
پاداشتن کدام گناهست این رستم ؟
سهراب 
 در هم کشیده روی 
خاموش و خسته تکیه به شمشیر می کند 
 پرسان ملول 
سر به سوی پیر می کند 
اما حکیم
 بر پرده سیاهی شب چشم کرده تنگ 
 ز اندیشه ای به گفتن پاسخ 
دارد می رنگ 
گردنده نقش هاست به پیش نظر ورا 
بر پهنه خیالش
دریای آتش است 
شعله ست و دود و اسب و سیاهی
در شعله های سرخ 
 سوارش سیاوش است 
 آنگاه بارگاه 
افراسیاب و دشت 
تشت طلا و خون 
سر شهزاده واژگون 
 و بازگیر و دار 
اسفندیار و عاقبت کار 
 آن سو شغاد بد کنش و دام
دام شکارگاه 
 رستم درون چاه 
در انتها گریختم یزدگرد شاه 
 ماهوی و ایابان 
 آن شومبار جنگ شبیخون تازیان 
توفان و گردباد 
وان نامه اشکنامه بیداد 
زان شوربخت جنگی روشن بین 
درمانده مرد رستم فرخزاد 
 شعله 
 چون مرغ سربریده پریشان 
 پرپر زنان به درگه و دیوار و سقف شب 
اما حکیم 
از اوج جایگاه بلندش
غم گشته روی چهره سهراب 
یا جستجو کنان در نقشی از کتاب 
دارد دریغ و دردی
 بیرون ز هر کلام 
زین رو به گفت دیگر آرد سخن به لب 
 آرام 
 ای آرزوی تنگدلان 
 بر کشیده نام 
تا تارک سلاله رستم 
 آرام 
در راه پر مخاطره بگذاشتی چو گام 
دیگر چه جای شکوه و اندوه ؟
پر مایه پهلوان 
 در خورد پهلوانی 
 این قصه کن تمام 
و آنگاه 
 ناخوانده و ندیده ز من برگ بی مشار 
 نا آِنا به پیچ و خم چرخ کجمدار 
 جان شیفته به کام خطر درفکنده تن 
این نکته ها چرا ز تو 
 تندی چرا به من ؟
 کشور کرا و 
 شاه کجا و 
سپه کجا ؟
 من در پی افکنیدن این کاخ مردمی 
 وین نظم رنجبار 
 گوینده ای حکیمم 
 ایینه دار سیرت وسیمای روزگار 
من خوشه چین کشته دهقانم 
 من بازگشت هر سخن و سرگذشت را 
آنچم سپرده اند 
 در پیشگاه داد به پیمانم 
اما تا دانه را ز پوست نپردازم 
تا نگذرد ز چرخه دستاس آزمون 
تا ورز ناورم 
 تا دور آتش اندیشه نفکنم 
 زان 
 نان نمی دهم 
 اما حدیث مرگ تو انسان پر بها 
نشناختی مرا که در همه این دفتر درشت 
 حتی نمونه وار
 آزار مور کشی را فراز خاک 
فرمان نمی دهم ؟
 نه من نمی کشم 
 گردونه های ساکت و سنگین مرگ را 
 آن را کسان به شیوه و کردار گونه گون 
همراه می کشند 
 نه من به باغ خویش
 بی گاه بر نمی کنم از شاخه برگ را
آتش به تار و پود پلاس سیاه شب 
 افکنده پیچ و تاب 
 مشتاق در شنیدن دنباله سخن 
 سهراب 
 دارد بسی شتاب 
آن دم که خود پذیره شدی مهره پدر 
یاقوت دانه شهره گیتی را 
بستی به بازوان 
 در از بلا به خویش گشودی و در نخست 
 باید که راز فاجعه در سنگ سرخ جست 
سهراب آنچه زیور بازوی و دست توست 
 آن مهره ای 
 مهر جهان پهلوانی است 
مردی بدان برآمده راه ناچار 
حتی 
 در مرز و بوم خویش
نقشی جهانی است 
نا پیش بین و غافل و سهل آزما کسان 
 که به نوخاسته جوان 
یا هر ز راه تازه رسی ناگشوده چشم 
بیگاه بسپرند چنین مهره گران 
 آری 
 آن مهره آن نگین 
آن لعل درنشسته به بازو بند 
چون دانه های دلکش جادویان 
کان را درون شعله آتش می افکنند 
 نا گه تو را از خانه و کاشانه می کند
آواره می کند 
آری تو را به گردش چشمی 
با شهر و با دیارو چه بسیار مردمان 
با مهر و کینه های بسا ناشناخته 
 پیوند می زند 
 اما به گشت روز و شب و ماه و سالیان 
دندانه زمان 
زر بفت عمر و وقت خوشت را 
 خاموش وار می جود و پاره می کند
آن مهره هر پلیدی و هر پستی 
ناداری و ندانی و بیداد و بیم را 
 پیش تو 
 همچو نقش پدیدارمی کند 
وین گونه 
 چشمهای تو 
 بر درد روزگار 
 بیدار می کند 
 آن می کند به کار که برخیزی 
با اردوی ستم 
تا پای جان بمانی و بستیزی 
هر چند دل به خدمت کاشانه می نهی 
اما جهان به پیش تو لشگر کند به صف 
بر تیر هر بلا 
آنک تویی هدف 
شمشیر می خوری
شمشیر می زنی 
دردی تو را دهد 
زخمی تو را زند 
جانکاه تر ز مرگ
خواهد زمانه گوهر یکتات بشکند 
 یا در ستوه آوردت 
تا نهی ز کف 
و آنگاه کار سترگ را 
 یاور به خویش و پاکی پندار نیست بس 
شادان کسی که در دل ظلمت سرای جهل 
در سوز خود به نور خرد یافت دسترس 
باری 
 این مهره نقش داست 
 در نام رشک و بیم برانگیز تهمتن 
این مهره رنگ زد 
برعشق تند وسرکش تهمینه 
 زین مهره پر گرفت 
 بال بند آرزویت تا بلند جای 
 خاموش باش و بیهده بهتان به کس مزن 
این مهره رخ نهفت به هنگامه تا تو را 
 خونینه تن کشاند بر امواج شعر من 
در انتهای دشت 
 گویی بساط خیمه شب را 
 از جای می کنند 
یا در خط افق 
دیوار روز را 
برجای ی نهند
شب می رود ز دست 
اما حکیم را 
بس حرف ها که هست 
 شرمنده آن که پشت به یار و دیار خویش
 با صد بهانه روی به بیگانه می کند 
شامان نمی دهد چه توان کرد حرف نیست 
 آِفته از چه ساحت این خانه می کند
فرخنده آن که بی کژی و کاستی به جان 
 درکار می رود 
پیروزی و شکستش
بیرون ز گفت ماست 
فرخنده آن که راه به هنجار میرود 
آری توان که رهرو دریا کنار بود 
 آنگه به سالیان 
بیرون ز ورطه های همه مرگبار ماند 
 اما نمی توان 
بی غرفگی در آب 
دریاشناس گشت و گهر از صدف ربود 
سهراب 
 ای زخم جهل خورده به تاریکی
دارو به گنج خانه کاووس شاه هست 
 اما نه از برای تو و زخمهای توست 
آری تو را عطش نه به آب است از آن که آب
در زیر پای توست 
 از من شنو که روشنی جان دوای توست 
در سنگلاخ چشمه دانایی
 سهراب جای توست 
بگذار 
یک راز سر به مهر بگویمت آشکار 
 این مهره شگرف 
 معجون مرگ دارو و جان داروست 
میرایی و شکفتگی جاودان در اوست 
زهراست زهر باده لعلش
جز عاشقان پیاله نگیرند از این شراب 
بیگاه می کشد 
 تا هر پگاه بر کشدت همچو آفتاب 
 کنون چه جای یاری کاووس خویشکام 
 که بود و سلامتت
او را به هر دمی است یکی مرگزا خطر ؟
 یا زال زر که خود ز نبردت نه آگه است
 سیمرغ را برای کدامین علاج درد 
 آتش نهد به پر ؟
 بیجا چرا گلایه 
از این و آن دگر ؟
گر هر که رابه کار 
چه سودا چه سود خویش
پایان ناگزیری 
 در پیش روی هست 
 در کار خود نگر 
 پایان تلخ نوست بسی ناگزیرتر 
هان ای خجسته جان 
ای جاودان جوان 
ای می روی که زخم تهیگاه خویش را 
 بر هر که خنجریش به دست است 
بنمایی
تو می روی که زخم تهیگاه خویش را 
 در چشم خستگان پریشان شب زده 
 بر آن کسان که بی خبر از چند و چون کار 
 بازوی خویش را 
س بر طوق پهلوانی پیکار می دهند 
 بگشایی
 تا عاشقان مباد کزین پس خطا روند 
 با این چراغ سرخ به ره آشنا روند 
سهراب خون تو 
 همراه خون سرخ سیاووش
اسفندیار و رستم و بسیار چهره ها 
گمنان یا به نام 
از هر فراز در شط شهنامه ریخته است 
 این رود پر خروش
 دیریست 
 کز چنبر زمانه بدخو گریخته است 
 این رود می رود 
تا دشتهای سوخته رابارور کند 
خون است 
 خون جوش می زند 
گل گل ز خاک خاطره می روید 
 آنگاه 
 گر دست پرتوان و خداوندی خرد 
عطری ز باغ خاطره بر پرده آورد 
 سیمای آرزو 
 مغموم و ناتمام بدین گونهای که هست 
 بر سقف هر نگاه نمی ماند 
 در انتهای دشت 
بحر سپیده دم 
موجی ز نور بر افق تیره می کشد 
نجوا کنان 
 حکیم می اندیشد 
 بر دفتری چنان 
جنگیده ام بسی
 نه به شمشیر 
با قلم 
هر واژه ای براده جان بود 
 جان سوده ام به کار 
گفتم هر آنچه بود با خرد روز سازگار 
بدرود تلخ من 
با تهمتن به چاه 
 پایان یکه خواهی و پیروز پروری
 بدرود با هزاره افسانه وار بود 
 پایان ناگزیر 
 سرآغاز 
 بر دفتر گشوده این روزگار بود 
با اندکی درنگ 
 رو می کند حکیم به سهراب 
سر می دهد صدا 
اینک دمی ز پنجره صبحدم ببین
بر بحر 
 آنچه را که روان است 
 آن جاودان سفینه که سرگردان 
 با بار مهره های امانت 
بگشاده بادبان 
بر روی آبهای جهان است 
گر نیک اگر که بد
گر دلشکن اگر که دلاراست 
گهواره شما پیشینه شما 
غمنامه و سرود و ستمنامه شما 
 زرنامه خرد عطش داد عطر عشق 
شهنامه شما و نسبنامه شماست 
خوش سیر می کند 
 بر شهرهای دیده و دلهای بی شمار
باشد که عاقبت 
 در ساحل سلامت 
صاحبدل بر او بگشایند بندری 
تا بار خود فرو نهد آنجا کند قرار 
سهراب 
در چشم و لب تراوش شادی 
در چنگ می فشارد بازوبند 
آرام می نشیند می لغزد می خسبد 
بر پهنه کتاب 
 چون سایهای سبک 
 قویی به روی آب 
اما حکیم 
اشک نگین کرده در نگاه 
 آهسته 
 آنچنان که یکی طفل خفته را 
 بردارد از زمین و در آغوش بفشرد 
بنده دو بال دفتر از هم گشوده را 
 افشان ز چشم شبنم سرخی به برگ ها 
در چشم نیمروز 
بر دشت می رود 
 اسبی خمیده گردن 
لخت بی لگام 
چون مهره ای نشسته به بازوی آسمان 
 خورشید سرخ فام 

    

More Recent Articles

roozonline.com: Latest News

You Might Like


Email subscriptions powered by FeedBlitz, LLC, 365 Boston Post Rd, Suite 123, Sudbury, MA 01776, USA.